|
ارزش آزادی
افشين فرقانی
afshin_arman
[ @ ] yahoo.com
1
فرقی
نمیکند اهل ديدن گفتوگوهای از پيش نوشته شدهی تلويزيونی باشی يا
تماشای فيلمهای تبليغاتی را ترجيح بدهي، تيتر روزنامهها را بنا بر
عادتی ديرينه مرور کنی يا عضوی از کانون ميزگردهای سياسی مهمانی عمه
خانم اينها باشي. بر سر هر خوانی که نشسته باشي، حتما بینصيب از نقل
و نبات آن همه شعارهای رنگارنگ نبودهاي. عدالت، عشق، رفاه، تأمين
اجتماعي، آزادي، برابري، امنيت، سربلندي، خودکفايي، استقلال و چه
میدانم چيزهايی ديگر از اين دست. همه هم يکجا. همه هم منتقد هر آنچه
بر ما گذشته. انگار که همه در اين سالها، متأسفانه دستشان از آن
خرمای معروف بر نخيل کوتاه بوده و ... باری، بماند.
با اين
همه، چندان هم غير منتظره نيست. حتا در سنت فکری غرب هم، بدون جار و
جنجال، همواره اصل سازگاری خيرهای اصيل بديهی شمرده شده است و تصوری
خلاف آن، میتوانست افلاطون يا ارسطو را از خنده رودهبر کند و يا شايد
از خشم به گريه افکند. به گمان آنها, اگر اشکالی در ميان است حتما
ناشی از شناخت نسبی و ناقص ماست و يا تصور ذهنی و باطل ما از خير. چرا
که تشخيص خوبی و خيريت، يا متکی بر عقل و خرد آدمیست و يا الهامیست
از بالا، که در هر صورت بری از اشتباه است و مشخصا به سويی يکه اشاره
دارد. پس بياييد در برابر آن سردرگمیهای ناتوان کننده در ميانهی
همهی آن خوبیهای وعده داده شده و محقق نگشته، برای همهی آن
واماندهگیهای نااميدکننده در برابر آن همه تلاش فردی که منجر به آن
الگوی تمام عيار خوبی نشده است، بیهوده به دنبال عاملی بيرونی نگرديم
و متواضعانه خويشتن را محکوم کنيم که تا به اين پايه از فهم کامل مفهوم
خوبی و خير قاصر است.
اما سِر
آيزايا برلين (Sir
Isaiah Berlin)
حکايت ديگری دارد. در دنيای فلسفه و به ويژه فلسفهی سياسي، او بود که
اين اعتقاد بنيادين غربی را رد کرد و شجاعانه عنوان کرد که خيرهای
انسانی نه تنها غالبا تلفيقناپذيرند، بلکه بعضا نامتوافق و
قياسناپذير هم هستند. آموزهای که امروز به پلوراليسم ارزشی شهره است.
2
اين تضاد
حاکم ميان اخلاقيات مطلوب، گاه به دليل اهداف و ارزشهای غايی متضاد
است، نظير آنچه در رابطه با آزادی و برابری صادق است و گاه به دليل
تضاد درونی خودشان است، مثل آزادی اطلاعات و آزادی حريم شخصی و البته
گاهی هم ناشی از زمينههای فرهنگی تلفيقناپذير است (پلوراليسم
فرهنگي). اما آيا اين اعتقاد به عدم امکان تلفيقپذيری و در نتيجه تکثر
خوبیها، همان نسبیگرايی نيست؟ و در اين صورت، تفاوت پلوراليسم و
نسبیگرايی در چيست؟ زمانی هملت فيلسوفانه میپنداشت که چيزی نيک و بد
نيست، اين انديشهی ماست که چيزها را چنان مینماياند و بعد همچون
بسياری از نسبیگرايان راستين ديگر در انجام کنشی که به راحتی از او
انتظار میرفت، دچار ترديدی ناتوانکننده شد. اگر مشروعيت و اعتبار هر
چيز به محک و سنجهای درونی و فردی وابسته است، چهگونه میتوان راستی
و درستی حکمی را دريافت؟ چهگونه میتوان به ارزشی مشترک و قابل دفاع
رسيد و بر سر استقرار آن پای فشرد؟ نسبیگرايی بيش و کم چنين چيزیست.
محدودهای که در آن همهی آدميان، اعم از ظالم و مظلوم، جلاد و قرباني،
گناهکار و بیگناه، هر کدام توجيهات بهحق خود را دارند و کسی را توان
داوری در اين ميان نيست. پلوراليسم اما، دستكم نزد آيزايا برلين چنين
نيست. او يکبار گفته بود:
معتقدم در
ارزشهايی که مردمان میتوانند طالباش باشند و به دنبالاشاند، تکثر
وجود دارد و اين ارزشها با هم تفاوت دارند. نامحدود نيستند: تعداد
ارزشهای انساني، ارزشهايی که من میتوانم با حفظ ظاهر انسانی و سيرت
بشریام به دنبالشان باشم، محدودند. بگذاريد بگويم 74 يا شايد 122 يا
26 تا، اما هر چهقدر هم که باشد، محدود است. تفاوت از اينجا به وجود
میآيد که اگر انسانی در جستوجوی يکی از اين ارزشها باشد، مرا که
قادر به درک چرايی و چهگونهگی علاقه و پیگيری او در شرايط
پيرامونیاش نيستم، تحريک میکند که به دنبال آن بروم. اين است تفاهم
بشري.1
به بيان
ديگر، قبول پلوراليسم به اين معنا نيست که نتوان درستی گزارهای را
ارزيابی کرد، بلکه به سادهگی حاکی از آن است که حقيقت يک چيز واحد و
منحصر به فرد نيست و در ذات خود متکثر است. پر واضح است با چنين
تعبيري، فيلسوف چنان که خود نيز اشاره کرده است، همواره مشتاق به
دانستن و جستوجوی زوايايی ديگر از حقيقت است و هيچگاه در دام سکون
ناشی از خودمحوربينی نمیافتد. تا به اينجا، شايد سخن برلين چندان
چيز تازهای به نظر نرسد. بداعت سخن او آنجاست که تلفيقناپذيری
عمدهی اجزای اين پلوراليسم را آشکار میکند و گاه بر وجههی
توافقناپذيری و قياسناپذيری آنها نيز تأکيد میکند. تلفيقناپذيری
به معنای عدم امکان همراهی و ترکيب گزينهها و قياسناپذيری به معنای
عدم امکان مقايسه و انتخاب برترين بر اساس موازين عقلانیست. آيا
میتوان مسجد شيخ لطفالله را با تاجمحل و يا تخت جمشيد مقايسه کرد و
حکم داد که ترتيب ارزشی آنها چنين است و چنان است؟ يا در مقولهی
مفاهيم، آيا میشود آزادی را با عدالت مقايسه كرد؟ توافقناپذيری حکم
به چنين چيزیست. اين عدم تلفيق و توافق، امکان انتخاب عقلانی در مسير
زندهگی را غيرممکن میكند. جوزف راز (Joseph
Raz)
خلافآمد برخی اختلاف نظرها با برلين، در اينباره توضيح جذابی ارائه
میدهد:
حتا در
موفقيت نوعی خسران و از دست دادن هست، و در همهی موارد اين داوری
معنايی ندارد که شخص بيش از آن که از دست میدهد به دست میآورد. زمانی
که شخصی با امکانهای انتخاب ارزشمند مواجه است و با موفقيت يکی از
اين امکانها را انتخاب میکند، در واقع صرفا يک شيوه ی زندهگی را به
جای شيوهای ديگر برگزيده است، و هر دو شيوهی زندهگی خوب هستند و
امکان مقايسه و درجهبندی آنها وجود ندارد.2
در اين
ميان نکتهی مهم، همان توجه به پرهيز از برداشت نسبیگرايانه است. چرا
که در غير اين صورت چنين انتخابی سويهی تراژيک میيابد. انگار که
زندهگی به نحوی اجتناب ناپذير تصادفی و بدون کنترل شده باشد. در حالی
که پلوراليسم، همزمان با دعوت ما به تلاش در جهت شناسايی و ارزيابی
امکانهای انتخاب، از ترديدهای ناتوانکننده بر سر ارزشدهی غايی
انتخابهامان آزادمان میکند.
3
از ميان
عواقب پذيرش پلوراليسم ارزشی برلين، يکی هم آن است که چنين نگرشي،
يکسر با امکان طرح يک نوع اخلاق سياسی منسجم و سيستماتيک بيگانه است.
به بيان ديگر باور پلوراليسم، با اميد حصول نظام اخلاق سياسی يکسان که
راهبر همهگان به سوی خوشبختی باشد، منافات دارد. اين گونه است که
دومين رهآورد انديشهی برلين، يعنی محوريت آزادی در ليبراليسم
آگونيستی او رخ مینمايد. نوعی ليبراليسم که با ليبراليسم دوورکين که
به برابری مرکزيت میبخشيد، متفاوت است و البته از جنبهای ديگر نيز
جذاب به شمار میرود و آن توجه برلين به آزادی منفی و اهميت بنيادين آن
است. آزادی منفی ترکيب غريبیست. از يک سو واژهی آزادی را در کنار
دارد که با آن هالهی قدسیاش سرشار از ارزشهای مثبت است و از سوی
ديگر با کلمهی منفی آلوده شده است، نوعی همنشينی نامنتظر. به باور
برلين آزادی منفی آنگونه از آزادیست که انتخاب ميان شقوق مختلف يا
امکانهای متفاوت را بدون مزاحمت ديگران فراهم میآورد.3
فراخنايی از آزادی که در آن آدمی به تمنيات خويش نيز میانديشد، آنها
را ارزيابی میکند و از همه مهمتر بدون دخالت ديگران آزادانه انتخاب
خويش را به عمل میآورد. اين در حالیست که آزادی مثبت، آزادی سروری بر
خويش، آزادی کنترل عقلانی زندهگی خويش است و به تأکيد مخالف با آن
برداشت اسپينوزايی که آزادی شناخت ضرورت با تکيه بر نيروی عقلانیست.
به اين ترتيب، عنصر انتخاب که نقشی کليدی در مفهوم آزادی به تعبير
برلين دارد به طور کامل ناديده گرفته میشود. نوعی آزادی در وابستهگي!
نه! آزادی يعنی گسترش حداکثری محدوده انتخاب. آن هم نه به گونهای که
گويی در اين انتخاب تنها يک مسير روشن وجود دارد و باقی همه ضلالت است.
اما اين
آزادی منفی به چه کار میآيد؟ به نظر میرسد آزادی منفی از آن رو حائز
اهميت دانسته شده، که امکان خودآفرينی آدمی را به او میبخشد و به
انتخاب معنايی عينی میدهد. بر خودآفرينی اصرار میورزيم تا با آن
ايدهی مألوف که طبيعت آدمی را چيزی ثابت و پايدار میداند و از اين رو
در انديشهی پيدا کردن نسخهای فطری و واحد برای نسل بشر است، مخالفت
کنيم. اما آيا قائل شدن به چنين آزادیای ملازم با پذيرفتن بیبندوباری
است؟ اگر شما در بیبندوباری نشانی از انتخاب میبينيد و آن را به
سادهگی تن دادن به هوسهای درونی نمیدانيد، شايد. ولی در غير اين
صورت، چهگونه میتوان به رد آن به بهانهی نوعی اخلاقگرايی کاذب
پرداخت؟ آيا در اين تلاشهای حتا صادقانه در حذف چنين نگرشی به آزادي،
نمیتوان بويی از فاشيسم را که انگار تمام پاسخها را در همان جيب بغل
حاضر و آماده دارد، استشمام کرد؟
1-
آيزايا برلين، «در باب پلوراليسم»،
ترجمهی سيد محمد مظفري.
2-
جان گری، «فلسفهی سياسی آيزايا برلين.
ترجمهی خشايار ديهيمي، انتشارات نشر نو، 1379، ص 73
3-
همان، ص 27
é |