|
پارهی چندم - يادم نيست!*
صالح تسبيحی
prometeh2000 [ @
] yahoo.com
صاحبِ اين «خانه»
یک.
رفیق
شفیق شیراز بوده ی مهندس سابق بر این به تهران مهاجرت کرده ای که
مهاجرت اش از پشت دشت کویر به پای تخت، آدم را یاد هجرت بنی اسرائیل از
صحرای سینا می اندازد، تنها و خلوت گزین و شب زنده دار، ستاره ی دنباله
دار شبهایی شده که بعضی هایمان هول و ولا داریم شهاب سنگ ای
گیج، کهکشان مردگان و خانه ی خودش را عوضی بگیرد و لاجرم بیاید محکم
بخورد به پنجره و اتاق را خورد کند و داغ و خسته و مترشح و سوزان ، وسط
دستنوشته های من یا آن دیگری که جزوی از من است، جلز و ولز کند و واژه
هایمان را پرت و پلا کند.ویرایش واره ای من درآوردی کند که تحفه ی مریخ
و ناهید هم نه،مبتنی بر دستور زبانی غریب باشد عجیب العجایب.
ولش
کنی می خواهد پای کیبورد ، بین همه ی کلمه ها "اسپیس"بزند و آش و
لاششان کند.اسپرانتو و اینها هم نیست آنچه او کشف کرده، زبان شیرازی
های مقیم "نپتون" است که شاید در خفا، برای حفظ و اشاعه ی فرهنگ فرا
زمینی شان شهاب ای چنین حیران را برگزیده اند .
اگر
من همین "اگر من "را بدهم دستش می کندش ا گ ر م م ن
!(علامت تعجب را خودم گذاشتم). می گویم راستی خودمانیم نکند شیرازی های
مقیم مرکز، شعبه شان به شکل مخفی و مبارز همین حضرت آقا باشد و این
ویراشی که توی مجله فروغ می شود نوعی تهاجم هم نه، یک شبیخون فرهنگی
باشد؟!
چیزی
که باید می گفتم گفتم و خمیری که باید به تن داغ ستاره ی دنباله دار می
چسباندم، چسباندم تا تنور داغ بود.
درود
و صد درود بر فهمنده اش.
دو.
نمی
دانم برای تعریف کردن از یک شیئ چه باید کرد.اگر کتاب باشد که خوب،
نویسنده اش و آن احوالاتی که به تو منتقل کرده می گیری و می نویسی و
آخرش هم می گویی فلان تعداد صفحه دارد.اما یک کتابی هست که شیئ مانده و
مکتوب نشده.انگار که صفحاتش از فرط جان، دارند باز می گردند به اصل و
نصب شان و درخت می شوند.
و
کلمه هایش اول به جوهر و لاجرم همانطور خیس، به مایعات مغز و نخاع شاعر
باز می گردند و دیگر لحظه ای فرا می رسد که در میان راه،نه گهواره
نه گور، حیات تو از لالایی تا لاله است که جریان می یابد.
حرف
از دو تا کتاب است.اولی را یک ناشر بی ربط توی "گرگان" چاپ کرده و دومی
را یک ناشر دیگر توی اصفهان.
اولی
یک نویسنده ایرانی دارد.و شاید خوانده باشی اش."هفتاد سنگ قبر" یداله
رویایی را می گویم.
خوب
توی دهه چهل و بعد از آن او و آنهایی چون او و دیگرانی چون هوشنگ
ایرانی خیلی وسط گود بودند و بحثهایی بود و چه بسا گریبانهایی چاکیده.
ما را
با آنها کاری نیست.حرف از یک شیئ است .یک کتاب.مجموعه شعری که سرنوشت
خیلی ها چون مرا تغییر داد و کشاندمان به مسیر کشف شهود های پنهان ترین
ترشحات روح.
من
نمی دانم اصلن شعر نو و کهنه و حجم و حرکت چیست.اگر هم بدانم خودم را
می زنم به
آن
راه و شبها ، هر از گاه کتاب را زیر نور سفید چراغ مطالعه کهنه به صبح
می کنم . می گریزم از سیاه مایل به خاکستری راه شیری.و با خوانش آن
واژه ها می سرم به خیالات پس از مرگ.
شعر
ها به بیان نیمه نثر و به شکل دوپاره گفته شده اند و تو میان این دو
پارگی رفت و آمد می کنی.پاره ی اول شعر، سنگ نوشته گوری است. و پاره
دوم طرحی از حجم صدای اسبی است که طرح نه، سفارش داده شده که تراشیده
شود روی قبر:
از
آنجا که تویی
تا
اینجا کدام قبر
تفسیر عذاب قبر می کند؟
بام یک خانه در گوشه ی راست، کنده کاری شود.یک درخت گل سرخ در
گوشه ی چپ.یک فلاخن ،
یک سنگ پاره، و فاصله برای فراری که از آیینه اش شنید:یادت باشد
که پیش من بیایی.
البته
و صد البته که نمی شود کتاب را تمام و کمال اینجا باز تاباند.و سلسله
جبال توالی ابیاتش را طوری آورد که حق مطلب ادا بشود.پس می گویم ای
خواننده!پیدا کن و خلوت کن و بخوان و غرقه شو.زائر مزار شاعر شو.
دومی
هم کتاب پدرو پاراموی "خوان رولفو" بود که می خواستم مفصل راجع
بهش بگویم . ولی طوفان هفتاد سنگ، باز آمده و با خود می بردم...همین را
بگویم تا بعد که "پدرو پارامو " را که خواندی و تمام کردی تا ساعاتی
نمیدانی خوابی یا بیدار.
سه.
کودک
تر از حالا که بودم ، فکر می کردم پولدار ترین آدمهای عالم "پمپ
بنزینی"ها هستند که همه اش یک دسته پول گرفته اند دستشان به چه گندگی
.و لباس آبی سر همی هم که پوشیده اند مجازشان کرده اسباب بازی هایشان
را با خودشان بیاورند سر کار.همین و دیگر هیچ.هیچ ای از جنس هیچ های
"خیام" البته.
چهار.
تو
خوابی و من بیدار.تو خلوتی و من شلوغ.بوی آهن و یخ های مصنوعی یخچال می
دهم و به خوابت می روم و به بیداری ام می خزی.به ساعتهایم خزیده
ای.خزنده ای جانداری که نفس ات یخها را آب می کند و بویت نرمای آهنی
است به سوی استحاله من در تو.از آن افق تا این افق دست بر آسمان می کشم
و چراغهای رابطه و رنگ روشنتر می شود و هزار رنگ از آسمان خوابت می
بارد و خلوتم می کند .
خلوتم
شدی و آرام نفسی می کشی و از این پهلو به آن پهلو که شدی صبح، بیدار
بودم پای تخت.یادت هست؟
*
نوشتهی صالح حسب گپ و گفت او با باقی فروغیها _ به ويژه هماو كه در
بند يك
ناماش آمده _ اين بار به همان شكل كه بوده، بی هيچ «تحميل»
ويراستارانهای، به ويژه از منظر رعايت دستور خط متدوال در «فروغ»،
منتشر میشود. تا بعد!
é |