|
زندهگی تدريجی
شاهرخ ستوده فومنی
setudeh [ @ ] engineer.com
نگارندهی
وبلاگ «شاهرخ
فومنی»
بهار در کوچه میباريد،
من در پاکتهای خالی سيگار و ملحفههای قديم
با بوی زمستانهای پيش
در زير ديوارهای خانه میمردم.
امروز سهراب مرده بود!
سهراب هيچ گاه نمیميرد،
اما من
مرده بودم.
قلب من
در زيرسيگاریهای لبريز
میتپد.
_ در کوچه بهار میباريد _
عافيت
از خانهی ما رفته بود،
من از
پرواز افتاده بودم،
بدون
پرهای باز از پرواز افتاده بودم،
نوشتم: "من بهار را دوست ندارم!" _ اين دو باره بود،
قبلا هم احمدرضا «احمدیِ شاعر» گقته بود.
ياران
من در ضيافت باران
زيرسيگاری مرا از فيلتر میانباشتند.
آخر،
قلب من
در
زيرسيگاریهای لبريز میتپد.
پنجره
خواب رفتن میبيند
و
صدای شاعره در چشم میماند:
"سنگ روی ويرانههامان بند نمیشود."
نشنيده پنداشته بودماش!
é |