سال سوم، شماره بيست و دو خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

در حاشيه‌ی روزهای انتخاب نهم

كدام اصول‌گرايی؟ كدام ...

يك رأی در هم ريخته

پاره‌ها: پاره‌ی پنجم

مدنيت ايده‌آل و مدنيت اتوپيای نيچه

عرفان و دوران ايرانی

... وب‌لاگ‌ستان، عوام و نخبه‌گان

عرصه‌ی عمومی وب‌لاگ - 2

بيست و پنج ساله شده‌ام

جايی كه آسمان تشنه بود

نامه‌هايی به نشانی هيچ كجا

جرم عاشقی

لانه‌ی لب‌خند و كلام

بی‌نام

تو كری

بر هم مگذار

خون زير ناخن‌هايم

رود

هفت پاره‌ی شاعرانه

 

 نوشته‌های پيشين زيبا:

 عاشقانه

 كرشمه واژه

 ارنواز

 زنگ تعطيل

 زنانه‌تر از زمين

 

 

نامه‌هايی به نشانی هيچ كجا

زيبا كاوه‌ای

ziba_kavehi [ @ ] hotmail.com

 

قصد كرده‌ام كه اين بار شعری عاشقانه بنويسم. نه برای خودم نه برای بهار، و نه برای درختانی كه ياد گرفته‌اند ظهر تابستان از سر اتفاق سايه‌ی بلندی باشند بر خسته‌گی‌های زنی تنها در راه دراز و دشواری كه گاهی به آن زنده‌گی می‌گويند.

باران می‌بارد و بوی باران خاك‌آلود از پنجره‌ی بسته هم نشت می‌كند.

ام‌روز روز عجيبی‌ست. دردهای مزمن و تازه وقتی كه ناچاری تمام بار زنده‌گی را با يك دست بلند كنی و عاجز شوی از اين‌كه در ظرف زرد چوبه را باز كنی، آن وقت رويت هم زياد باشد كه يعنی ...

به خدا قوی بودن هم قدرت می‌خواهد! هی سعی می‌كنم با خيال تو قوی‌تر زنده‌گی كنم اما ...

حرف‌های تو دور می‌شوند، خودت پيدا نيستی و نمی‌دانم كجا بايد دست شكسته را آويزان كنم.

گردن‌ام درد می‌كند. دست شكسته‌ام سنگين است. گردن‌ام راست نمی‌شود. چه‌قدر مرا سرشكسته می‌خواهی؟

كمی به باران برسم، آفتاب هم بگيرد، جادوی خواب هم بيايد، تجربه تلخ و قصه‌ی ...

نمی‌فهمم از كجا آغاز می‌شوی. هميشه همين طور است. يك جايی می‌ايستی. من خسته می‌شوم، گاهی دست‌ام درد می‌گيرد و تو آنجا نيستی.

قصد كرده‌ام ام‌روز با شعر عاشقانه‌ای تمام آن‌چه برای‌ام نيستی، بنويسم.

من در نبودن تو درد را به كمال كشيده‌ام. ديوار اتاق را نگاه كن! چه‌طور خط خطی شده است؟

تو بی‌اعتنا گذشته‌ای. راه‌ها كه به هر جای زمين نمی‌رسند. بعضی وقت‌ها سكوت بلندتر از پرت‌گاهی‌ست كه من هی قرار است از آن پرت شوم، بيفتم و دست‌هايم را گچ پلاستيكی بگيرند، اما تو مثل سايه‌ی يك درخت تابستانی دراز می‌شوی، حركت می‌كنی و به سمت غروب می‌روی.

چشم‌های مرا مثل تمام حرف‌های خوب دنيا نبند!

می‌فهمی؟ مثل همين لحظه‌ی بحرانی با شدت سقوط از لبه‌ی پرت‌گاه تا احساس رهايی كامل دوست‌ات دارم! می‌فهمی چه‌قدر عميق است؟

انگار تابلوی اين لحظه توی مه افتاد و شكست يا دست شكسته‌ی من در آرزوی شفای بی‌دليل يا وحشت از نديدن‌ات وقتی كه با خورشيد پشت كوه‌های بلند شب پنهان می‌شوی.

اسباب‌ها را كشيده انداز زير پای من. رفته‌ای. طبقات ديگر هم شبيه همين لحظات هستند. گيرم رنگ اتاق كمی روشن‌تر باشد، چه فرقی ميان سفر می‌بينی و انتظاری كه شب‌های بلند درد؟

ايستاده‌ام. درد می‌كشم و ... نمی‌آيی؟

ام‌شب ديگر نمی‌رسی. يك جايی جا مانده‌ای و دست تمام اين نوشته‌های بی‌ثمر هم به تو نمی‌رسد. كمی بخواب، بعد بيا مرا با خودت ببر! من اين‌جا احساس غريبی دارم. می‌ترسم از اين كه بروی و برای هميشه پشت پرده‌ی چرمی آن اتاق بزرگی كه حالا مال توست پنهان شوی. آن وقت سايه‌ی درخت را بايد نقاشی كنم و خط خطی‌های اتاق‌ام باز هم بيش‌تر می‌شود و دست‌ام دو باره درد می‌گيرد.

چه‌قدر با من غريبه‌ای از بس با تو آشنا شده‌ام ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.