|
بهشت
محمد معزی
mohammad_m63
[ @ ] yahoo.com
نگارندهی وبلاگ «گرگ
و شب»
خورشيد و
باران و رنگينكمان
قلممويش
را برداشت و از خانه بيرون رفت.
ابری سپيد
را يافت تا بوم نقاشیاش شود.
خواستهاش
را در گوش ابر خواند،
ولی ابر
متكبرانه پاسخ گفت:
"تو
پستتر از آنی كه دستات به بلندای سپيد من رسد."
در دل به
دونمايهگی ابر خنديد.
ابر
سخناش را ادامه داد:
"اصلا اگر
دست پست تو به من میرسيد،
تو را كه
رنگی نيست و نقاش بیرنگ ..."
در دل به
كوتهنظری ابر خنديد، گفت:
"زيباترين
رنگهای دنيا از آن من است
و اگر تو
از ياوهگويی دست كشی، زيباترين بوم نقاشی دنيا خواهی شد."
ابر بر
جايش خشكيد،
او در
كنارش بود،
با
زيباترين رنگهای دنيا.
چندی گذشت
و ابر به خود آمد:
"ببخشای
مرا، گستاخیام را ببخشای، ببخشای ...»
خنديد و
قلممو را در نورهای رنگينكمان فرو برد.
كشيد و
كشيد و كشيد.
زيباترين
نقاشی دنيا شكل گرفت.
همهی
مردم دنيا حيراناند،
ولولهای
در گرفته:
"دری از
درهای بهشت در آسمان گشوده شده است."
انگشتان و
چشمان، آسمان و آن ابر را نشانه رفته است:
"دری از
درهای بهشت در آسمان گشوده شده است."
و او در دل خود میخندد بر بیچارهگی انسانها!
é |