سال سوم، شماره هشت خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی چهارم

انديشه و شناخت - نياز به دين

نيچه و نيهيليسم پسامدرن

دانش يزدانی: اساتير

رقص خُل‌واره‌گی

يک آدم معمولی و ...

چاهی به نام وب‌لاگ؟

آدم دل‌اش بايد مهندس باشه!

رد

سحر

زنده‌گی تدريجی

يك غزل: قيامت است ...

وقتی به يادم می‌مانی

Dance macabre

فرشته

عاشقانه

چهار پاره‌ی شاعرانه

كابوسی ...

كفش

 

 نوشته‌های قبلی شاهرخ:

 شهر كتاب

 گيلان

 آرلاندا

 بهاريه

 بانو

 

 

زنده‌گی تدريجی

شاهرخ ستوده فومنی

setudeh [ @ ] engineer.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «شاهرخ فومنی»

 

بهار در کوچه می‌باريد،
من در پاکت‌های خالی سيگار و ملحفه‌های قديم

با بوی زمستان‌های پيش

در زير ديوارهای خانه می‌مردم.

ام‌روز سهراب مرده بود!

سهراب هيچ گاه نمی‌ميرد،

اما من

   مرده بودم.

قلب من
در زيرسيگاری‌های لب‌ريز

                           می‌تپد.


_ در کوچه بهار می‌باريد _
 

عافيت از خانه‌ی ما رفته بود،

من از پرواز افتاده بودم،

بدون پرهای باز از پرواز افتاده بودم،
نوشتم: "من بهار را دوست ندارم!" _ اين دو باره بود،

                                                  قبلا هم احمدرضا «احمدیِ شاعر» گقته بود.


ياران من در ضيافت باران

زيرسيگاری مرا از فيلتر می‌انباشتند.

آخر، قلب من

در زيرسيگاری‌های لب‌ريز می‌تپد.

 

پنجره خواب رفتن می‌بيند
و صدای شاعره در چشم می‌ماند:
"سنگ روی ويرانه‌هامان بند نمی‌شود."


نشنيده پنداشته بودم‌اش!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.