|
طرح
يک پيکره
يا اصول و قواعد نگهداری مجسمهها در هنگام جنگ
صالح تسبيحی
prometeh2000 [ @
] yahoo.com
صاحبِ اين «خانه»
در
خيالام، در عالم هپروت، در يک تکانهی شديد پرنده در روح، دختری، زنی
جوان، شادان میچرخد و شور میگيرد و میخندد و دور میشود. و او که
دور میشود جنگ میشود.
و
وسائل و اشياء دور و برم به دوران میافتند و شور او برای زيستن بيدار
میشود در من. و مرا فرا میگيرد و تمامام را در مینوردد. چه يک
موسيقی مرکب زهی باشد و چه بوسهای. آن پروازی را به يادم میآورد که
پريدناش با هم بود و فرودش را نمیدانم که با هم خواهد بود يا نه. و
پايان اين پرواز در پايان همين نوشته رخ خواهد داد و من و تو با هم
خواهيم فهميد که بر سر آن دو چه آمد.
اگر
حالا، دستهی زهیها، يکدست و با گامهايی تند، هر چيزی بنوازند، صدای
بال میدهد و خندههای او.
و در
همين خيالات است که آرزو میکنم و بر آورده نمیشود:
کاش
در آن روز میماندم. کاش وقت بعدی فرا نمیرسيد و کاش به سر نمیرسيد
آن وقت!
کاش
در يک لحظه ناب همآغوشی مجسمه میشديم! تنديس میشديم!
و
مردمان سالهای ديگر، به ديدارمان میآمدند در موزهای!
مجسمهای که دو پيچنده در هم، جاودان شده باشند در سنگ. در آن خندهای
که پچپچه میکرد و با خود اين جمله را به صورتام میپاشيد: "خوش آمدی
در من!"
کاش
در او میماندم و کاش در من میماند تا پايان موسيقی همآهنگ دستهی
زهیها.
و
مردمان بليت به دست، پايين اين مجسمه میايستادند و عکس میگرفتند و
نمیشنيدند که در تبادل لبها، ميان فاصلهی اندک بينیها و سينههای
دو سنگ، چه درجهای از گرماست که دارد تبديل میشود به کلمه، به جمله،
جملهای که نجات میدهد وقت جنگ.
و
تصوير همين مجسمه را در کتابها ببين.يک شور جاودان شده در تاريخ و
تمدن که وسط جنگ جهانی دوم و سوم شکل گرفت و تانکها، زرهپوشهای
سنگين، خمپارهها و انفجارهای متعدد، غليان گاز غليظ قليايی يک بمب
شيميايی، که موزهی خالی را پر کرده، و نه حتا تار عنکبوتها و خط بلند
و سياه رديف مورچهها و موريانهها هم تکاناش نمیدهند.
و
البته سقراط هم مجسمهساز بود که میگفت عشق، مرگی ديگر است و زيستنی
ديگر. در پريدن است در جهان اشياء.شيءوارهگیست. سنگين شدن است. سنگ
شدن است. عبور است از دوران کوتاه صلح ...
|

بوسه
اثری
از گوستاو كليمت، نقاش اتريشی |
البته
اين آخری را سقراط نگفت، من میگويم! و چيزهای ديگر را هم تعريف میکنم
که خستهگیات در برود:
مردمان بليتها و تلويزيونها و دوربينهای عکاسی را جمع میکردند و
سراسيمه میگريختند از شهر و آن موزه.
شنیهای سنگين و سرد تکراری تانکها بود که آسفالت و ماشينها را له
میکرد و لولهها در هر چرخش، آن کلمهای را نشانه میگرفتند که
میگفت: "خوش آمدی به من،" در جنگ سوم جهانی! به شکستن ديوارهای صوتی،
که با رفتن هر هواپيمايی رخ میداد و هر گلولهای که تانک میتکاند،
ديواری از دورمان فرو میريخت.
و
دستهی زهیها با فشاری تند و پرتحرک، آرشه را به سيمها میکشيدند و
سيمها داغتر که میشد، موسيقی مکررتر میشد و صدا، هر صدايی، چه
نفسهای تو، با فاصلهای کمتر از يک دهان تا من، صدای شنیها که نزديک
میشوند و بنا دارند، تنها بنای سالم اين شهر را که موزه باشد خراب
کنند. تمام اين صداها کمترند از آوای بلند دستهی زهیها. زهیها چه
میخوانند با موسيقی؟ چه میپرسند؟
کو
ديوار؟ ريخته. کو راهروهای خلوت موزه؟ کو کوزهگر؟ کو کوزه؟ کو آن مرد
مرمرين شمشير در دست که دورتر از ما، شمشير بالا گرفته بود و کو آن جام
مطلای هخامنشی؟ کو آن گرز منسوب به رستم تا به پرواز در آيد و کوبيده
شود و لولهی تانک را کج کند؟کو ديوارنگارهی اسکندر تا آتش بينی
اسباش شنیها را ذوب کند؟
له
میشوند و خرد میشوند و فرو میريزند و پخش و پلا میشوند و ديوارها و
پلهها و شيشههای ضد دزد و حريقاند که خرد و خاکستر میشوند.
آن
کتيبهای که به خط ميخی بود سوراخ میشود از پرچ و ميخ آن آهن. زير
نالههای آهن متحرک خرد و خمير میشوند و در، در تالار من و تو، تالار
گرانترين بليت موزه بسته است.
و
البته تانک میشکافد و در خرد میشود و آن هيبت بلند آهنی میغرد و
میآيد تو. تا ما. نه اسکندر، نه عربها، نه مغولها و افغانها و
تيمور لنگ، هيچ کدام نتوانسته بودند که از وقت صلح بگذرند و بيايند
خرابمان کنندبا جنگ. و نمیتوانند و ديگران هم نخواهند توانست. چرا؟
چون
ما نيستيم. چون من خسته شدهام از کلمه، از نقطه، ويرگول، سر خط رفتن و
مقدمه و متن و نتيجهگيری. و در آن گفتوگوی طولانی که با هم داشتهايم
موقع مجسمه بودن، به تو گفته بودم که خستهام از بيت و غزل و شعر و
ترانه و خط روايی داستان و تعليق در روايت.
خسته
از آن توصيهنامهی بلندبالای پای مجسمه، پای ما، که به علاقهمندان
آثار تاريخی و هنری و بازديدکنندهگان تذکر میداد که وقت جنگ حتا به
تصاوير اين مجسمه هم نگاه نکنند، که سردرگم خواهند شد و هيچ چيز در عکس
نخواهند ديد.
و به
من گفته بودی که خستهای از امکان تبديل شدن اين نوشته به يک داستان
مربوط به هم و منسجم. و خستهای از هزينهی دستهی زهیها که با پول
بليت موزه تأمين میشود. و خستهای از اين که حتا برای گفتن جملهی
«داستان نمیگويم» هم، بايد داستان ساخت. خسته از حرف زدن در بارهی
حرفهای خودمان و ديگران. از فکر کردن به افکار خودمان و ديگران. و
خسته بودی از خسته بودن يا خستهگی در کردن و میگفتيم ای کاش جنگ بشود
که بشود رفت!
و
تانک که لولهاش میچرخد و دنبال ما میگردد، خستهتر هم میشويم از
نور فلاشها و ديوارهای شيشهای موزه و عکسهای متعدد ثبت شده در
کتابهای تاريخ هنر، و روزنامهها، که با يک زيرنويس تکراری مینوشتند:
"مجسمهی عاشقان، هنرمند نامعلوم."
و از
آن زيرنويس ريزتر و تکراریتر هم خسته بوديم که تصميم گرفتيم اين بار
که در پريديم و رفتيم، ديگر باز نگرديم آنجا و عکسهای کتابها و
روزنامهها بشود کادر سفيد خالی، با آن زيرنويس ريز سردرگم که
خوانندهی آن و اين متن را گيج میکند تا خيلی چيزها را نفهمد. نفهمد
که آن هنرمند نامعلوم، من و توييم. و نداند که مجسمه و مجسمهساز
يکیست و اين خودشاناند که در آن همآغوشی ثابت و سنگی خودشان را
تثبيت کردهاند و يکی شدهاند تا از دويی رهيده باشند و دست اين روی
سينهی آن، و پاهای آن دو پيچيده به هم، موهای بلند و زنانهی اين و
چهرهی مردانه و موهای کوتاه آن و فاصلهی کم لبهاشان با هم، طرحیست
که طراحاش معلومترين و حی و حاضرترين هنرمند عالم باشد. در خود طرح
باشد. و کارگاه اين پيکرهسازی در پس پشت موزهها و جنگ است. در سقراط
است. در صلح است. و همين واژهی «صلح» کليشهای نيست که حالات از به
کار بردناش به هم بخورد و ياد آرمانهای دستنيافتنی علاقهمندان موزه
و هنر و معماری بيفتی. و دستهی زهیها بیساز مینوازند و نواختنشان
هزينهای ندارد. و البته آنجا که میرويم خيلی خبرهاست که مهم نيست و
مهم اين است که که اين جور وقتها اينجا نيستيم و تانک دور میزند، از
همان راه آمده باز میگردد و نمیداند دقيقا شنیاش دارد روی رد پای يک
سوارهی مغول میلغزد و میرود.
و البته که وقتی اينها را نفهمد و نداند، هيچ وقت آن زيرنويس توی
کتابها را هم نخواهد فهميد و نخواهد دانست که «تنها مجسمهی زنده در
جهان، که وقت جنگ غيباش میزند»، يعنی چه؟
é |