سال سوم، شماره دو مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

در اين بن‌بست

در ترجمه‌ی متون تخصصی

تو می‌گويی كه «انقلاب» را ...

باله‌ای از انديشه

مقاومت در وب‌لاگ

ريشه‌ها - داستان پهلوانی (1)

افسرده‌گی

از تناقض‌های مدرن

بر پهنه‌ی فارس

خانواده‌های خود-ويران‌گر

گور مشترك

خلوت

آن ديگری

دو شعر: گم‌گشته و بودن

شب عور

تصورات مبهم من

قصيده‌ی قوس و قزح

پرديتا

به انتظار ...

بهشت

 

 

آن ديگری

زيبا كاوه‌ای

ziba_kavehi [ @ ] yahoo.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «ماهی قرمزی توی تنگ طلا»

 

به ر. شيخ‌الاسلام

 

آن روز، اول‌اش تو نبودی. خانم دكتر راست نشسته بود صندلی جلو و ورق‌هايش را می‌خواند. راننده به جاده نگاه می‌كرد. فاطمه پشت خوابيده بود يا خودش را به خواب زده بود. اول‌اش اين طوری فكر نمی‌كردم. به همه اطمينان داشتم. بزرگ‌راه تازه شروع شده بود. سر صبح بود. هوا خنك بود. كمی سوز سرد می‌آمد يا من سردم بود، يادم نيست. همه چيز توی آن ماشين برای‌ام مهم شده بود. آن‌قدر كه بی‌اختيار حرف می‌زدم. آن‌قدر كه فرصت نمی‌كردم بيرون را نگاه كنم. جاده كش می‌آمد. صدای سوت ممتدی از ماشين در آمده بود. و من منظره‌های اطراف را نمی‌ديدم. ترسيده بودم، مثل روزهای بعد، مثل حالا. هر وقت كه خانم دكتر آن‌جوری راست می‌نشيند و ورق‌هايش را می‌خواند. اين را برای تو می‌گويم. توی سرم پر از آدم‌های روزهای قبل بود. خانه دور می‌شد. ماشين می‌رفت و من يك رُند از ترس حرف می‌زدم. سيخ نشسته بودم. دانه دانه‌ی كلمات خوب و فكر شده از دهان‌ام بيرون می‌آمد. خيلی مهم بود. همه چيز توی آن ماشين مهم بود و سخت، مهم و ترس‌ناك، مثل همين حالا وقتی كه منشی صدايم می‌كند و بايد بروم ببينم خانم دكتر چه می‌گويد. زدن قلب‌ام را از روی لباس می‌توانستی ببينی. و خونی كه از تمام بدن‌ام جمع می‌شد توی صورت‌ام و احساس می‌كردم الآن پوست صورت‌ام پاره می‌شود و يك جانور وحشی می‌پرد بيرون. اول از همه به خودم حمله می‌كند. نه اين كه اين قدر سخت باشد، اما آن روز همه چيز خيلی مهم بود.

آن وقت نفهميدم تو از كجا يك دفعه پيدا شدی و همه چيز آسوده شد. تو آسان بودی. گوشه‌ی چشم‌هات از يك خنده‌ی مخفی چين خورده بود. جاده كوتاه‌تر بود. خواب فاطمه زياد مهم نبود. و انگار تمام لحظه‌های توی  آن ماشين اهميت خود را از دست دادند. سرت را كه برگرداندی توی چشم‌هايم نگاه كردی و حرف‌های نرم‌ات را پاشيدی توی فضای ماشين، همه چيز آسوده شد. فاطمه هيچ وقت فرق اين لحظه‌ها را نفهميد. توی خواب مصنوعی‌اش نديد كه تو كی آرام آمدی توی ماشين، در چشم‌های من نگاه كردی و ... خنديدی. سنگينی از كمر روز برداشته شد. صدای بوق ممتد ماشين توی جاده جا ماند. من به صندلی تكيه دادم و منظره‌های بيرون را تماشا كردم. شايد اگر خانم دكتر نبود سرم را هم از پنجره می‌بردم بيرون باد در موهايم بپيچد. بعد صدای مادرم بيايد: "بچه ماشين می‌آيد، سر و دست‌ات را می‌برد." و من از ته دل بخندم. سردی هوا كم‌تر شده بود يا من ديگر سردم نبود، يادم نيست. اما هر چه بود بزرگ‌راه را تمام كرد و ما رسيديم. چند روز بعد، يقين پيدا كردم كه فاطمه نخوابيده بود.

 

روزهای بعد با اين كه سخت شروع می‌شدند با يك دنيا حرف و كار و اضطراب دائمی، هر طور بود می‌گذشت. بعد گاهی صدای راننده می‌پيچيد توی راه‌رو. خانم دكتر می‌رفت توی اتاق‌اش و سر و صدا كم‌تر می‌شد. من گوش‌هايم را تيز می‌كردم. در صندلی‌ام فرو می‌رفتم و فكر می‌كردم تمام دنيا نقشه كشيده‌اند مرا اذيت كنند. كشيده بودند و اذيت می‌كردند! اما تو هم آمده بودی. توی اتاق اين طرف آن طر ف می‌رفتی. صدايت می‌آمد. من گوش‌هايم را تيز می‌كردم و دل‌ام گرم می‌شد. آن وقت بعضی چيزها آسان می‌شد، نه همه چيز ... سعی می‌كردم كارم را درست ياد بگيرم. ياد گرفتم، اما روزهای بعد با اين كه به اهميت آن روز نبودند، سخت می‌گذشتند. از پوست می‌گذشتند به استخوان می‌رسيدند و عصرها خسته بر می‌گشتم. و شب‌ها گريه می‌كردم. سرم را توی بالش می‌كردم و گريه می‌كردم. باور می‌كنی؟ مثل بچه‌های كوچك! می‌ترسيدم، از همه چيز می‌ترسيدم. بعد صبح كه می‌شد نقاب بی‌تفاوتی را به صورت‌ام می‌زدم و دفتر و دستك بر می‌داشتم و دو باره شروع می‌كردم. آخر روز انگار تمام عضلات‌ام را كشيده باشند. تن‌ام درد می‌كرد. شب زود می‌رفتم و می‌خوابيدم. باز خوب بود گاهی تو آن‌جا بودی!

خانم دكتر كه از در اتاق می‌آمد تو، مثل فنر از جايم می‌پريدم. دل‌ام مالش می‌رفت و دهان‌ام خشك می‌شد. بعد می‌رفت. بچه‌ها راحت بودند. هنوز هم همين‌طور است.

خانم دكتر آدم مهمی بود. خيلی مهم بود كه چه تصميمی در باره‌ی كسی بگيرد. به خاطر اهميت همين تصميم‌گيری‌ها بود كه دور و برش اين همه آدم جمع می‌شد. و بعضی وقت‌ها قصه‌های ترس‌ناك می‌گفتند از زمان‌هايی كه عصبانی می‌شد.

يك بار گفته باشم، خانم دكتر با همان دور و بری‌ها و همان اهميت تصميم‌گيری‌ها  و همان سر زدن‌های به اتاق من مهم بود. آن‌قدر مهم كه برای ديدن‌اش وقتی كه وقت گرفته بودی بايد حرف‌های درست و حسابی برای گفتن داشته باشی و دليل خوبی برای اين كه اگر  او را بخواهی ببينی. گفته بودند اين جور وقت‌ها از در اتاق نمی‌شود تو رفت يا صدای تو را شنيد. تو را ساكت كرده بودند لای همين قصه‌های ترس‌ناك. با اين كه تو عصبانی نمی‌شدی يا لااقل من نديده بودم. شايد تمام آن‌ها فرق ميان اين داستان‌ها را می‌دانستند. من نمی‌دانستم.

هيچ وقت نفهميدم چرا اين داستان‌ها را ساخته بودند، اما من وقتی كه قدم‌های خسته‌اش را در راه‌رو می‌ديدم، قدم‌های مهم خسته‌ای كه احساس عجيبی را در من به وجود می‌آوردند، می‌فهميدم اهميت بودن او در راه‌رو های اين اداره يك واقعيت كتمان‌ناپذير بود. اهميتی كه از لابه‌لای كشيده‌گی تمام عضلات تن‌ام تا آخر روز مرا می‌كشيد به سمت اين كه ياد بگيرم چرا و چه‌طور بايد به خسته‌گی اين پاها احترام بگذارم.

اين را فقط به تو می‌گويم. خانم دكتر اهميتی داشت كه تصميم‌گيری‌هايش را مثل خسته‌گی پاهايش مهم می‌كرد. آن‌های ديگر خودشان را به خواب زده بودند. قصه‌های ترس‌ناك خواب می‌ديدند. شايد هم می‌دانستند برای خسته‌گی اين قدم‌هايی كه به جای خيلی از آن‌ها دويده بود، كار زيادی نمی‌شود كرد. شايد نمی‌فهميدند كه خسته‌گی اين قدم‌ها حتا از تصميم‌هايی هم كه خانم دكتر می‌گرفت مهم‌تر بود. شايد دور و بری‌ها اهميت محترم بودن اين قدم‌ها را فهميده بودند كه نمی‌گذاشتند هيچ كس به محدوده‌ی رفت و آمد اين قدم‌ها قدم بگذارد. حتما فهميده بودند كه اين قدم‌ها را هيچ كس ديگری بر نمی‌دارد. می‌دانستند، اطمينان دارم كه می‌دانستند ... آن وقت‌ها آدم به‌تری بودم، بی هر خيال بدی در باره‌ی هيچ‌كس.

تو را دوست داشتم به همان ساده‌گی كه تو همه چيز را آسان می‌كردی. از همان بزرگ‌راه كه آمدی نرمی

حرف‌هايت را پاشيدی توی ماشين و همه چيز آسان شد. بعد، مدتی پيدايت نمی‌كردم از بس اطرافيان قدر    قدم‌های خانم دكتر را می‌دانستند.

اين حرف‌ها مال يك عمر گذشته است. از آن روزهايی كه تو گاهی سرك می‌كشيدی توی اتاق و راست نگاه  می‌كردی به چشم‌هايم و دل‌ام گرم می‌شد. وقتی صدايت را از آن اتاق می‌شنيدم و با قدم‌های خسته دور می‌شدی.

توی خواب هم همين طوری بود. وقتی ايستاده بودی رو به قبله تا نماز بخوانی، روی يك بلندی و من باز           می‌خواستم فرار كنم. بعد منير گفت: "نرو! ببين نماز كه تمام می‌شود چه اتفاقی می‌افتد." تو پيش‌نماز بودی. من وضو گرفتم. همان پشت ايستادم. تو با مانتوی يادم نيست چه رنگی و شال بلند سفيد رو به قبله ايستاده بودی. دست‌هايت را رو به آسمان بلند كرده بودی. بعد نورانی شدی. نماز خوانديم. وسط سجده بود كه احساس كردم باران [باريدن] گرفت، با قطره‌های درشت. می‌چكيد روی لباس‌هايم. بعد باز می‌خواستم فرار كنم. منير گفت: "بمان! باران رحمت است." گفت كه هر وقت تو اين جوری می‌ايستی برای نماز، همين طور باران می‌گيرد. من تعجب كرده بودم از اين كه وقتی سرت را برگرداندی، ديدم تو شده‌ای خانم دكتر و همين تعجب بيدارم كرد. پس فردا رفتم مشهد. بعد از پانزده سال امام رضا مرا طلبيد! رفتم به حرم. در ايوان طلا نشسته بودم. عصر بود. غروب نبود، ولی آفتاب هم نبود. در حرم غلغله بود. نسيم خنكی می‌آمد و من نشسته بودم در ايوان طلا يك گوشه‌ای كه ضريح را از همان‌جا می‌ديدم. انگار زمان متوقف شده بود. هيچ‌كس هم آن‌جا نبود. نمی‌توانستم حركت كنم. ميان آن همه دستی كه كشيده شده بود به طرف ضريح، جلوی چشم من دست يك زن كُرد به طرف ضريح كشيده نبود. آن دست راست كشيده شده بود به طرف آسمان. فكر می‌كردم الان از جا در می‌رود از بس كشيده شده بود! مثل رعشه‌ی تشنج، دست‌اش را می‌لرزاند. قيافه‌ی آن زن كُرد را ديدم. با فرياد چيزی می‌خواست كه من نمی فهميدم. ياد دست كشيده‌ی تو افتادم موقع نماز. بعد بی‌اختيار قطره قطره اشك‌هايم آمد. بعد زياد شد. آن وقت گريه كردم. انگار بخشی از وجودم روی دست‌های آن زن كُرد رعشه گرفت. نتوانستم اشك‌هايم را پنهان كنم. تازه، آن‌جا هيچ‌كس نبود. فقط صدای منير می‌آمد كه بعد از هر بار اين طوری نماز خواندنِ تو باران می‌آيد. آن وقت ارنواز چادرم را كشيد. گفت: "مامان چرا گريه می‌كنی؟" نمی‌فهميد اگر می‌شنيد برای يك جفت پای خسته!

ايستادم به نماز و ديگر گريه نكردم.

خانم دكتر خانم دكتر بود. آن‌جا زياد خانم دكتر داشتيم، اما همه‌ی آن‌ها را به اسم صدا می‌كرديم. لفظ مطلق خانم دكتر فقط مال خانم دكتر بود. چه‌قدر می‌خواستم چيزهای زيادی را كه بلد بود، ياد بگيرم. خيلی چيزها           می‌دانست كه من نمی‌دانستم و دست‌هايش پر بود. قدم‌هايش _ درست است كه من فكر می‌كردم خسته‌  است _ اما مطمئن بود. من همه‌ی اين‌ها را می‌خواستم. با قدم‌های او می‌شد تا جاهای خيلی دور رفت. با تمام ترسی كه من از نگاه كردن مستقيم در چشم‌هايش داشتم. انگار در وجودش يك مغناطيس قوی كار گذاشته بودند كه آن‌جوری آدم را از تمام توانايی‌هايش خلع سلاح می‌كرد. از اين بی‌دفاع شدن بود كه می‌ترسيدم و جرأت نمی‌كردم توی چشم‌هاش نگاه كنم. از تعريف و تمجيد بدش می‌آمد. زياد شنيده بود حتما. سری تكان می‌داد و می‌گفت: "اين هم يك كاری بود كه زمين مانده بود! بايد انجام می‌شد." بعد هم برداشته بود و رفته بود. اين‌ها را كه خودش نمی‌گفت، اما من از پاهايش فهميده بودم كه چه‌قدر تنها رفته بود. حالا هم تحمل تعريف و تمجيد را نداشت. برای همين، زياد كه می‌خواست كسی را تحمل كند ده دقيقه بود. وقت نداشت. برای تعريف و تمجيد وقت نداشت. وقت زيادی از او گرفته بود حتما. و همه‌ی اين‌ها باعث می‌شد كه تمام اين تعريف و تمجيدها بشود احترامی كه بايد توی دل خودت نگه‌اش می‌داشتی. به درد او نمی‌خورد _ به درد كی خورده؟ برای همين حريم داشت، مثل شال سفيدش. دور و بری‌ها هم همين حكم را صادر می‌كردند: ايستادن ممنوع! ورود ممنوع‌تر!

اما تو را از اول صميمانه دوست داشتم. راحت به چشم‌هات نگاه می‌كردم. مجبور نبودم نگاه‌ام را بدزدم. مثل ارنواز بغل‌ات می‌كردم و بعضی وقت‌ها مثل ارنواز توی بغل‌ات آرام می‌گرفتم. با تو بچه می‌شدم. تو هم‌سن و سال من می‌شدی. بعد می‌نوشتم. بعد تو می‌شدی شاه‌واژه‌ی نوشته‌هايم. انگار مجبورم كرده باشند كه تمام دنيا را با يك كلمه تعريف كنم. با آن بخندم، گريه كنم. دزدكی زنگ خانه‌ی دور و بری‌ها را بزنم و بعد در بروم و زير لبی با قيافه زن‌های جا افتاده به دور و بری‌هايی كه منتظر بودند، مچ‌ام را بگيرند بخندم. تو هميشه صميمی بودی، می‌نشستی ميان تمام شعرها، طنزها، داستان‌هايم. اما به تو می‌گويم بانوی بهار را فقط برای خانم دكتر نوشته بودم از بس شبيه او بود.

اگر صبح‌ها به موقع می‌رفتم اداره، اگر كارم را با دقت انجام می‌دادم، بدون اين كه خيلی برای‌ام دل‌چسب باشد، اگر تا لازم نمی‌شد مرخصی نمی‌گرفتم، به خاطر تو نبود. اين‌ها را به خاطر خانم دكتر می‌كردم. به تو دروغ نمی‌گويم. بعضی وقت‌ها هم كه خسته می‌شدم، غر می‌زدم البته! خوب شد كه هيچ وقت اين را

نمی‌دانست. منتی سرش نداشتم! تو هم نبايد از من ناراحت بشوی، اما شب‌ها كه بيدار می‌ماندم، مثل همان روز اول، تو می‌آمدی توی اتاق، بلندم می‌كردی، می‌نشاندی‌ام به نوشتن. می‌نوشتم تا نزديكی‌های صبح. بعد خواب‌ام می‌برد. صبح زود نمی‌توانستم بيدار شوم و خواب می‌ديدم.

توی اين خواب تو نبودی. حتما يادم هست آن بار خانم دكتر بود. يك سالن بزرگ سخن‌رانی و خانم دكتر بايد

می‌رفت برای سخن‌رانی. من باهاش رفته بودم. مطمئن‌ام قزوين نبود! همدان بود شايد. بعد، خانم دكتر نگاه كرد به چشم‌های من و گفت: "خسته‌ام! فكر نمی‌كنم بتوانم سخن‌رانی كنم." بعد من با چشم التماس‌اش كردم. ته دل‌ام می‌لرزيد. سالن پر از جمعيت بود. مردها يك جور مخصوصی لب‌خند می‌زدند. بعد با هم بلند شديم. انگار تنها باری بود كه من جرأت كردم مستقيم به چشم‌هايش نگاه كنم. سالن پر از جمعيت بود. قلب من مثل همين وقت‌هايی كه منشی صدايم می‌زند، تند می‌زد. مثل اين كه جمعيت اين تپش را از روی لباس‌ام می‌ديد. من هی مانتوم را مرتب می‌كردم. زن‌ها شروع كردند به پچ‌پچ كردن. من سردم شده بود، مثل آن روز توی بزرگ‌راه. خانم دكتر كند قدم بر می‌داشت. بعد رسيد. رفت پشت تريبون و آهسته شروع كرد به حرف زدن. بعد همه ساكت شدند. لب‌خند مردها كم‌كم محو شد. بعد صدايش اوج گرفت و بعد هی فرياد كشيد: "... فرصت‌ها دارند از دست می‌روند." من از سرما يا ترس _ درست يادم نيست _ می‌لرزيدم. بعد فكر كرد كسی نمی‌شنود. دو باره فرياد كشيد. بعد من به چشم‌های مردم نگاه كردم. قسم می‌خورم _ اين را خوبِ خوب يادم هست _ توی چشم‌های آن‌ها اشك جمع شده بود! به تو دروغ نمی‌گويم. بعد ديدم انگار همه فهميدند كه آن طور ساكت شدند. نه مردها يك جور مخصوصی خنديدند نه زن‌ها پچ‌پچ كردند. انگار همه فهميدند _ آن وقت به همه اطمينان داشتم. بعد بغض گلويم را گرفت. رفتم بيرون و گريه كردم. آن روز از سرويس جا ماندم. خانم دكتر گفت: "پنج‌شنبه آنژيوگرافی دارم." من تمام جرأت‌ام را جمع كردم تا برای‌اش در ئی‌ميل بنويسم: "قلبی كه برای محروميت مردم اين سرزمين اهورايی می‌تپد، بيمار نمی‌شود!"

شنبه، ديدم تو آمدی و خنديدی و من آسوده شدم.

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.