سال سوم، شماره دو مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

در اين بن‌بست

در ترجمه‌ی متون تخصصی

تو می‌گويی كه «انقلاب» را ...

باله‌ای از انديشه

مقاومت در وب‌لاگ

ريشه‌ها - داستان پهلوانی (1)

افسرده‌گی

از تناقض‌های مدرن

بر پهنه‌ی فارس

خانواده‌های خود-ويران‌گر

گور مشترك

خلوت

آن ديگری

دو شعر: گم‌گشته و بودن

شب عور

تصورات مبهم من

قصيده‌ی قوس و قزح

پرديتا

به انتظار ...

بهشت

 

 

بهشت

محمد معزی

mohammad_m63 [ @ ] yahoo.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «گرگ و شب»

 

خورشيد و باران و رنگين‌كمان

قلم‌مويش را برداشت و از خانه بيرون رفت.

ابری سپيد را يافت تا بوم نقاشی‌اش شود.

خواسته‌اش را در گوش ابر خواند،

ولی ابر متكبرانه پاسخ گفت:

"تو پست‌تر از آنی كه دست‌ات به بلندای سپيد من رسد."

در دل به دون‌مايه‌گی ابر خنديد.

ابر سخن‌اش را ادامه داد:

"اصلا اگر دست پست تو به من می‌رسيد،

تو را كه رنگی نيست و نقاش بی‌رنگ ..."

در دل به كوته‌نظری ابر خنديد، گفت:

"زيباترين رنگ‌های دنيا از آن من است

و اگر تو از ياوه‌گويی دست كشی، زيباترين بوم نقاشی دنيا خواهی شد."

ابر بر جايش خشكيد،

او در كنارش بود،

با زيباترين رنگ‌های دنيا.

چندی گذشت و ابر به خود آمد:

"ببخشای مرا، گستاخی‌ام را ببخشای، ببخشای ...»

خنديد و قلم‌مو را در نور‌های رنگين‌كمان فرو برد.

كشيد و كشيد و كشيد.

زيباترين نقاشی دنيا شكل گرفت.

 

همه‌ی مردم دنيا حيران‌اند،

ولوله‌ای در گرفته:

"دری از درهای بهشت در آسمان گشوده شده است."

انگشتان و چشمان، آسمان و آن ابر را نشانه رفته است:

"دری از درهای بهشت در آسمان گشوده شده است."

و او در دل خود می‌خندد بر بی‌چاره‌گی انسان‌ها!

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.