|
شهر كتاب
شاهرخ ستوده فومنی
setudeh [ @ ] engineer.com
نگارندهی
وبلاگ «شاهرخ
فومنی»
خاطرهای از روزهای آخر پاييز
عصر
آدینهی سردی
ما
در
شهر کتاب بودیم
هوا
سیاه بود،
شب
بود.
وام
گرفته بود
شاعری
نام
تو را
برای
کتاباش.
بخار
گیج دهان رهگذران
ترانههای ممنوعه را در هوا عریان کرده بود.
من
زیادهخواه نبودم،
اما
سکهها را یارای نام تو نبود
نام
تو را نتوانستم به کتابخانهی خانه بیاورم.
عصر
آدینهی سردی بود
بخار
گیج دهان رهگذران
با
ترانه و قهوه و نام تو
زیر
بارش برفی یکریز پنهان میشد.
é |