|
چاهی به نام وبلاگ؟
دربارهی نوشتهی م. تاشک
رضا كلاهی
reza
[ @ ] forough.net
خانم
يا آقای تاشک دربارهی نوشتهی پيشين من در فروغ به نام «نوشتههای
صدتا يک غاز» مطلبی فرستاده است که
متن آن در اين شماره منتشر شده است.
من با برخی از نظرات او موافقام، اما به عقيدهی من، قسمتهای مهمی از
نظراتاش جای حرف دارد.
گرچه
من در آن نوشته، عاميانهنويسی را نيز به نوعی به چالش کشيدهام، اما
موضوع اصلی بحث من قضاوت در بارهی پسنديده يا ناپسند بودن
عاميانهنويسی در وبلاگ نيست. من در واقع وجود عاميانهنويسی در
وبلاگ (منظورم همان بحث «ابتذال در وبلاگستان» است) را پيشفرض گرفتهام و بحث ديگری را مطرح کردهام. پرسش من اين
است که با توجه به اين که بخش عمدهی محتوای وبلاگ عاميانه و بیاهميت
است (حداقل به ظاهر)، آيا کليت پديدهی وبلاگ، يک پديدهی مهم است يا
نه؟ اگر مهم است چرا؟ و منشأ اين اهميت کجاست؟ پيداست که پاسخ من به
پرسش اول مثبت است. پديدهی وبلاگ با وجود عاميانه بودناش ابعاد حائز
اهميتی دارد. ادامهی بحث در بارهی چرايی و چهگونهگی اين اهميت است.
آقا
يا خانم تاشک هم، از يک منظر به چرايی مهم بودن وبلاگنويسی اشارهای
کرده است، مثلا:
وبلاگ تريبونیست که با آن بتوانند بگويند که تنهايند و کسی
احساساتشان را درک نمیکند ... وبلاگها میتوانند شناسانندهی
کمبودها و نيازهای جوانان باشند ... با آن میتوانند اعتراض کنند ...
دلداری و همدردی بشنوند ... اعتماد به نفس پيدا کنند ... چاهی برای
فرياد زدن ... و ...
همهی
اينها درست (و البته به قول تاشک لزومی هم ندارد که کسی اين نوشتههای
«الکی» را بخواند و به قول من وقتاش را تلف کند. اين هم درست). به نظر
من آن فوايدی که تاشک برای وبلاگنويسی گفته، بيشتر فوايدِ فردی
وبلاگنويسیست، فوايدی که نوشتن وبلاگ برای شخص وبلاگنويس دارد.
به نظر من وبلاگنويسی، فراتر از آن فوايد فردیاش، کارکردهای بسيار
مهم اجتماعی، به خصوص برای جامعهی ما دارد. بحث اصلی من معطوف به اين
کارکردهای اجتماعیست.
در
کنار اين آثار و فوايد عاميانه نوشتن و آداب و ترتيب نجستن، تاشک يک
نکتهی بسيار حساس و مهم ديگر هم مطرح کرده و آن به چالش کشيدن برداشت
متعارف از تقابل «عاميانه _ نخبهگانه» است. طبق برداشت متعارف،
«نخبهگان» در جایگاهی برتر و بالاتر از «عوام» قرار دارند. عوام بايد
نخبهگان را طرف مشورت قرار دهند و نظراتشان را بشنوند و تا حد امکان
بپذيرند. در اين تقابل، برتری با طرف «نخبه» است و «عامه»، مستقيم يا
غيرمستقيم، با ديدهی تحقير نگريسته شدهاند. تاشک اين تقابل را
جسورانه بر هم میزند و بیآن که ترديد به خود راه دهد، طرف نخبه را
آماج حملات خود قرار میدهد و از طرف عامه دفاعی همهجانبه میکند:
مطالب
وبلاگها عاميانهاند، اما ساده و صادقانه، ... اغلب زيبا نوشته
میشوند ... احساسات خوانندهگان را بر میانگيزند و اين کار کوچکی
نيست. صميمانهاند چرا که فارغ از پول و قدرتاند ...
اما
نخبهگان:
محصور
در ميان دود سيگار و اتاقهای دربستهشان، همان احساسات و عواطف شخصی
را (که وبلاگنويسان، صادقانه و صميمانه، صاف و آسان میگويند)،
ماهرانه در الفاظ و القابی میپيچند که مثلا عالمانه و نخبهگانه جلوه
کند و همه برابرش تسليم شوند.
خلاصه
آن که به نظر تاشک، در طرف نخبهگان، خيلی هم خبری نيست. شلوغاش
کردهاند و مردم بیخود مقهور فلسفهبافیهايی (يا به قول تاشک
«فلسفيدن») شدهاند که خيلی هم وحی آسمانی نيست و اگر در آن عميق شوی،
از جنس همين احساسات و عواطف شخصیست.
من به
هيچ وجه چالشی را که تاشک در تقابل «عاميانه _ نخبهگانه» درافکنده،
يکسره رد نخواهم کرد. جنبههايی از آن را قبول دارم. [البته] به نظرم
جای بحث فراوان دارد و بايد در يک مطلب مستقل به آن پرداخت (اميدوارم
در شمارههای بعدی بتوانم در کنار بحث قبلیام، صفحهی جداگانهای هم
به اين موضوع اختصاص دهم).
اما
قبل از شروع بحث خودم يک نکتهی کوچک ديگر در نوشتهی تاشک بود که لازم
است به آن اشاره کنم: سانسور. از اين يکی به شدت برائت میجويم و اکيدا
تکذيب میکنم! چه کسی حرف از سانسور يا از دور خارج کردن زد؟ نه طرف
مقابل سانسور، نقد نکردن و حرف نزدن است نه نقد کردن با سانسور برابر.
من با اعمال کوچکترين محدوديتی در محيط وبلاگستان حتا درحد
قانونگذاری شديدا مخالفام. بحث من که پيش برود معلوم خواهد شد که اين
«آزادی مطلق» وبلاگستان، يکی از الزامات اساسی برای بروز کارکردهای
اجتماعی وبلاگ است. در محيط وبلاگستان تنها يک قاعده و قانون معتبر
است: حرف زدن. من هم فقط حرف زدم. روی سخن من هم وبلاگنويسانِ عام
بودند نه قانونگذران و نه حتا نخبهگان وبلاگنويسی.
نکتهی مهم در اينجاست که يکی از مهمترين ظرفيتهای هر محيطِ مبتنی
بر گفتوگو (که وبلاگ يکی از مهمترين اين نوع محيطهاست) ظرفيت نقد
است. اگر اين ظرفيت از چنين محيطی گرفته شود، و به اسم سانسور، از آن
جلوگيری شود، آن گاه اين محيط بسياری از قابليتهای خود را از دست
خواهد داد و در حد همان «چاهی برای فرياد زدن» خواهد ماند، اما وبلاگ
چاه نيست. به نظر من يک وبلاگنويس به هيچ وجه نبايد بگويد هر کس
وقتاش تلف میشود، نخواند. وبلاگ تريبونیست که نويسندهاش بايد با
فرياد از همه بخواهد که بيايند و بخوانند و اگر میتوانند جواب بدهند.
وبلاگ تريبونیست چه بسا برای همين «عوام» در مقابل «نخبهگانی» که با
هوشياری تمام میدانند که از پول و قدرت و امکانات چهگونه استفاده
کنند، و چهگونه عوام را مقهور «فلسفيدنهای» خودشان سازند. وبلاگ
«چاه» نيست که فرياد در آن به گوش هيچکس نرسد. وبلاگ «تريبونی»ست که
فرياد در آن میتواند گوش فلک را کَر کند، اگر ...
بهتر
است ديگر به بحث خودم بپردازم، اما ... مثل اين که طولانی شد. باشد
برای شمارهی بعد! همچنان منتظر نظرات شما هستم.
ادامه دارد
...
é |