|
گور مشترك
علیرضا حسينآبادی
alireza2004_h [
@ ] yahoo.co.uk
نگارندهی وبلاگ «حيرانیهای
يك روزنامهنگار»
امروز معرکه بود. بالاخره پيداش شد. امروز صبح، با آن قد کشيده و
لبهای قيطانیاش درست مثل شخصيت داستان «گور پنهان»، اما توی فضايی
كاملا رسمی. چارهای نداشتم. او هميشه اينطوری بود. اگر دلاش برای
کسی تنگ میشد، حتا آنقدر به خودش زحمت نمیداد به زبان بياورد.
حداقلاش با من که اينطوری بود. خيلی مواقع پيداش میشد. بايد چيزی
میگفت، و نگفته بر میگشت. آنقدر نگفته بود که خودش هم داشت کلافه
میشد. خفه میشد. گاهی هم بالا میآورد. امروز لعنتی هم همين طور!
رسمی ... انگار بايد گزارش موضوعی را به من میداد. از اين حالتاش
دلگير شدم. من هم نامردی نكردم، اولاش خيلی رسمی برخورد كردم،
ولی بیمقدمه خيلی سريع وا دادم و كلی برایاش حرف زدم. اصلا نگفتم كه:
"آخه، لعنتی! اين همه وقت كدام گوری بودی؟ كاش میگفتی من هم بيام تو
همان گور. مطمئنام كه اونجا ديگه جايی برای فرار كردن نداری. اصلا
چرا فرار؟ بهترين توجيه برای «خود»ته و پاسخ دندانشكن
به «ناخودآگاه»ات. نه، نه، نه، ... چرا اين طوری؟ اتفاقا بر
عكس، هميشه میدانستم تهِ ...، نه، نه، اون تهتههای دلات خيلی چيزا
رو میخوای، ولی به روی خودت نمیآوردی. يعنی ... يه جورايی بو برده
بودم كه در ناخودآگاهات چی میگذره. از خدا میخواستی يه فرصتی پيش
بياد كه تلافی هر چه نكرده را در بياری، ولی حتا اگر هم میمردی
نمیگفتی كه چی میخوای. میخوای بغلام كنی و حسابی لمسام كنی؟ حضورم
رو احساس كنی؟ كنارت باشم، حتا عريان عريان ... خوب، نگران نباش! همين
جا، درست توی اين گور، آن هم در محضر آن والا مقام كه اون بالا
ايستاده، چه بهتر از اين! خودش بهترين توجيهه، نگران نباش! كاریمان
ندارند. بعد توضيح میدهيم. آهای جهنميان! نه، نه، مسؤولان محترم جهنم!
خودش هم بوده، ما فقط يه خورده به خواستهی درونمان پاسخ داديم. همين!
بعد خوب نمیشه ديگه كه با لباس در محضر آن بزرگوار باشيم. ما كه
تقصير نداريم. اين لخت شدن رسم خودتونه، اون هم توی اين جای تنگ. ما هم
همون كار را كرديم."
بعد
توی گور جا نبود. تنگِ هم بوديم، به هم چسبيده بوديم. گفتی: "سردم
شده، بغلام كن! يه خورده دستهات رو به پشتام مالش بده." بعد حواسات
نبود. يك خورده كه گرم شدی حواسات سر جاش آمد. سرخ شدی و گفتی: "میشه
يه خورده از من فاصله بگيری؟ نه، نه، كم نگاهام كن! روت رو
برگردون ..." بعد دو باره دستهايت را دور گردنام انداختی، گفتی:
"ببخشيد! اينجا جا كمه. خوب، مجبورم ديگه." لخت كه ديدمات قد
كشیدهات كشيدهتر شده بود، خوشتراش مثل صنوبر، مثل اين كه در سيمای
قامت درخت گم شده بودی. من هم هر چه صنوبر را بغل كردم و بوسيدم. بعد
گفتی: "میشه بهات تكيه كنم؟" گفتم: "مگه كس ديگهای هم هست؟" فقط
نگاهام كردی و محكم خودت را بهام چسباندی. چشمهايت را بسته بودی.
لبهايم روی لبهايت لغزيد. دو نفر آمدند. مزاحمها اين دنيا هم
رهايمان نمیكنند. دو باره پرسش و پاسخ: "فمن ربك؟ ..." گفتم: "ببخشيد
چی؟ ما عربی بلد نيستيم."
-
منظورمان اينه كه داريد چهكار میكنيد؟
-
هيچی ما مُرديم. همين!
-
همين؟ پس بغل هم چهكار میكنيد؟
-
والا ما اون دنيا به آرزوهامون نرسيديم، داريم اين دنيا حال میكنيم.
يادت
هست چه جاهايی با هم رفتيم؟ كنار آن رودخانهی لعنتی! يك دسته گل تازه
از گندمهای كنار جاده. میرفتيم با هم پياده. چهقدر با هم بلند آواز
خوانديم: "ز سكوت سرد زمان / به خزان زرد زمان / نه زمان را درد كسی /
نه كسی را درد زمان / بهار مردمی ها طی شد / خزان مهربانی دی شد / وای
از اين نامردمی خدايا ..." بعد تو آرام میگفتی: "تو چهقدر صدات
فالشه." آخر، من با پردهی بالا میخواندم. راست میگفتی، بعضی وقتها
خارج میخواندم، اما همهاش اين نبود. تو از پردههای بالای من خوشات
نمیآمد. حسودیت میشد. بعد گلها ... راستی، گلها را رها كردم. بعد
يك دستهی حسابی از آن وحشیهاش را، مثل خودت، برایات كندم و بهات
دادم. میخواستی بغلات كنم، اما اگر اين كار را میكردم، دادت در
میآمد. میخواستی ببوسمات، ولی اگر اين كار را میكردم، اولاش فقط
سرخ میشدی، بعد میرفتی تو لاك، بعد میگفتی: "اين كارو ديگه نكن!
آرامشامو به هم میزنی ..." بعد حتما میگفتی: "اگه تو نبودی برخورد
ديگهای میكردم." بعد هم فوری میخواستی بيشتر ببوسمات. محكم!
چشمهايت را ببندی و خودت را به حسهای غريب بسپاری. غريب غريب! و بعد
میگفتی: "عميقتر، محكمتر ..." بعد آن آواز ... يادت هست؟ «به كجاها
برد ما را به كجاها برد ما را ... نشد اين عاشق سرگشته صبور / نشد اين
مرغك پر بسته رها ... به كجاها برد ما را به كجاها برد ما را ...»
چهقدر نقشه كشيده بودم كه اگر بيايی ... "چيه؟ ها؟ دو باره به من نياز
داری، ها؟ حتما کاری داری؟ نه؟" و ضامن خودم را میكشيدم،
تا انفجار. داشتم منفجر میشدم. هووو ... وه ... بيست روز نبودی! سی
روز ... نه، نه، يك عمر مريضی! تاپ ... افتادم و بستری شدم. قرص و
كابوس داشت از پا درم میآورد. دوستان داشتند نگران حال و اوضاعام
میشدند. دم به دقيقه تو ذهنام تكرارت میكردند، اما مگر بودی ... گور
به گور شدم آنقدر توی گورها دنبالات گشتم. تو هم با اين آدرس
دادنات! بچهها میگفتند: "مگه چی شده؟"
-
هيچی! باور كنيد هیچی! من فقط يه شعر گفتم. همين! به نام «روح هندسی».
همين!
-
همين؟ تو ديوانهای. زدی بچهی مردم رو آش و لاش كردی، بعد میگی همين؟
بعد
گفتم: "نكنه «گودو» باشم!" دو باره گفتم اما من منتظرم. تازه داشتم
عادت میکردم، اون هم چه عادتی! مثل خر گير افتاده بودم. اضافه وزن بار
ديگران را به دوش میکشيدم تا از اضطرابام بکاهم. هر چه بارم سنگينتر
باشد تمرکز حواسام روی آن لعنتی کمتر است. نمیدانم واقعا خرها هم که
گرفتار اين حال و روز میشوند همين کار را میکنند؟ يعنی بار بيشتر بر
میدارند ...
چشمهايت را دو باره بستی. سينهات كه به سينهام خورد، تمام بدنام
مور مور شد. يك احساس خنك و دلچسب از مغز سرم شروع شد و تا نوك پاهايم
رسيد و تمام بدنام حس غريبی داشت. پاهايت كه به پاهايم خورد، و آن
كشالهی رانات، خوشتراش و بلورين، داشتم از هوش میرفتم.
-
ای بابا! آقا بیخيال! ول كنين ديگه.
-
اينا هم چه گيرند ...
-
نمیشه آقا! ما بايد گزارش بديم. راستی، نگفتيد از كجايين؟
دو
باره تو خودت را جمع و جور كردی. "از ايران! آقايان! ما اونجا كه
بوديم هم همين طور بود، تا میخواستيم كاری كنيم، سراغمان میآمدند."
-
شما چه نسبتی با هم دارين؟
-
هيچی! دوستايم.
-
خوب، چرا با هماين؟
-
خوب، دوستا با هماند ديگه.
بعد
میرفتيم آب خنك. بعضی وقتها زيادی خنك بود، دندانها را میزد. "افهم
عبدی، انت الميت ..."
-
بابا میدونيم.
-
خوب، چرا با هم توی يه گور؟
-
بابا! همهش سر ديالوگ اول داستان بود! گفتم تو كدوم گوری بودی، هنوز
حرفام تمام نشده بود، نشونی و شمارهی گور را بهام داد. خوب، من هم
اومدم ...
"آقا! دو نفر تو يه گورند. اصلا جواب ما را هم نمیدهند. لخت بغل هم
خوابيدهاند. درست تنگ هم! هر چه هم میپرسيم كه فمن ربک، میگويند
عربی بلد نيستند. تكليف چيست؟" دستهايم كه دور كمرت لغزيد، احساس
آرامش كردی. گفتی: "از وقتی كه تو رفتی همه چيز به هم ريخته. آرامش
ندارم. مجبور شدم خودم رو با چيزهای ديگه سرگرم كنم. تو اين چند روزه
كجا بودی؟ كدام گور؟" سريع كاغذ گرفت و با قلم يك چيزهايی نوشت. بعد
رفت زنگ زد. گفت: "امشب ... شب اوله! میترسم. بايد بيايی،
حتما. باشه؟" گفتم: "گور شماره چند بود؟ نوشتهت ناخواناست."
é |