|
بالهای از
انديشه
افشين فرقانی
afshin_arman
[ @ ] yahoo.com
1
بايد
اعتراف کنم که در برخورد با هنر مدرن، گاه سردرگم شدهام و گاه به طور
کامل از درک آن ناتوان ماندهام. هر چند در اين ميان استثناهای
چشمگيری نيز بودهاند که من را محو تماشای خود کردهاند. به سادهگی و
در عين کمال. کنت اسنلسن
(Keneth Snelson)
يکی از آنهاست، از آن معدودها، کيمياها. خندهدار
آنجاست که مثلا در نمايشگاهی از آثار اين هنرمند هفتاد و هفت ساله که
سال گذشته در نيويورک برگزار شد، حتا يک مقالهی هنرشناسانهی معتبر در
توصيف و يا نقد آنها منتشر نشد. اين وسط کدام يک از ما گيج و گول است؟
آيا میتوان بروز چنين اتفاقی را همانند اليزابت ايوز
(Elisabeth Eaves)،
يکی از منتقدان هنری هوادار آثار اسنلسن، به حساب ترافيک اتفاقات نادر
و شگفتانگيز در فضای هنری نيويورک گذاشت؟ يا بيان چنين چيزی تنها
طعنهای استهزاءآميز است؟
2
مجسمههای اسنلسن _ اگر بتوان آنها را در معنای مألوف مجسمه خواند _
همهگی متشکل از ميلههای فولادی ضدزنگ و سيمهای آلومينيومی هستند. او
به ياری اين مصالح و بدون آن که هيچکدام از ميلهها همديگر را لمس
کنند، ساختاری را عينيت میدهد که انگار فارغ از کشش جاذبهی زمين، با
قدرتی تمام رو به آسمان قرار میگيرند. در مجسمههای او نيرويی
شگفتانگيز هست که آدمی را مجذوب خود میکند و حسی ناگفتنی از راز خلقت
را با او در ميان میگذارد. گفته میشود که اوج محبوبيت او، همزمان با
اعتلای هنر مينيماليستی، در دههی فراموشنشدنی شصت بوده است، هر چند
که به نظر نمیرسد بتوان قرابتی ميان آن شبکهی در هم پيچيدهی سيم و
ميله که با نسبتهای بسيار دقيق هندسی در کنار هم جای گرفتهاند و
مبانی هنر مينیماليستی يافت. در اين صورت، هنر اسنلسن به کدام مکتب
هنری تعلق دارد؟ پاسخ از طرفی شايد ساده باشد، آثار او کاملا مستقلاند
و تلاش در طبقهبندی آنها به جايی نمیرسد. اما مارک دانيل کوهن
(Mark
Daniel Cohen)
که به يقين از شارحان ممتاز هنر اسنلسن است، نظری ديگر
دارد. او هنر اسنلسن را ريشهدارتر از اينها میداند و آن را به
گونهای ادامهی سنت هنر متکی بر رياضيات میشناسد که سابقهی آن به
کارهای هنرمند و رياضیدان دورهی رنسانس، پيرو دلا فرانچسکا میرسد،
هم او که هندسه را به صورتی عينی در نقاشیهايش وارد کرد و پيروانی
تحسينشده همچون کازيمير ملويچ (1935-1878) و پيت موندريان
(1944-1827) دارد.1 چنين ترکيبی برای بسياری ممکن است
چالشبرانگيز باشد. مگر میشود مفهومی به سختی و صلابت رياضيات را به
پرنيان رؤيايی هنر وصله زد؟ و يا اگر چنين ملغمهای امکانپذير باشد،
آيا برای فهم چنين شاخهای از هنر بايد رياضيات دانست؟ فيليپ استيوارت،
مجسمهساز جوانی که در ساخت آثار اسنلسن او را همراهی میکند، در
اينباره نظر خاصی دارد: "منتقدان هنری بچههايی هستند که در امتحان
رياضی دبيرستانشان مردود شدهاند."2 نظری که به شوخی و
جدی، اين اصل را مسلم فرض کرده است که درک هنر اسنلسن به دانش رياضی
نيازمند است. آيا به واقع چنين است؟ آيا برای درک اين انرژی خلاق
سرشار، اين حس بيانناشدنی و مجذوبکنندهی موسيقيايی آثار او و
بالاخره اين رازآميزی و ايهام سحرکننده، حتما بايد رياضیدان بود؟
شايد نتوان کتمان کرد که در صورت آشنايی با مفاهيم رياضی شگفتی آثار
چندين برابر میشود، ولی قبول چنين فرضيهای به آن میماند که اعتراف
کنيم که لذت يک موسيقیدان از شنيدن آثار برجستهی بتهوون يا باخ، چيزی
بسيار فراتر از لذت من علاقهمند به موسيقی است. حکمی که پذيرش آن هيچ
منافاتی با لذت شخصی من از موسيقی ندارد. اسنلسن خود يکبار گفته بود:
"سيمها و لولههای فلزی صفحهی کليد من هستند که بر آن بازی فضايی و
سهبعدی خود را شروع میکنم. اين کار شبيه نواختن ويلون است ... من
چيزی نظير ساختار موسيقايی ابداع کردهام. تغييرات ميان طرحها نظير
تغيير در ميان نتهای هشتگانهی موسيقیست. اين چيزی بسيار نزديک و
کاملا شبيه به موسيقیست."3 ايستاده در برابر مجسمههای
بيست متری اسنلسن، مبهوت ميلههای درخشان فلزی که انگار انکار
جاذبهاند و در ميان آسمان و زمين معلق، طرحی از نظم و هارمونی را شکل
دادهاند، چهگونه میتوان مجذوب نبوغ اسنلسن نشد؟ کوهن راست میگفت که
هر کدام از آثار اسنلسن به بالهای از انديشه میمانند، نقشی از تجسم
انرژی.4 مگر خود اسنلسن نبود که همواره يادآوری میکرد که
عالم به واسطهی چيزی جز نيروها حادث نشده است: "همه چيز از نيروها
ساخته شده ... ماده چيزی جز انرژی با ثبات نيست."5
3
با
اين همه میگويند بيشترين طرفداران اسنلسن، دانشمندان و محققان
هستند. حدود سال 1948 که اسنلسن در کالج بلک مانتين واقع در کارولينای
شمالی دانشجوی باکمينستر فولر
(Buckminster Fuller)
بود، سخت مجذوب سخنرانیهای متعدد استادش در زمينهی
هندسه و معماری شده بود. در همان زمانها بود که اسنلسن الگوی
جاودانهاش را آفريد. چيزی که سالها بعد در ترکيب دو واژهی
Tensional Integrity،
Tensegrity
خوانده شد و در توضيح آن میگويند خصوصيتیست که به موجب آن يک ساختار
سهبعدی تحت نيروهای همزمان کششی و فشاری، استحکامی در عين
انعطافپذيری پيدا میکند. يک نوع ويژهگی که آشکارا در مقابل تمام
دستساختههای بشری تا آن زمان قرار میگيرد که استحکام را تنها در
صورت اعمال نيروهای فشاری ممکن میدانستند. مثل طاقیهای سنگی که صلب و
سخت بودند و نمادی از استحکام.
Tensegrity
استحکامی ديناميک را معرفی میکرد که در عين حال منعطف بود. ساختارهای
اسنلسن را میشود خم کرد و يا با فشار لولهها را به سمتی کشيد، ولی به
محض رها کردن آنها، ساختار به شکل اوليهی خود برمیگردد. فولر،
بعدها برای ابداع گنبدهای مشبک6 معروفيتی جهانی يافت، اما
خود نيک معترف بود که چنين طرحی را مديون مشاهده کارهای اسنلسن است.
فولر تنها کسی نبود که موفقيتهای علمیاش را مديون اسنلسن بود. دان
انگبر
(Don
Ingber)
پروفسور رشتهی آسيبشناسی دانشکدهی پزشکی هاروارد و
بيمارستان کودکان بوستون، تئوری معروف خود را که مبين چهگونهگی
استقرار و استحکام سلولیست، بر اثر تجربهی ديدار آثار اسنلسن در
دوران دانشجويیاش شکل داده است.7 شبکههای فلزی اسنلسن
بودند که ساختار شبکهای زنجيرههای پروتئينی درونسلولی که هسته را
ميان سلول ثابت نگه میدارند، به ذهن انگبر متبادر کردند. يافتهای که
به نوبهی خود دانشمندان ناسا را در درک نحوهی واکنش بدن به بیوزنی
ياری کرد و جايزهای را هم نصيب انگبر كرد. انگبر بعدتر افزود که به
ياری ساختارهای فضايی اسنلسن میتوان درک تازهای از بعضی بيماریها
مثل آسم، آمفيزم، فشارخون بالا و پوکی استخوان کسب کرد. آيا هنرمندان
پيشاپيش دانشمندان گام نمیزنند؟ آيا چنان که آيزايا برلين، پوپر و
فايرابند معتقد بودند، اين نشانگر آن نيست که حتا علم نيز بر پايهی
تداوم حرکت منطقی ذهن به پيش نمیرود؟
1-
Eaves, Elisabeth Art for Smart People ,
Slate.com, Jan. 9, 2004
2-
همان
3-
مجسمه به مثابه موسیقی مترجم: فلاحتی، رضا.
دوهفتهنامه هنرهای تجسمی تندیس. شماره 51، 24 خرداد 1384، ص 19
4-
Cohen, Mark Daniel Kenneth Snelson Sculptures and
drawings 1968-1998 , Review, February 15, 1999
5-
مجسمه به مثابه موسیقی مترجم: فلاحتی، رضا.
دوهفتهنامه هنرهای تجسمی تندیس. شماره 51، 24 خرداد 1384، ص 18
6-
Geodesic Dome
7-
Eaves, Elisabeth Art for Smart People ,
Slate.com, Jan. 9, 2004
é |