سال سوم، شماره هشت خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی چهارم

انديشه و شناخت - نياز به دين

نيچه و نيهيليسم پسامدرن

دانش يزدانی: اساتير

رقص خُل‌واره‌گی

يک آدم معمولی و ...

چاهی به نام وب‌لاگ؟

آدم دل‌اش بايد مهندس باشه!

رد

سحر

زنده‌گی تدريجی

يك غزل: قيامت است ...

وقتی به يادم می‌مانی

Dance macabre

فرشته

عاشقانه

چهار پاره‌ی شاعرانه

كابوسی ...

كفش

 

 

آدم دل‌اش بايد مهندس باشه!

شادی بيان

shadi.bayan [ @ ] gmail.com

 

مادرم هميشه اين فوق ديپلم لعنتی را مايه‌ی ننگ‌ام می‌دانست. مدام اصرار داشت که در آزمون ليسانس شرکت کنم و درس‌ام را ادامه دهم. البته بگذريم که من درس‌ام را خارج از حيطه‌ی دانش‌گاه  به صورتی تخصصی‌تر ادامه دادم، اما مادرم معتقد بود، هيچ سند و مدرکی جای آن ليسانس ِ «دهن پُر کن» را نمی‌گيرد. طفلکی، بسيار آرزو داشت که مرا «مهندس» بنامد، اما از بخت بدش روحيه‌ی من با دروس ِ تئوری بی‌مصرفِ دانش‌گاهی، جور نبود. خصوصا که هيچ علاقه‌ای به برنامه‌نويسی نداشتم. برنامه‌های کاربردی‌تر را ترجيح می‌دادم و راست‌اش، بعد از طی دوره‌ی تخصصی‌ام، خودم را تحويل می‌گرفتم و می‌گفتم که کم از مهندس هم نيستم. بنا بر اين قضيه‌ی دانش‌گاه رفتن به کل برای‌ام منتفی شد و مادر بيچاره‌ام آرزو به‌دل ماند.

 

اولين باری که افتخار گفت‌وگوی تلفنی با ژان والژانِ عزيزم _ به شما چه که من چرا اسم‌اش را گذاشته‌ام ژان والژان _ را داشتم، يک عصر بهاری بود. قرار بود من زنگ بزنم و قراری برای ديدار بگذارم. گوشی را برداشت و با کمالِ «ادب آداب دارد»، عليک سلامی گفت و بعد ادامه داد:

- مهندس چه‌طوری؟

- !؟ !؟ !؟ !! !! !!

قلم بر خود می‌شکافد اگر «بـِوَصفم» که چه حس ِ اهورايی‌ای در آن لحظه به من دست داد! قلب‌ام تاپ تاپ‌اش گرفت و قطره‌های اشک چون سيل‌آبی سونامی‌وار بر گونه‌های نحيف‌ام روان گشتند. واتَحَيرا! که در سخن نمی‌گنجد و در کلام نمی‌آيد. درکی و حادثه‌ای ميان من و خدا که از حروف مُقَطَعه هم پيچيده‌تر است. دردسرتان ندهم! همين که تلفن را قطع کردم، بادی به غبغب انداختم و  خنده‌کنان رو به مادرم گفتم: «ديدی مامان جان! بالاخره نمرديم و يکی توی اين دنيا پيدا شد که قدر و بهای حقيقی ما را بداند. تازه تو هم خوش‌ات شود! بالاخره ما هم مهندس شديم!» بعد هم شروع کردم به مدح و ستايش ژانی جان، که: چه‌قدر اين بچه مؤدب است! چه‌قدر فهميده است! چه‌قدر روشن‌فکر است! چه‌قدر خوش‌روست! چه‌قدر معصوم است! چه‌قدر دستِ به خير دارد! چه‌قدر سرش می‌شود! چه‌قدر دست و پايش می‌شود! و چه‌قدر يه چيز ديگری‌ش هم انگاری می‌شود! چه‌قدر اين بچه فعال است! اِفتِعال است! اَفعَلَ، يفعِلُ، اِفعال است! اهل کوشش است! اهل تلاش است! اهل کار است! به خصوص چه‌قدر «اين کاره» است و احتمالا «اون کاره» هم هست ... در آخر هم، خدا حفظ‌اش کند و خير ِ دو جهان‌اش دهد و عمرش دراز نمايد و با انبيا و اوليا محشور گردد! ان شاء الله (با لهجه‌ی غليظ عربی خوانده شود)، که بسی خوب آدمی‌ست ...

القصه! بعد از آن تلفن ِ سرشار از حس ِ بودن! و بالاخص مهندس بودن! من و ژان جان چند باری هم‌ديگر را ملاقات كرديم. البته اغلب ديدارها در ماشين بود. خيابان‌ها را متر می‌کرديم و گفت‌وگو «می‌نُموديم». گه‌گاه هم ژان جان زير آوازی می‌زد و ما حالی می‌بُرديم. بستنی و پيتزا و چيپس و آب‌ميوه‌مان را هم، همان تو می‌خورديم. زحمت خريدش را ژان جان می‌کشيد و من چون بايد ناز می‌داشتم، از ماشين پياده نمی‌شدم. ايشان هم البته، چنان‌که بايد، نهايت نازکشی را می‌داشتند، تا اين‌که اين ديدار آخـــــری سررسيد! از ماشين خبری نبود و به اجبار بايد پاها را از آک در می‌آورديم. دم پارکی قرار گذاشتيم و بعد از مدت زمانی که شروع به راه رفتن کرده بوديم، ژان جان پيش‌نهاد داد در جست‌وجوی يک کافی‌شاپ، وارد پاساژی شويم. همين که از پله‌ها پايين رفتيم، چشم‌ام به جمالِ يک ذرت مکزيکی فروشی روشن شد. انصافا اگر گفته باشم که من اين موجود را به اندازه‌ی ژان جان و حتا بيش‌تر دوست دارم، دروغ نگفته‌ام. خصوصا از نوع ِ با آويشن و کره‌ی زياد! اين را به ژان جان گفتم و ايشان هم بی‌معطلی و مثل هميشه، از سر ِ حس ِ انسان‌دوستی و ادبِ سرشار و لطف بی‌دريغ و مهر ِ بی‌پايان و عشق ِ بی‌واسطه و جنتلمنی وصف‌ناشدنی‌شان، رو کردند به فروشنده‌ی جوان و با صدای مردانه‌ی جذاب و گيرا و محکم‌شان فرمودند:

- مهندس! بی‌زحمت يه ليوان!

 

آن روز من در جوار ژان جان، با مهندس‌های زيادی آشنا شدم: مهندس ِ ذرت‌فروش! مهندس ِ آب‌ميوه‌فروش! مهندس ِ دکه‌دار! مهندس ِ متکدی! و آقای مهندسی که در باره‌ی يک مسير اشتباه به ما هش‌دار داد ...

و البته در همان روز بود که من فهميدم، آدم دِل‌اش بايد مهندس باشد و بس!

و صد البته «آدم» (صدای «آ» را تا دو انگشت بکشيد).

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.