|
خلوت
فرزانه فراهانی
farzanehf [ @ ]
gmail.com
نگارندهی وبلاگ «كتيبه»
به ترز
عزيزم، با عشقی عميق!
خنکای مطبوعی که از فرق سرم شروع شده بود آروم آروم لابهلای موهای سرم
ريشه دووند، کرختام کرد، چشمهامو بستم و اجازه دادم مژههام خيسی رو
حس کنن. قطرهها کمکم رو تنام لغزيدن و قدرتشونو به رخ کشيدن. بی
هيچ مقاومتی اجازه دادم راهشونو پيدا کنن. با سردیشون تنام مور مور
شد و بیاختيار بازوهامو به هم نزديک کردم. حالا اگه چشمهامو باز کنم
پردهای از خيسی و خنکی دنيامو پوشونده. دلام میخواد يه دستمال خشک
پيدا کنم و باهاش دنيای گرد و خاک گرفتهمو پاک کنم. يه لحظه تماس
پلکهام بیاختيار از بين میره و شکست نور تو قطرههای خيس، نگاهامو
رنگی میکنه، آبی، قرمز ، سبز ، زرد.
يه ربع بعد، حوله خيسی تنامو میبلعه. چند بار رو موهام عقب و جلو
میبرماش و میذارم همونجا رو سرم بمونه. جلو آينه، سياهی پخش شده
زير چشمهام، خط باريکی رو که تازهگیها پيدا شده، پر رنگ تر کرده.
ياد چند ماه پيش میافتم که همينجا يهو هوس کردم صدای قرچ قرچ موهامو
زير قيچی بشنوم و بعد همون موقع کوتاهشون کردم! ديگه داشتن تا کمرم
میرسيدن. اذيتام میکردن، مثل هر چيز ديگهای که زيادی موندناش آدمو
اذيت میکنه. شايد هم يه اعتراض بود، به همهی اون کارهايی که اگه
بخوام بکنم مجبورم قبلشون فکر کنم يا به ديگری جواب پس بدم، اما اين
يکی هيچ شاکیای نداشت! وقتی بريدمشون، تازه يادم اومد سبکی چه لذتی
داره و گاهی وقتا چه خوبه کاری رو بکنی که لحظه بهات میگه! انگار بچه
شده بودم! وحشی وحشی.
همونجوری میآم تو اتاق. چراغها خاموشه و همه جا سکوت. امشب به جز من
کسی خونه نيست. يکی رفته مواظب مادرش باشه و شب هم همونجا میمونه.
مطمئنا فردا با وجدانی راحت، راضی از اين که سر پيری مادرش میتونه
دينی رو که به گردن داره، ادا کنه بر میگرده. مطمئن نيستم چند سال
ديگه من هم بتونم همچين فداکاریای بکنم. طفلکی، میدونه بابت به دنيا
آوردن من و اين همه سال خون دل خوردن و تحمل شرايط واقعا سخت زندهگی،
از من خودخواه نمیتونه انتظار داشته باشه که خودمو وقف[اش] کنم. چند
روز پيش که اشتباهی داشتم بلند بلند فکر میکردم، اين از دهنام بيرون
اومد و خواهرم شنيد. کلی غر زد: "مگه مادر آدم جزء ديگرونه؟" و من
همينجوری که داشتم تو چشمهای يه کودک عصبانی بيست و هشت ساله نگاه
میکردم، تو دلام بهاش گفتم: "بچه جون! هر کسی بيرون تو جزءٕ
ديگرونه. کی میخوای اينو بفهمی؟ وقتی يکی برای ارضا کردن حس خودخواهی
خودش، واسه تجربه کردن حس والد شدن، تو رو به دنيا آورده و سالها به
جرم چند لحظه لذت، زحمت بزرگ کردن تو رو کشيده، نبايد اين توقع رو
داشته باشه که تو براش بمونی. اين مشکل اونه، نه من و تو! و اگر
نمیدونستی، بدون که خودت هم به موقعاش کلی منت سرش میذاری و اينو
وظيفهی انسانی و نه حقيقی خودت میدونی. چون اقتضای طبيعتت اينه!"
اما خودم هم میدونستم که اگه پاش بيفته نمیتونم بیتفاوت باشم. هميشه
همين طوریام. هيچ وقت اون قدری که ادعا میکنم عاقل نيستم.
اون يکی هم که از خدا خواسته، امشب رو با دومی صبح میکنه. نمیدونم، شايد
هم با سومی! يادمه وقتی که بچه بودم، يعنی خيلی بچهتر از حالا، عصرهای
جمعه که منتظرش میمونديم که بياد ببردمون بيرون، مثلا گردش، که اکثر
اوقات به رفتن خونهی ننهآقا يا عمه ختم میشد، رو پلههای آهنی
نردبون پشتبوم میشستم و ماشينهای خيابونو میشمردم تا آخر سر فولکس
قورباغهای آلبالويیشو ببينم. که البته بعدش حداقل يه نشگون درست و
حسابی دستامو کبود میکرد، چون جورابشلواری سفيدمو رو نردهها سياه
کرده بودم.
من امشب رو با خودم خلوت میکنم. هر جور که بخوام، مثل يه کاغذ سفيد يا يه
بوم نو که هر کاری بخوام بتونم باهاش بکنم يا يه عالمه پول که هر جور
بخوام خرجاش کنم يا يه سيگار خوشطعم که هر جور دلام بخواد بهاش پک
بزنم. اولين باری هم که تو خونه سيگار کشيدم يکی از همين شبها بود. بر
میگرده به وقتی که برا اولين بار خودم يه بسته سيگار خريده بودم. اون
شب از ذوق جرأتی که به خرج داده بودم يه بسته سيگار رو تموم کردم و
بعد تا صبح تموم در و پنجرهها رو باز گذاشتمو و هواکش رو هم روشن.
در کمد لباس هامو باز میکنم. اولين چيزی که پيدا میشه، تنام میکنم.
ديوارکوب رو روشن میکنم و جلوی آينه وامیستم. دستامو رو پوستام
میلغزونمو و انحنای کمرمو تأييد میکنم. چند وقتيه که ياد گرفتهام
خودم رو دوست داشته باشم. اين از وقتيه که فهميدم درونیترين مناسبات
من اول با خودمه بعد با ديگری. البته سالها طول کشيد و پدرم در اومد
تا اينو بفهمم. سالهايی که هر کس اومد و رفت و اجازه دادم هر طور
دلاش خواست باهام رفتار کنه. خيلی وقتها به اين فکر میکنم که چرا
اين جوری بودم. شايد هم اينجای قضيه رو به مادرم رفته باشم، چون اون
هم به همه اجازه داده هر بلايی دلشون خواسته سرش بيارن. يادمه طفلی
حتا زورش به من هم نرسيده بوده. يه بار گفت كه سر من چهقدر قرص خورده
و بالا پايين پريده تا بيفتم، اما از شانس بدش از جام تکون هم نخورده
بودم!
تنام شل و وارفتهس. میدونم که بايد ورزش کنم، اون هم بعد يه رژيم سخت.
امروز روز پونزدهم بود. باورم نمیشه تو اين دو هفته جز آب و چايی و
يه سری جوشوندهی گياهی چيزی نخوردهم! احساس سبکی خاصی میکنم. اين
برای خودم فوقالعاده جالبه. اول فقط به لاغرتر شدن فکر میکردم، اما
حالا که فهميدهم میتونم دو هفته فقط با آب و چايی زندهگی کنم، کلی کيف
میکنم! تو اين دو هفته حواسام بيشتر جمع خودم بوده، منظورم جسمامه.
هر روز خودمو وزن کردم. کمکم داره يادم میافته که بابا، خودم هم
آدمام!
تو اين چند روز خيلی جدیتر فهميدم که خوردن هم جدیتراز اون حرفاييه که
فکر میکردم. هر چيز خوردنیای بسته به اين که گوشت باشه يا گياه يا
حتا شيرينی با بوی خاصی که داره، يه جور رو ذهن ات تأثير میذاره و
خيلی وقتها گرسنهگی ذهنيه تا جسمی.
اون دو نفری هم که هميشه تو من با هم دعوا میکنن مهربونتر شدهن، مثل دو
تا دشمن که واسه يه توطئه با منافع مشترک دست به يکی کرده باشن. سومی
هم که هميشه آروم و ساکت يه گوشه وامیستاد داره کمکم جرأت حرف زدن
پيدا میکنه.
-
تجربهی جالبی بود. اين قدرت منو میرسونه.
- اين هم
يه خلبازی جديده، مثل همه کارهای قبلیت.
- هرچی
بود، بهام ثابت کرد قویتر از اون حرفها هستم که فکر میکنم.
- که چی؟
ارزشاشو داره به خاطر ديگرون گرسنهگی بکشی؟
-
نمیدونم از کدوم ديگرون حرف میزنی؟
- انکار
میکنی برای اين که هيکلات قشنگتر شه داری گرسنهگی میکشی؟ اون هم
واسهی اون پسرهی غريبه!
- اين
واسه اعتماد به نفس خودمه. حالا هر اسمی میخوای روش بذاری، بذار.
- آخه،
احمق! بذار هر جوری هستی بخوانات. اصلا به جهنم که کمرت باريک نيست!
- اصلا
برام مهم نيست.
- دروغ
میگی. خودتو گول نزن! واسهت مهمه، خيلی هم مهمه! ادای مرتاضها رو هم
در نيار! من که میدونم قضيه چيه. هفتهی ديگه میخوای باهاش بری
بيرون.
- دِ
...، خسته شدم. بالاخره که چی؟
- من هم
همينو میگم. اگه دلات يه چيزی رو میخواد، چرا اونقدر اين دست اون
دست میکنی؟ از کی میترسی، خودت؟
- نه،
ولی میدونی که اون چی میخواد؟
- با
خودت رو راست باش! فکر کردی دعوتات کرده بری براش شعر بخونی؟ اون هم
برات قهوه درست کنه؟ مگه اين همه آدم که به بهانهی علاقه به ادبيات و
موسيقی بهات نزديک شدن، بعد چند وقت معلوم نشد از اول چی میخواستن؟
يادت نيست يکیشون چه دمی از فلسفه میزد، بعد معلوم شد فقط از فرويد
خونده، اون هم فقط چيزهايی که به درد مخ زدن میخوره؟ حالا خدا پدر اين
يکی رو بيامرزه که از اول گفته تو دوستی چی میخواد! حتما بايد سرتو
گول بمالن تا آدم شی؟
- نه!
ولی نمیتونم، نمیتونم! اون موقعها خيلی ماجرا فرق داشت.
- مگه
خودت نمیگی مثل غذا خوردنه؟
- آره،
آره، اما من نمیتونم با هر کسی بشينم غذا بخورم. بايد يه چيزی بين منو
و اون آدم باشه يا نه؟ يادته اون موقعها که فکر میکردم عاشقام؟ اصلا
همه چيز برام يه مراسم عاشقانه بود.
- پس
بشين که عاشق شی.
- من؟
عاشق چی اين پسره بشم؟ عشق کجا و اين بچهبازیها کجا؟ اون دفعهی اول
بود که فکر میکردم عاشقام، اما شايد هم بودم، نمیدونم! اما حالا مگه
الکيه؟ طرف بايد خيلی بزرگتر از اين حرفها باشه .اصلا من ديگه عاشق
نمیشم.
- میشه
بفرمايين به چی میگين بزرگی ما هم بفهميم؟ اين قشر آدمها سر و ته يه
کرباسن، منتها بعضیهاشون چند تا کلمه بيشتر از تو کتابها حفظ
کردهن.
- نمیشه
کلی نظر داد. همه رو جمع نبندين.
- پس چرا
حرف بیخود میزنی؟ يا میخوای يا نمیخوای، اونو هم الکی مچل خودت
نکن!
- ای
لعنت به من! يعنی برم خونهش؟
- پس،
عوضی غلط کردی بهش گفتی: "به نظر من هم واسهی غذا خوردن احتياجی به
ازدواج نيست." اون الان فکر میکنه تو همه چی واسهت حل شدهس.
- ولی
بهاش گفتم که عقايد خاص خودمو دارم و هر کسی شخصيتی داره. بعدش هم
گفتم من از اونهايی نيستم که تا گرسنهشون شد، میرن تو يه
اغذيهفروشی و هر چی شد میخورن.
-
نمیدونم کی بهات گفته ضريب هوشیت بالاس؟ حرفی که تو زدی، يعنی که
بعله، آقا ما پايهايم!
-
نهخير! من فقط بهاش گفتم يه سری از تابوهامو شکستم، مثلا همون مسأله
که به نظرم مثل غذا خوردن میمونه.
- بچه
جون! چرا اصرار میکنی تابوهاتو شکستی وقتی که هنوز اونقدر برات تابو
هست که اگه بخوای ازش چيزی بنويسی حتا کلمهی س... رو کامل نمینويسی؟
- اين
يکی رو راست گفت. من هم موافقام.
- تو
ديگه حرف نزن! میدونم از فردا به چنان غذا خوردنی میافتی که سر دو
روز هر چی کم کردم بر میگردونی سر جاش. فکر میکنی نمیشناسمات؟
- نه که
نمیشناسیش! نکنه میخوای ادعا کنی کاملا خودتو میشناسی؟ خوبه تو شيش
ماه گذشته ديدی که چهقدر عوض شدی!
- يه
چيزی رو ياد بگير بچه جون! هر چيزی، برای هر آدمی وقتی داره. بیخودی
خودتو اذيت نکن. هر وقت جرأت پذيرفتن عواقبشو داشتی ادعاشو بکن.
- همون
بهتر که خودمو لای کتابهام گم وگور کنم. منو چه به خوشگذرونی!
- دردسر
هم برای من درست نمیشه که بعدش بخوام دلداریت بدم و تأييدت کنم که
کارت خوب بوده و اشتباه نکردی.
- آخه تا
کی میخوای خواستههاتو سرکوب کنی؟
- تا
وقتی حس کنم پرداختن بهشون حس خوبی بهام میده.
سکوت، سکوت، سکوت! پاهام درد گرفته. نيم ساعته جلو آينهام. دستامو تو
موهام میبرم. نمدار بودنشون حس خوبی بهام میده. احساس میکنم هنوز
تازهم.
در يخچال رو باز میکنم. يه شيشهی رنگی قشنگ توشه که وسوسه میشم برش
دارم. فکر کنم خيارشور يا ماست هم داشته باشيم. بد چيزی نيست، شايد
بهتر باشه گوشت هم پيدا کنم. حداقل امشبامو متفاوتتر از شبهای
ديگه میکنه. خيلی وقته حاضر نيستم اينجور وقتهامو با کسی قسمت کنم.
جدا اگه اين عشق به تنهايی روم بمونه چی؟ نکنه ديگه هيچوقت نتونم کسی
رو تو زندهگیم راه بدم؟ سرم درد گرفته. شايد بهتر باشه چراغها رو
روشن کنم، يا يه ترانه بذارمو و خودم هم باهاش بخونم! يه جمله داره تو
ذهنام تکرار میشه. شروع میکنم بلند بلند خوندن:
… and
nothing else matters
صدای زنگ تلفن بلند میشه. يه بار، دو بار، ... ده بار! جوابشو
نمیدم. هنوز تابوهام کاملا نشکستن!
é |