سال سوم، شماره نوزده تير 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ارزش آزادی

سبكی تحمل‌ناپذير وب‌لاگ

ريشه‌ها - دانش پهلوانی (2)

كهنه‌گی

صورتك‌های يك آدم نابلد

بازگويی يك روايت تكراری

دوست من، هم‌دم‌ام

ديدار

هر كسی جايی دارد

سكوت اما ...

آشتی با بهشت و روز بعد از پاييز

آونگ لب‌خند

درياهای فراموش شده

آداجيو

Dance macabre - دو

دو شعر: نجوای ساكت انديشه

حرام شده‌ام

سبك

سواران مشتاق مقصد

 

 

نگاهی به ريشه‌ها - بخش پنجم

محمود كوير

mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com

  

جهان سربه‌سر عبرت و حکمت است

چرا زو همه بهر ما غفلت است

 

دانش پهلوانی

(پاره‌ی دوم)

 

زبان اين پهلوانی سرود بوده است. سرودهای بزمی و رزمی و پهلوانی شاه‌نامه، گوشه‌هايی از آن را به ياد می‌آورد. در كنار سرود، چامه نيز بوده است. چامه سراسر ستايش پهلوان است و با ساز و آواز اجرا می‌شده است. دست‌گاه‌های اين سرودهای پهلوانی در شاه‌نامه عبارتند از: خروش مغان، دادآفريد، پيكارگرد، و سبز در سبز.

اين سرودها بسی كهن‌تر از شاه‌نامه‌اند و بخشی از سرودهای كهن آفرينش‌اند كه خنياگران عاشق بر گرد جهان می‌پراكنده‌اند. در بخشی از شاه‌نامه نيز باربد بر فراز درخت، سه سرود می‌خواند: پهلوانی سرود در دست‌گاه دادآفريد. بربط او را آلت ننگ و نبرد خوانده‌اند. سرودهای دوم و سوم سرودهای غنايی بوده‌اند. آخرين فرد از نسل اين خنياگران سرودخوان دوره‌گرد پس از نكيسا و باربد، رودكی بود كه خود گرد جهان گوسانی (کولی‌گردی) می‌كرده* و از عارفان نام‌دار ايران است:

تو رودكی را ای ماه‌رو همی‌بينی

بدان زمانه نديدی كه اين چنينان بود

بدان زمانه نديدی كه در جهان رفتی

سرود گويان، گويی هزاردستان بود

 

نام يكی از سراينده‌گان شاه‌نامه به گفته‌ی فردوسی بلبل بوده است. و بلبل نماد همين خنياگران دوره‌گرد و آوازخوان بوده است. بنگريم كه همين بلبل در مرگ اسفنديار و درمانده‌گی رستم و مرگ سياوش چه‌گونه می‌خروشد و شگفت نيست كه آواز بلبل در ادبيات ايران به زبان پهلوی و زبان كهن ايرانی مانند شده است:

نگه كن سحرگاه تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتن پهلوی

و زبان بلبل و زبان پهلوی و پهلوانی يكی شمرده شده است:

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد / فرياد همی كند كه می‌بايد خورد

يا

بلبل ز شاخ سرو به گل‌بانگ پهلوی

می‌خواند دوش درس مقامات معنوی

مرغان باغ قافيه سنجند و بذله‌گوی

تا خواجه می‌خورد به غزل‌های پهلوی

و اين خواجه كه چنين دل‌باخته‌ی زبان پهلوی، چونان نمادی از فرهنگ باستانی ايران است، خود پيشوای عارفان و رندان جهان است.

و در باره‌ی سماع خسروانی‌ست:

بشنو و نيک شنو نغمه خنياگران / به پهلوانی سماع و به خسروانی طريق (بيت از مسعود سعد)

يا

لحن اورامان و بيت پهلوی / زخمه‌ی رود و سماع خسروی (بيت از بندار)

و در باره‌ی پهلوانی سرود است:

سخن‌های رستم به نای و به رود / بگفتند بر پهلوانی سرود

همين‌طور:

مغنی سحرگاه بر بانگ رود / به ياد آور آن پهلوانی سرود (بيت از نظامی)

 

از ديگر درويشان خانه به دوش جهان‌گرد كه سرنوشتی رنج‌بار داشته‌اند و داستان‌های ملی را می‌پراكنده‌اند، يكی نيز لوليان بوده‌اند. آنان كه انسان‌هايی آزاده و وارسته بودند، تنها آوازخوان روح سرگردان انسان بوده و سرگذشت خويش و پدران خود را نيز بر اين داستان‌ها افزوده و در جهان پخش می‌كردند:

صبا زان لولی شنگول سرمست / چه داری آگهی چون است حال‌اش

 

در تاريخ ما نخستين بار بهرام گور از شنگل، پادشاه هند، می‌خواهد تا گروهی از آنان را به ايران بفرستد و چهار هزار تن از اين رامش‌گران در ايران پراكنده می‌شوند. اين لوليان شايد به دليل سختی زنده‌گی و مشكلات سياسی نيز خود به ايران كوچيده باشند. به هر روی، آنان از هند به ايران و سپس تا اروپا پراكنده شدند و داستان‌هايی چون رستم را هر جای بردند. ام‌روزه روشن است كه ريشه‌ی لوليان اروپای شرقی و كروات‌ها با ايرانيان كهن و هنديان يكی‌ست. آنان را جادوگر و كولی خوانده و بسيار آزارشان دادند. روح شورشی و دل‌آور و سرگردان آن‌ها، هم‌راه با اين كه فرهنگ و صنعت و رقص و موسيقی را با خود به هر سو می‌بردند، بيش‌تر روحانيان را بر آن داشت تا در ميان مردم به بدنامی آنان بكوشند و افسانه‌ها بر سر زبان‌ها اندازند. در ايران نيز چنين شد: در فارس آنان را كولی، در غرب ايران، غربتی، در آذربايجان آنان را قراچی از كلمه غرچه به معنی پست و بی‌شرم لقب دادند. اين دل‌آوران آزاده به آوازخوانی و رامش‌گری و غربال‌بندی و فال‌گيری روزگار می‌گذراندند.

 

حيوان پهلوان اسب است. آرياها به داشتن اسب شهره بودند و پهلوانان پارتی، اسب‌سوارانی خبره بوده و اسبان شاه‌نامه چون رخش و سياه نقش مهمی در اين فرهنگ بر عهده داشته‌اند. اسب در يشت‌ها نيز ويژه‌ی خدايان است و با عرفان و مسايل آيينی نيز پيوند دارد. مهر در يشت، دارنده‌ی چهار اسب سفيد است و به دارنده‌ی اسب‌های زيبا توصيف شده است. اسب سياوش در سير و سلوك كی‌خسرو به مقام يك عارف بزرگ نقش دارد. اسب سياوش است كه او را از كوه آتش عبور می‌دهد و سرفرازی و بی‌گناهی او را نشان می‌دهد. رخش رستم با وی سخن می‌گويد و با ديوان نبرد می‌كند. اسب سهراب تنها گرده به پهلوان می‌سپارد و اين‌ها همه نشان آن دارد كه اسب و پهلوان و عارف را پيوندی‌ست. اسب نماد آن حيوان سرفرازی‌ست كه بال پرواز انسان است. اسب همان روح بلندپرواز انسان است.

آرياها اين حيوان را اسپ خوانده اند و در سنگ‌نوشته‌ی داريوش چهار بار به کار رفته است. در نام اين افراد، که همه از پهلوانان کهن ايران هستند، واژه‌ی اسب ديده می‌شود: گرشاسب (دارنده‌ی اسب لاغر)، ارجاسب (درانده‌ی اسب گران‌بها)، لهراسب (تند اسب)، و تهماسب (دارنده‌ی اسب نيرومند).

ارسطاطاليس در سده‌ی چهارم پيش از ميلاد از اسبان نسايی ستايش کرده است. در ميان  سومريان اما، نام اسب ديده نمی‌شود. در مصر هم گاو و خر گردونه‌ها را می‌کشند. در قوانين همورابی نيز، که نام بسياری از حيوانات آمده است، نامی از اسب نيست. اين‌ها نشان می‌دهد که اسب با ايرانی و پهلوان ايرانی به جاهای ديگر جهان آن روز رفته است.

عياری رفتن و عياری کردن نيز در فرهنگ پهلوانی‌ست. رستم بارها در شاه‌نامه به عياری می‌رود. جامه می‌گرداند و در لباس بازرگان به لشکر دشمن می‌رود. شبانه کمند می‌گرداند و يکه و تنها از برج و بارو در می‌گذرد. عياری کردن نه تنها با گستاخی و کمند و خنجر بر لب و دندان داشتن سر و کار داشت، بلکه با فريب دادن دشمن هم‌راه بود. در داستان رفتن رستم به کوه سپيد، وی فريبی به کار می‌برد. کاروانی به جانب دژ به راه می‌اندازد و:

به بار نمک در نهان کرد گرز

برافراخته پهلوان يال و برز

ز خويشان تنی چند با خود ببرد

کسانی که بودند هش‌يار و گرد

به بار شتر در سليح گوان

نهان کرد آن نام‌ور پهلوان

لب از چاره‌ی خويش در خند خند

چنين تازيان تا به کوه سپند

 

آيين‌های کهن عرفانی و پهلوانی به هم آميخته است. نگاه کنيم به آيين سوگند خوردن کی‌خسرو:

بگويم که بنياد سوگند چيست

خرد را و جان را به از پند چيست

بگويي: به دادار خورشيد و ماه

به تاج و به تخت و به مهر و کلاه

به ياد فريدون، به آيين و راه

به خون سياوش، به جان تو، شاه!

به فر و به نيک اختر ايزدی

که هرگز نپيچی به سوی بدی

ميان‌جی نخواهی به‌جز تيغ و گرز

منش پست داری ز والای برز

پس کی‌خسرو روی به سوی آتش و سوگند ياد می‌کند به دادار دارنده و به روز سپيد و به شب سياه و:

به خورشيد و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تيغ و به ديهيم شاه

که هرگز نپيچم سر از مهر اوی

نبينم به خواب اندرون چهر اوی

سپس دبيران در کار می‌آيند و:

يکی خط نوشتند بر پهلوی

به مشک از بر دفتر خسروی

گوا بود دستان و رستم بدين

بزرگان لشكر همه هم‌چنين

و سوگندنامه را به رستم می‌سپارند:

به زنهار در دست رستم نهاد

چنين خط سوگند و آن مهر و داد

پايان بخش آيين سوگند نيز چنين است:

وزآن پس همی‌خوان و می‌خواستند

دگرگونه مجلس بياراستند

ببودند يک هفته با رود و می

بزرگان در ايوان کاوس کی

 

رويين‌تن شدن و بی‌مرگی و جست‌وجوی چشمه‌ی آب زنده‌گی يا آب حيات يا چشمه‌ی خضر (خدر، خسرو، كسرا، قيصر، كايزر، سزار، همه از نام خسرو يا شاه گرفته شده است) در كهن‌ترين داستان‌ها و آيين‌های عرفانی ايرانی و در شاه‌نامه ديده می‌شود (هم‌چنين در استوره‌ی گيل گمش كه كهن‌ترين استوره‌ی يافته شده‌ی بشری‌ست و در غرب ايران به دست آمده است).

اين آرزوی بزرگ بشر سپس به سراسر جهان بال می‌گشايد. مرگ اما سرانجام کار است. پس هر پهلوان رويين‌تن نقطه‌ی ضعفی دارد که به همين سبب از پای در می‌آيد. آشيل را هنگامی که در آب فرو می‌برند تا رويين‌تن شود، مادرش پاشنه‌ی پای او را می‌گيرد و آن قسمت آب‌ديده نمی‌شود و دشمن با پرتاب تيری به پاشنه‌ی آشيل او را نابود می‌کند. اسفنديار نيز هنگام فرو شدن در آب، چشمان خود را می‌بندد و سرانجام رستم با پرتاب تيری به چشمان او، وی را می‌کشد.

سلاح پهلوان در نبرد رويارو، گرز، شمشير، ژوبين، تير و کمان، نيزه، سنان، تبر، درفش، خشت و کمند است. به هنگام عياری خنجر بر دندان و کمند در چنگ دارد. پس از تازش تازيان چون در زورخانه‌ها به تمرين جنگ برمی‌خيزد. وسايل زورخانه چون ميل و کباده و تخته شنا را بر مثال تير و کمان و گرز و سپر می‌سازد و زورخانه نمادی از ميدان زنده‌گی و رزم است.

به هنگام صف آراستن در  ميدان جنگ، ميدان زنده‌گی را پيش رو دارد: شاه در قلب است و سرداران و سپه‌بدان در بازو و رستم در بالای همه. درفش‌ها هرکدام رنگی و نشانی از خدايان و زنخدايان دارند، که دين پهلوان، آيين آزاده‌گی‌ست. درفش زنگه شاوران، هما پيکر است. بر درفش فرامرز، فرزند رستم، اژدهای هفت‌سر است. درفش توس نشان فيل دارد و سراپرده‌اش سياه است. گودرز بر درفش نقش شيری دارد که شمشيری در کف گرفته و سراپرده‌اش سرخ است. گراز سراپرده‌ای زرد دارد و بر درفش او نقش گراز است. بر درفش اشکش نقش پلنگ است. شاه ايران، سراپرده‌ی رنگارنگ دارد و درفش وی نقش خورشيد دارد و بر يالای آن ماهی زرين می‌درخشد، اما رستم سراپرده‌ای سبز دارد و در برابر چادرش، درفش کاويانی يا پرچم ملی ايران در اهتزاز است.

افراسياب چون به ميدان نبرد و پهلوانی می‌آيد، از هيبت خويش لرزه بر اندام دشمن می‌افکند:

که آن ترک در جنگ فر اژدهاست

دم آهنج و در کينه، ابر بلاست

درفش‌اش سياه است و خفتان سياه

از آهن‌ش ساعد از آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

درفشی سيه بسته بر خود بر

چون پهلوانان ايران را نام‌نويسی می‌کنند، نزديک هفتصد و سی تن را نام می‌برند:

از خويشان کاوس، صدو ده تن. نوذريان، هشتاد تن. گودرزيان، هفتاد و هشت تن. از تخمه‌ی گژدهم، شصت و سه تن. از خويشان ميلاد، صد نفر. از تخمه‌ی توابه، هفتاد و پنج تن. از تخم پشنگ، سی و سه تن. از خويشان برزين، هفتاد تن. از تخم گرازه، صد و بيست تن.

کی‌خسرو چون شاهی را رها می‌کند، فرمانروايی بخش‌های مختلف ايران را به اين سه پهلوان می‌سپارد: به گيو، قم و اصفهان. به توس، خراسان. به رستم نيز ، زابل‌ستان، کابل‌ستان، هند، غزنين.

 

پهلوانان از نسل جمشيدند. جمشيد همان جم، نخستين انسان روييده از گياه، همان خدا و همان سيمرغ است. در اين بينش، انسان و گياه و مرغ و خدا، يكی‌ست. درهم و با هم است.

پهلوانان بزرگ از سيستان برخاسته‌اند و عياران عارف ايران نيز سيستانی‌اند. پهلوان مرز و نژاد و برتری نمی‌شناسد و از همين رو بزرگ‌ترين پهلوان ايرانی، رستم، چنين نسب دارد:

از ازدواج جمشيد با دختر كورنگ زابلی، تور و از او شيدسب، تورگ، ثم، اثرت، گرشاسب، نريمان، سام و از سام، زال زاده می‌شود تا بنياد پهلوانی را در اين به سرزمين بگذارد. زايش پهلوان اما خود حکايتی دارد. در هنگام زاده شدن رستم با نخستين سزارين تاريخ و به کار بردن داروی بی‌هوشی برای اين کار روبه‌رو هستيم و چون پهلوان از مادر زاده می‌شود، با آيين ويژه خبر به پدرش می‌رسانند، که بسيار خواندنی‌ست:

يکی کودکی دوختند از حرير

به بالای آن شير ناخورده شير

عروسکی هم‌بالای رستم می‌دوزند و:

درون اندر آکنده موی سمور

به رخ بر نگاريده ناهيد و هور

به بازوش بر اژدهای دلير

به چنگ اندرش داده چنگال شير

به زير کش اندر گرفته سنان

به يک دست کوپال و ديگر عنان

نشاندندش آن گه بر اسب سمند

به گرد اندرش چاکران نيز چند

آن‌گاه اين عروسک يا آدمک رستم پيکر را غرق در سکه و گل بر می‌دارند و:

مر آن صورت رستم گرزدار

ببردند نزديک سام سوار

يکی جشن کردند در گل‌ستان

ز کابل‌ستان تا به زابل‌ستان

اگر زايش پهلوان دل‌کش و شيرين است، اما مرگ پهلوان دردبار است. چنين است مويه‌ی تهمينه بر مرگ سهراب:

بزد چنگ و بدريد پيراهن‌اش

درخشان شد آن لعل زيبا تن‌اش

مر آن زلف چون تاب‌داده کمند

بر انگشت پيچيد و از بن بکند

تهمينه سخت می‌گريد و:

همی خاک تيره به سر بر فکند

به دندان همه گوشت بازو بکند

به سر بر فکند آتش و بر فروخت

همه روی و موی سياه‌اش بسوخت

سپس بر پيکر سوارش مويه‌ها می‌کند و موی‌ها می‌کند و بر زين و لگام اسب او بوسه‌ها می‌زند و سرانجام:

همان تيغ سهراب را برکشيد

بيامد روان دم اسب‌اش بريد

به درويش داد آن همه خواسته

زر و سيم و اسبان آراسته

در کاخ بر بست و تخت‌اش بکند

ز بالا برآورد و خوارش فکند

در کاخ‌ها را سيه کرد پاک

ز کاخ و ز ايوان برآورد خاک

و چون کاخ و ايوان سياه می‌کند و بر باد می‌دهد، خود به نشان سوک، جامه‌ی نيلی رنگ بر تن می‌کند:

بپوشيد پس جامه‌ی نيل‌گون

همان نيل‌گون غرق کرده به خون

پهلوانان ايرانی بيشتر نه به وسيله دشمن، بلکه به دست نزديک ترين کسان خويش و با خيانت و برای قدرت و نام از پای در می‌آيند:

سهراب را پدرش، رستم، می‌کشد.

رستم، خود به دست برادر کشته می‌شود.

ايرج را برادران‌اش می‌کشند.

منوچهر، نوه‌ی ايرج، عموهايش، سلم و تور را می‌کشد.

سياوش به خيانت، به دست پدر زن خويش بر تشت خون می‌نشيند.

 

در آن نظام حکومتی که در شاه‌نامه آمده است، سه قدرت در کنار يک‌ديگر قرار دارند. قدرت سياسی و قدرت دينی که درهم آميخته و باهم‌اند و هرم قدرت و ستم را با هم می‌سازند و بر آن‌اند تا بنياد قدرت سوم را برافکنند:

چو بر دين کند شهريار آفرين

برادر شود پادشاهی و دين

نه بی تخت شاهی بود دين به پای

نه بی دين بود شهرياری به پای

چنين پاسبان يک‌ديگرند

تو گويی که در زير يک چادرند

چو دين را بود پادشا پاس‌بان

تو اين هر دو را جز برادر مخوان

اما قدرت سوم، پهلوانی و دست‌گاه پهلوانی‌ست، که با مردم است و نگه‌دار مرز و افتخار ايران زمين است. سلطنت بر بنياد پدر فرزندی می‌چرخد و پسر و گاه دختر جانشين پدر می‌شود، اما پهلوانی از گونه‌ای ديگر است: پهلوانی به ارث نمی‌رسد و بر پايه‌ی توانايی و خرد شکل می‌گيرد. پهلوان دِينی با دم و دست‌گاه ندارد. آيين پهلوان، آزاده‌گی و پيمان‌داری و خرد و داد است. شگفتا که بزرگ‌ترين پهلوانان ايرانی از مرزهای دينی و نژادی و ملی در می‌گذرند. نگاه کنيم به نسب اين پهلوانان و آيا اين چه درسی به ما می‌دهد:

رستم، فرزند زال و رودابه، دختر مهراب کابلی، است.

سهراب، فرزند رستم و تهمينه، دختر پادشاه سمنگان، است.

سياوش، فرزند کاوس و مادرش از خويشان گرسيوز تورانی‌ست.

کی‌خسرو، فرزند سياوش و فرنگيس، دختر افراسياب تورانی، است.

اسفنديار، فرزند گشتاسب و کتايون، دختر قيصر روم، است.

 

بنياد فر در استوره و پهلوانی، آن نوری‌ست كه با خرد و داد و مهر از درون جان آدمی بر می‌خيزد و اين نيرو و قدرت را هيچ كس به انسان نمی‌بخشد و برای هميشه نيز نصيب هيچ قدرت مقدسی نمی‌شود. جگر شير می‌خواهد و دل عاشق:

فريدون فرخ فرشته نبود

ز عود و ز عنبر سرشته نبود

ز داد و دهش يافت اين نيكويی

تو داد و دهش كن! فريدون تويی

يکی از ارج‌مندترين کتاب‌های پهلوانی در ايران، داستان سمک عيار است. اين داستان بنا بر پژوهش‌های ستاد مهرداد بهار و پرويز ناتل خانلری از کتاب‌های دوره‌ی اشکانی‌ست. سمک عيار گنجينه‌ی گران‌بهايی از فرهنگ و منش‌ها و روش‌های پهلوانی در ايران است.

* در باره‌ی گوسانی کردن در منظومه‌ی ويس و رامين گرگانی آمده است:

نشسته گرد رامين‌اش برابر

به پيش رام، گوسان نواگر

سرودی گفت گوسان نوايی

در و پوشيده حال ويس و رامين

ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.