|
ديدار
نرگس بابايی
narges_babai [ @
] yahoo.com
نگارندهی وبلاگ «تا
شقايق هست»
وقتی
ستاره مرد
آن
ماه نازنین
آرام
جان سپرد
گفتم
که باز هم
شامی
دگر رسید
از
راز عاشقان
پرده
برون کشید
من در
سکوت شب
تنها
نشستهام
با
یاد بیکسی
شبنم
فشاندهام
در آن
غبار اشک
دیدم
خدایِ من
آرام
و بیصدا
پیشام نشسته است
ناگه
دلام تپید
اشکام فرو چکید
گفتم:
خدای ِ من
اینجا چه جای توست؟
ناگاه
آمدی
جانام فدای تو
خوش
آمدی برَم
بنشین
که خستهام
دردِ
دلام شنو
دیگر
شکستهام
سویم
نگه نکرد
گفتم:
خدای من
ای
مهربان پدر
با من
جفا نکن
حالا
که آمدی
دردم
دوا بکن
سویم
نگه نکرد
گفتم:
خدایِ من
آرام
جانِ من
من
بندهی تو ام
باید
که بشنوی
تو
این فسانهام
سویم
نگه نکرد
گفتم
که ای خدا
ای
سایهی خموش
چیست
این گناه من
کز من
ربودهای
آرام
جان من؟
برخاست او ز جا
فریاد
کردماش:
بنشین
خدا مرد
دیگر
مَرو مَرو
خواهی
اگر رَوی
جان
منام ببر.
برگشت
سوی من
با آن
نگاه پاک
خاموش
و مهربان
لبخند بر لباش
آرام پر کشید
é |