|
نگاهی به ريشهها - بخش ششم
محمود كوير
mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com
داستان پهلوانی (پارهی اول)
درآمد
داستان و دستان پهلوانی با نام ايرج میآغازد. فريدون کشور خويش را بين
سه پسر خود، سلم، تور و ايرج، تقسيم میکند. در اين ميانه، ايران به
پسر کوچک، اما خردمند، يعنی ايرج میرسد. دو برادر بزرگ با يکديگر بر
آن میشوند تا ايرج را از ميان بردارند، اما در برابر پرخاش و دشمنی و
بيشطلبی آنان، ايرج راهی را بر میگزيند و سخنی میگويد که بيانيه و
فرمان پهلوانیست. اين نخستين پيام پهلوانی به انسانهاست:
بدو
گفت: ای مهتر نامجوی!
اگر
کام دل خواهی، آرام جوی!
نه
تاج کئی خواهم اکنون، نه گاه
نه
نام بزرگی، نه ايران سپاه
من
ايران نخواهم، نه خاور، نه چين
نه
شاهی، نه گسترده روی زمين
بزرگی
که فرجام او تيرهگیست
بدان
برتری، بر ببايد گريست
سپهر
بلند ار کشد زين تو
سرانجام، خشت است بالين تو
مرا
تخت ايران اگر بود زير
کنون
گشتم از تاج و از تخت سير
سپردم
شما را کلاه و نگين
مداريد با من شما هيچ کين
مرا
با شما نيست جنگ و نبرد
نبايد
به من هيچ دل رنجه کرد
زمانه
نخواهم به آزارتان
و گر
دور مانم ز ديدارتان
جز از
کهتری نيست آيين من
نباشد
به جز مردمی دين من
و سپس
رو به تمام انسانهای جهان بانگ بر میدارد که:
ميازار موری که دانه کش است
که
جان دارد و جان شيرين خوش است!
زال
زال
بنيانگذار دانش، حكمت و دبستان پهلوانیست. زايش و پرورش وی در
هالهای از رازهای عرفانی نهان است. عشق، خرد و فضيلتی عرفانی، همواره
با اوست. نيمی خدا و نيمی انسان است. هنگام زاده شدن، سپيدموی است و
اين نشان خردمندی او و سروش كه خدای زايمان روشنی و نور و سحرگاهان و
شادمانی و عشق است، پيامآور تولد اوست. زال، آن نيمهی نورانی و رخشان
و خردمند درون هر انسانیست.
او
نيز مانند بسياری از قهرمانان عرفانی به كوه انداخته میشود و سيمرغ كه
آشيان بر البرز دارد، او را پرورش میدهد. او فرزند سيمرغ است. سيمرغ
خداست و او شيرهی جان خدا را مینوشد و خدا و آدمی در هم میشوند. اين
است ارج و مقام آدمی در عرفان ايرانی. اين است آيين و دين مولانا و
حافظ و عطار و ...
البرز
آن كوه مقدسیست كه جز سيمرغ را بر فراز آن راه نيست. البرز دژ عاشقان
جهان است. البرز مركز جهان، سرحد نور و تاريكی، قرارگاه مهر است. البرز
قلهی درون ماست. انسان كوه است. كوهی كه عشق و مهر و داد و خرد بر آن
آشيان دارد.
زال
نيمی در اساتير و نيمی در حماسه میزيد. زال (خرد تابناك درون هر
انسانی) گشايندهی تمام قفلها و رازهای عرفانیست:
زمانی
در انديشه بد زال زر
بر
آورد يال و بگسترد پر
وزان
پس زبان را به پاسخ گشاد
همه
پرسش موبدان كرد ياد:
بخست
از ده و دو درخت بلند
كه هر
يك همی شاخ سی بركشند
به
سالی ده و دو بود ماه نو
چو
شاه نو آيين ابرگاه نو
به سی
روز مه را سرآيد شمار
برين
سان بود گردش روزگار
كنون
آن كه گفتی ز كار دو اسب
فروزان به كردار آذرگشسب
سپيد
و سياه است هر دو زمان
پس
يكدگر تيز هر دو دوان
شب و
روز باشد كه میبگذرد
دم
چرخ بر ما همیبشمرد
و
ديگر كه گفتی از آن سی سوار
كجا
بر گذشتند بر شهريار
شمار
مه نو بر اين گونه دان
چنين
كرد فرمان خدای جهان
نگفتی
سخن جز ز نقصان ماه
كه يك
شب كم آيد همی گاه گاه
كنون
از نيام اين سخن بر كشيم
ز دو
سرو كان مرغ دارد نشيم
ز برج
بره تا ترازو جهان
همی
تيرهگی دارد اندر جهان
چو
زين باز گردد به ماهی شود
بدان
تيرهگی و سياهی شود
دو
سرو آن دو بازوی چرخ بلند
كزوييم شادان و زو مستمند
جهان
را بدو بيم و اميد دان
داستان عشق شورانگيز زال و رودابه كه همهی سنتهای موجود را زير پا
مینهند، نيز از قسمتهای دلكش شاهنامه است. عشق جان و جهان زال است.
عشق با زال هزار چهره میگيرد و چونان رنگينكمانی بر بام ايران قد بر
میافرازد، كه جهان از عشق زاده میشود و عشق جهان را میزايد.
زال
در تمام دوران پهلوانی شاهنامه با ماست. پيری زال، زوال قدرت پهلوانان
و بر تخت نشستن دولتی دينی و پايان حماسه است.
اين داستان ادامه دارد ...
é |