سال سوم، شماره دو مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

در اين بن‌بست

در ترجمه‌ی متون تخصصی

تو می‌گويی كه «انقلاب» را ...

باله‌ای از انديشه

مقاومت در وب‌لاگ

ريشه‌ها - داستان پهلوانی (1)

افسرده‌گی

از تناقض‌های مدرن

بر پهنه‌ی فارس

خانواده‌های خود-ويران‌گر

گور مشترك

خلوت

آن ديگری

دو شعر: گم‌گشته و بودن

شب عور

تصورات مبهم من

قصيده‌ی قوس و قزح

پرديتا

به انتظار ...

بهشت

 

نوشته‌های پيشين الهام:

 Dance macabre - دو

 F'inita la Comedia

 Dance macabre

 سياه‌چاله

 دلقك

 

 

پرديتا

الهام طهماسبی

elham.tahmasebi [ @ ] gmail.com

 

او را به دنيا آوردند

بی اين که از او چيزی بپرسند

دستی مردانه از يک سو: پدر

و دستی زنانه از سوی ديگر: مادر

سايه‌هايی روی او خم شد

خنديد ...

انگار بچه گربه‌ای که چشم‌اش به سپيدی شير بيفتد

...

دير زمانی گذشت

از سپيدی شير و گهواره

و تن گرم و تپنده‌ی مادر ...

دير زمانی گذشت

...

غريبه‌هايی آمدند

خانه ماند و دست مادر و سايه‌ی پدر

غريبه گهواره‌اش را به گور سپرد

و چشم تمام عروسک‌هايش را کور کرد

روی تمام نقاشی‌هايش خط سياه کشيد

و صورت‌اش برای هميشه و هر شب خيس شد

و در يک شب بارانی در هياهوی لباسی سفيد

با حلقه‌ای سرد

بچه گربه مرد

و تمام خاطرات بنفشه را

باد برد

...

ام‌روز بچه گربه‌اش را به خاک سپرد

و حال‌اش هيچ خوب نبود

گهواره تختی دو نفره بود

که هوهوی شب وهم سياه در آن می‌ريخت

و او گم می‌شد

و جار کلاغ صبح‌گاهی

اشارت صريحی بود به مرگ

تمام رنگ‌هايش را با وسواس به خاک سپرد

کودک درون‌اش هنوز هم می‌خواست برگردد

او مانده بود و عروسک‌های کور شده

و کلاغ‌های جاره

و غريبه‌ای که مدام در هيأتی سياه

جز دروغ هيچ نداشت

خواب‌هايش گم

کابوس‌هايش

کوری سفيد توهم

دست‌هايش زخم

صورت‌ش کبود

اما ...

غريبه

تنها غريبه بود

غريبه نمی‌فهميد

غريبه دروغ می‌گفت

غريبه هيچ چيز نمی‌دانست

غريبه تنها يک غريزه بود

...

يک شب نوشت:

به خدا باور کنيد من اشتباهی آمده‌ام

من سياره‌ی خودم را می‌خواهم

گل‌ام ...

گل سرخ دوست‌داشتنی‌ام

درخت‌های بائوبايم

آتش‌فشان سياره‌ام

دل‌ام می‌خواهد باز هم در يک روز

چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کنم

دل‌ام هزار کرور ستاره

و هزار کرور زنگوله

و هزار هزار کرور ابر گلوله شده‌ی سفيد می‌خواهد

می‌خواهم برگردم

می‌خواهم برگردم

من سياره‌ی خودم را می‌خواهم

ديگر پرنده‌ها نمی‌برندم

می‌خواهم برگردم

اما هيچ زهر بی‌پيری کارساز نمی‌شود

سياره‌ام

گل‌ام

آتش‌فشان‌ام

و باز هم صدای ناقوس بلند، بلند و بلندتر

حتا بلندتر از جار کلاغ‌هايی

که هر صبح به او می‌گويند:

هزار فرسخ دور از سياره‌اش اين‌جاست

...

و آن وقت ...

دل‌اش به اندازه‌ی تمام ابرهای سياه می‌گيرد ...

 

توضيح: پرديتا (Peredita) نام دختر گم‌شده در نمايش‌نامه‌ی «قصه‌ی زمستان» اثر شکسپير است.

 

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.