سال سوم، شماره پنج تير 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

اين مردم همان مردم‌اند

طرح يک پيکره

انديشه و شناخت: تقليد، فقه و حيله در احكام

نيچه و زايش تراژدی

ريشه‌ها - دانش پهلوانی (1)

درنا

مردی تمام عيار

اميد

چراغ اين خانه

اگر پرنده بگريد و ...

كله‌پرسه

كلمه: تقديم به ...

عصرهای خواب‌آلود

F'inita la Comedia

صدای رنگ‌ها

حالا كه بيدار نمی‌شوی

چهار شعر: رابعه و ...

 

 نوشته‌های پيشين ساناز:

 تو كری

 رد

 نفر دوم

 زنبورهای وحشی

 آگهی

 

 

كلمه: تقديم به حسودترين مادر دنيا

ساناز سيداصفهانی

sanaz_s_esfahani [ @ ] yahoo.com

 

چشم‌هايم را بستم

و تنها به يك كلمه انديشيدم

و بعد آوای آن كلمه برای گوش‌هايم آشنا آمد ...

تكرارش كردم

كلمه پررنگ‌تر شد

و بعد پُرنورتر

كلمه ديده شد

ديده‌تر

جان گرفت

آدم شد

من را بوسيد

و به من عاشق شد

چشمان‌ام را پرستيد

و قرمزی موهايم را با نور خورشيد گره زد

كلمه «بود»

از وقتی كه هنوز خاك شكل من نشده بود

كلمه  هم شكل من بود

كلمه شبيه من بود

و ما به طرزی شگفت‌انگيز هم‌دل بوديم

و چه هم‌حس و شيدا

 

وقتی با كلمه برخورد كردم ...

خوب يادم هست كه صندلی‌ها فاصله‌ی كمی از ما داشتند

و بعد زمان به گرمای تابستان دويد

و من از گام‌های اشتباه و بد صدايم گفتم

كلمه خوش‌صدا شد

و به من گفت نترس:

"من دست‌ات را می‌گيرم تا درست گام بزنی."

كلمه دائم خودش را در انبوه تورفته‌ی ماهيچه‌های نرم و ظريف قهوه‌ای رنگ چشمان‌ام می‌ديد

و اين «دائم» كه می‌گويم زمانی بود كه به دقيقه می‌رسيد

بلند بود و كش‌دار

و چه سوزان ...

چه عميق!

در آن فاصله‌ی اندك من در چشمان او ترس ديدم

صورت‌ام و بدن‌ام را

می‌ترسيدند كه مبادا كلمه پاك شود يا ... شايد خط بخورد

كلمه بود كه اسم‌ام را كرد خوش‌آوا

و تنها او بود كه  مرا آن گونه سحرآميز صدا می‌زد

سحری كه آن را از نوای اسم‌ام پيدا كرده بود

 

چشمم را كه بستم

كلمه گم بود و نبود

و چه‌قدر من و كلمه از هم جدا بوديم

و حتا آهنگ نام‌اش چه غريب

انگار كه من ستاره باشم و كلمه مرجانی كف اقيانوس ...

نمی‌دانم چه شد

همه چيز بی‌رحمانه شد

و همه‌ی زنده‌گی در سرم خراب شد ...

و من ماندم در خرابه‌های تاريخی‌ام

از هر آجر صدای خاطره‌ای بلند بود ...

يا ياد شيرينی كم‌صدا می‌ناليد

كلمه رفته بود

من هم

و بين ما هيچ نبود

حتا ويرگول

حتا نقطه

من و كلمه سر هم بوديم

به هم چسبيده

ما روی هم رفته كهكشان پر رمز و راز قصه‌های سرخ‌پوستی و هندی را می‌خوانديم

و حيرت و تعجب می‌كرديم

و بعد تاريخ می‌زديم

و خود از تاريخ می‌شديم

اما

يك روز آمد

كه نفهميديم كه خدا در آن روز پليد چرا در كما بود

و از ما بی‌خبر!

آن روز نحس آمد

و موجودی كه فقط قدرت خودكار گرفتن داشت به دست

آمد و با كمك دوست هم‌شكل خودش

بين ما خط فاصله‌ی پررنگی گذاشت

بعد خنديدند

و نفهميدم كدام‌شان

كتاب را بست

و من و كلمه برای هميشه _ تا وقتی پاك‌كن يا لاك پاك‌كن به دست فرشته‌ها نيفتد _

از هم جدا مانديم.

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.