|
هر كسی جايی دارد
بيژن باران
aalborzray [ @
] yahoo.com
نگارندهی وبلاگ «پيك
پارسی»
هر
کسی جايی دارد
در
آسمان، آب، زمين،
زير
خاک
کبوتر
در گسترهی شرابی سحر پشتک زند
ماهی
در سايهی غاز نیزار اروميه به مرز معکوس ابر رسد
انتهای تنهايی شب شهر،
تنها
یک یک پراکندهاند
در
گور آبای من سکوت تام به انتظار عدالت معهود حاکم است
زیر
نوار آوای چلچله
از
اینجا تا دورتران، راه من کدام است؟
در مه
یادهای دیروزین
_
خاطرات روشن کودکی _
زندهگی من در چمدانی با من است،
با
گذشت زمان در دفتر و عکس فراوان
اینجا بیشتر از آنچه نوشتهام، از قلم انداختهام
از
موطن خود دور شدم
اکنون
چون مستی در این خیابانهای خلوت خیس پیش میروم.
جدا ز
مبداء در هندسهی راه
نزدیکتر به آن در ذهن و ذات
بریده
نی، دور ز انبوه نیزار.
مقصدم
در جلو
دوری
از منشاء
امروز در این مه سنگین،
در
این راستههای ناشناس،
چهرههای بيگانه
آسمان
خاکستری کوتاه
یادهای دور پررنگترند تا خاطرات جدید
دههها چو باد گذشتند
_ بر
باد رفتند؟
دور
از قبیلهام
_ در
تنهایی تپهای، تک شقایق _
آه،
ای عايق قایق دقايق خوب غرق
در
عکسهاي سفيد و سياه دست من!
ای
باران آهسته بر پنجره، ز بغض داغ گلو بر گونهی من!
هيچ
شهری به بزرگي زادگاهام نيست.
به
پرنوری آن با آسمان بلند آبی
کوههای لاکی سنگی
دشت
وسيع روبهرو با گنبد و گلدسته و چنار
با
همسایهگان تاریخی،
ماه
کابلی، نخل بغداد،
تنگههای قفقاز، تپههای عشقآباد،
نفت
خزر و خليج فارس، زمرد نارگیل و لیموی عمانی.
کتام
را بر صندلی گذارم
نه
آویز گنجهی دیوار،
زيرا
فردا از اينجا خواهم رفت
اين
پنجره پر شمعدانی، غرق گل را که آب خواهد داد؟
عطر
تند آن را نسيم به مشام که خواهد برد؟
من از
اين خانه هم دور میشوم
چون
خانههای قبلی
در
مرگ برگ آتشین خزان
میرسم به سواد شهر ديگری،
به
رديف تبريزی و گل محمدی، ميدانی با مجسمهی شاعری
در
پيادهرو، کالسکهی مقابل مادری.
در
پیش، چهار راهی،
با
درنگ زیر چراغ سه رنگ
آمده
از هیچ، در مدار شلجمی،
تا
قامت قائم، میروم به هیچ
از
ضیافت صدا به میهمانی سکوت
از من
چه میماند
بر
این پهنهی سبز؟
آیا
عکس من به دست آینده میرسد؟
از
شما چه میماند
برای
اسلاف؟
نام نکو یا بنای داد؟
é |