|
Dance macabre!
الهام طهماسبی
elham.tahmasebi
[ @ ]
gmail.com
در
بیخبری محض
نشستهام
و
صاف زل زدهام
به
چشمهای کلاغی که
روی درخت
جار میزند: بهار ...
و
تمام حیاط سبز و سرخ و سپید میشود،
ولی من
دستهایم آویز تارهای عنکبوت
وهم سفید زمستانام
در
همان تاریکیهای بعد غروب
...
نشستهام و سردم است
با تو
حرف میزنم ...
با تو
انگار
درست
روی لبهی تاریکی
خیره
به پایین
جایی
که تمام صفر و صدها
یا
صفرند یا صد،
درست
همان جاست
که
حرف زدن با تو
مثل
نوشیدن چای داغ
طعم
زندهگی را مرور میکند
و من
که ...
دعوت
میشوم به اندکی دیگر درنگ
تا
صبحی دیگر
و چه
معصومانه دروغ میگویم که میمانم
و
میترسم
و ...
هیچ
کس کودک کوچک درونام را که نمیبیند
که
سردش است
میترسم ...
میترسم گوشهایم دیگر نشنوند
و مرگ
...
مرگ
همیشه منتظر
صدای
ناقوساش را بلند کرده است
بلند
بلند
و بلندتر ...
é |