|
كلمه: تقديم به
حسودترين مادر دنيا
ساناز سيداصفهانی
sanaz_s_esfahani
[ @ ] yahoo.com
چشمهايم را بستم
و تنها به يك كلمه انديشيدم
و بعد آوای آن كلمه برای گوشهايم آشنا آمد ...
تكرارش كردم
كلمه پررنگتر شد
و بعد پُرنورتر
كلمه ديده شد
ديدهتر
جان گرفت
آدم شد
من را بوسيد
و به من عاشق شد
چشمانام را پرستيد
و قرمزی موهايم را با نور خورشيد گره زد
كلمه «بود»
از وقتی كه هنوز خاك شكل من نشده بود
كلمه هم شكل من بود
كلمه شبيه من بود
و ما به طرزی شگفتانگيز همدل بوديم
و چه همحس و شيدا
وقتی با كلمه برخورد كردم ...
خوب يادم هست كه صندلیها فاصلهی كمی از ما داشتند
و بعد زمان به گرمای تابستان دويد
و من از گامهای اشتباه و بد صدايم گفتم
كلمه خوشصدا شد
و به من گفت نترس:
"من دستات را میگيرم تا درست گام بزنی."
كلمه دائم خودش را در انبوه تورفتهی ماهيچههای نرم و ظريف قهوهای رنگ
چشمانام میديد
و اين «دائم» كه میگويم زمانی بود كه به دقيقه میرسيد
بلند بود و كشدار
و چه سوزان ...
چه عميق!
در آن فاصلهی اندك من در چشمان او ترس ديدم
صورتام و بدنام را
میترسيدند كه مبادا كلمه پاك شود يا ... شايد خط بخورد
كلمه بود كه اسمام را كرد خوشآوا
و تنها او بود كه مرا آن گونه سحرآميز صدا میزد
سحری كه آن را از نوای اسمام پيدا كرده بود
چشمم را كه بستم
كلمه گم بود و نبود
و چهقدر من و كلمه از هم جدا بوديم
و حتا آهنگ ناماش چه غريب
انگار كه من ستاره باشم و كلمه مرجانی كف اقيانوس ...
نمیدانم چه شد
همه چيز بیرحمانه شد
و همهی زندهگی در سرم خراب شد ...
و من ماندم در خرابههای تاريخیام
از هر آجر صدای خاطرهای بلند بود ...
يا ياد شيرينی كمصدا میناليد
كلمه رفته بود
من هم
و بين ما هيچ نبود
حتا ويرگول
حتا نقطه
من و كلمه سر هم بوديم
به هم چسبيده
ما روی هم رفته كهكشان پر رمز و راز قصههای سرخپوستی و هندی را
میخوانديم
و حيرت و تعجب میكرديم
و بعد تاريخ میزديم
و خود از تاريخ میشديم
اما
يك روز آمد
كه نفهميديم كه خدا در آن روز پليد چرا در كما بود
و از ما بیخبر!
آن روز نحس آمد
و موجودی كه فقط قدرت خودكار گرفتن داشت به دست
آمد و با كمك دوست همشكل خودش
بين ما خط فاصلهی پررنگی گذاشت
بعد خنديدند
و نفهميدم كدامشان
كتاب را بست
و من و كلمه برای هميشه _ تا وقتی پاككن يا لاك پاككن به دست فرشتهها
نيفتد _
از هم جدا مانديم.
é |