|
صدای رنگها
فرزانه فراهانی
farzanehf [ @ ]
gmail.com
نگارندهی وبلاگ «كتيبه»
هشت ساله بودم،
صدای رنگها مرا
میترساند،
موشکها چون موشهای
موذی و ناخوانده خانهمان را میسوزاندند،
عروسکام میسوخت و
مادرم!
پروانههای کاغذی در دست
پدر مچاله میشدند
و من درخاکستر نگاه
لباسهايم میماندم!
صدای رنگها مرا
میترساند
و حتا چسبها هم برای
شيشهها کاری نمیکردند!
امروز عروسک
پارچهایام بعد هفده سال پيدا شده است،
دستهای سوختهاش چون
ناخنهای جويدهی من دردناکاند.
رنگها ديگر صدا ندارند
و من برهنهگی نگاهام
را با رنگی بیصدا میپوشانم
رنگی سرد، بر پوچی انتخابهای اجباریام!
é |