|
تصورات مبهم من
فيروزه خرمشاهی
عدهای
آمده بودند
در جشنی
از تصورات مبهم من
همه ساکت
همه
يکرنگ
و زنگی
مینواختند
شبيه صدای
هوشياری آب
وقتی که
میچکد
روی
بنفشههای بهاری.
دل من
هی
میتپيد
و جشن در
سکوت مبهم تصويرها
برقرار.
زندهگی
شبيه يک قلب
روی
سرسرهای از نگاههای کسان
با رنگ
سرخ نگارش خورشيد
در آسمان
همصدا
میشد.
و زن بودن
من
تکانهای
گهوارهای بود که لايی لايی را
شکل
خوابگونه میداد.
عدهای
ديگر نيز آمدند
اما انگار
آنها
با لايی
لايی من
میرقصيدند
و مرا
روی
دستهايشان
بردند.
تصورات
مبهم من آشکار شد.
من را
بردند و بردند
روی
شنهای يک دشت
و زندهگی
را تقسيم کردند
من
همچنان
میخواندم
و
میخواباندم کودک فکرم را.
اما اين
بار
زنگهای
بلندی نواخته میشد
که دشت را
بيدار میکرد
زن بودن
من
مثل يک
شمايل کهنه روی دشت
سايه
میانداخت
و پاهايم
روی
زندهگی تقسيم شدهای
سنگينی
میکرد.
دشت بود و
زنگها و صداهای آشکار
و
تصويرهايی از رنگهای تند
گفتند:
زندهگی
تقسيم شده است ...
بين گهواره و اين دشت!
برای تهيهی آثار شاعر میتوانيد با
نشانی (info [ @ ]
forough.net) در تماس باشيد و تقاضايتان را برای
تهيهشان مطرح كنيد.
é |