|
افسردهگی
شهاب مباشری
shahab [ @ ] forough.net
افسردهگی! آری، افسردهگی! همان كلمهای كه خودش و همخانوادههاش
شدهاند ورد زبان آدمهای اين دور و زمانه در جواب احوالپرسی ديگران.
و اين ورد زبان خيلی ساده میآيد و میرود. تا چهقدر انديشيده شده
است؟ تا چهقدر خودآگاه است؟ تا چهقدر صادقانه است؟ تا چهقدر فعال
است، عميق است، مزمن است، حاد است و شدت دارد و هزار كوفت و زهر مار
ديگر!
آری،
افسردهگی!
میخواهم بنويسم مسلسل زير اين عنوان بارها و بارها _ بماند همين بار
اولاش را با درد زايمان پشت سر گذاشتم _ كه تلاشی باشد برای تحريك
خودآگاهیام در مواجهه با مفهوم نهفته پشت اين اسم مصدر تلخ. يك
جورهايی شايد اين مجموعهای بشود مثلا شرح احوالات، اما نه! من هنوز
آنقدر جسور نشدهام كه به اعتراف بنشينم عين جلال وقتی كه بر گوری سنگ
مینهاد، عين آن دنياديدهی كرتی كه حيران نوشتههاشام و عين ...
باری،
تلاش خود را خواهم كرد، به هر جان كندنی كه باشد و تازه در اول راهام.
من نمیخواهم در اين مغاك بيش از اين پايين بغلتم. پس نهايت تقلايم را
خواهم كرد.
شايد
اين نوشتهها را كه بخوانيد و هر چه بيشتر پيش رويد _ مثل همين حالا،
از بس پاره پاره و پرت و پراكندهاند و گاه غيرمتعارف، بگوييد
نويسندهاش كه به نظر آدم عاقل بالغی میآيد در معاملهای حتما خورجين
عقلاش را باخته و ماستی كه بسته شل از آب در آمده است _ میفهميد كه
محترمانه منظورم چيست؟ البته نگران نشويد! مخاطب اين تمثيل خودم هستم،
نه كس ديگری!
خلاصه
اين كه حتا اگر تصورتان راست باشد، خود عالمیست! از اين كه بگذريم، چه
بسا اين را هم بگوييد كه اين اراجيف را چه به كار ما؟ گند و گول دنيای
پريشات را چرا اين گونه میپراكنی؟ خيلی ساده بگويم: اهميتی ندارد كه
با خواندن اينها چيزی دستگيرتان میشود يا نه، حتا اگر حالتان را به
هم بزند، من مسؤوليتی بر گردهی خويش نمیبينم. بگويم اصلا بهدرك كه
به هيچ كارتان نيامده اين خطوط و سطور؟
اگر تا
حالا به آن تصور احتمالی نرسيده بوديد، حتما حالا برایتان مسجل شده
است، نه؟ مهم نيست!
بگذاريد
تا اين را هم بگويم در ادامهی چند خط بالا كه كلمه به كلمهی اينجا
حساب و كتابی دارد كه سود و زياناش پای خودم است. پس خيالتان را راحت
كنم و آسوده كه اگر به هر دليلی مشتری شديد و يا رهگذر يكبارهای،
هی با آه و افسوس خوردن و آخ و تف كردن خويشتن را نيازاريد. مجبورتان
كه نكردهام، كردهام؟
ديگر
فكر كنم نيازی نباشد تا با عتاب تندتر ديگری تير خلاص هم بزنم، نه؟
و اما
افسردهگی: يك وضعيت ذهنی كه با حس بدبينانهی كم آوردن و نقصان
غمانگيز فعاليتها همراه میشود،
يا:
احساسات ناراحتكنندهی تأسف و كمبود،
يا: هر
گونه چرخش منفی در احوال و روحيه كه شايد حاد و گذرا باشد و تحت تأثير
اموری كاملا بديهی و پيش پا افتاده،
يا:
بههمريختهگی تأثيرگذاری كه به صورت غم عميق و حزن شديد نمود میيابد
و حس كم آوردن، بیارزشی، بهدردنخوری و بدبينی را دامن میزند،
باز هم
بگويم و تعريف رديف كنم؟ ... هان! اين هم يكی ديگر: بههم ريختهگی
روحی كه با بیميلی و بیعلاقهگی توأم میشود و فرد را از زندهگی
عادی وامیدارد.
به نظرم
برای فتح باب در مرتبهی اول چنين نوشتنی كافی باشد. به اندازهی كافی
زمينه را مهيا كردم و چشمانداز را ترسيم. به هر حال، باز توصيه میكنم
اگر قرارتان بر اينجا میافتد، كمی مراقب باشيد! اينجا با شوخیهای
جدی، پنبهای كه سر میبرد و تلخی سياه سياهی سر و كار داريم.
حسن
ختام موقت _ اين هم از آن صيغههای مبالغه است: تو! آری، خود خودت! با
كس ديگری كه نبودم. يادم هست كه تولدت را تبريك بگويم با مهر و دوستی.
é |