سال سوم، شماره شانزده مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

هفتان و ...

خاتمی و مشروطه و ...

زنده‌گی‌ الاهی ...

پاره‌ی چندم - يادم نيست!

بليد رانر (Blade Runner)

ريشه‌ها، داستان پهلوانی (2)

افسرده‌گی - دو

سايبرپانك

اين همانی يك غيرقديس

صدای رنگ‌ها

حديث بی‌قراری پيمان

ديوانه را بگيريد

جشن‌های آكاردئون

پرواز

درد را ...

مرگ، بوسه‌ی باران بر درياست

در سوگ ...

شاملو مظلوم نزيست

موريانه

سؤال

جغرافيا

 

 

جشن‌های آكاردئون

ستار شكری

sattar.shokri [ @ ] gmail.com

 

تقديم به عصرهای تابستانی كوه‌پايه‌ی دراك

 

بر كناره‌ی دريای جوهرگون گاهی سربه‌زير، كنار فانوس‌های عسلی می‌نشينند و گر چه حضور بی‌آزاریِ چند جوان نامحتمل نيست، مدتی‌ست به وجودش نمی‌انديشند، اما موج‌ها می‌ايند و مرغ‌های دريايی در سرما در لانه‌های تاريك‌شان می‌جنبند و بی‌حافظه به دوستانه‌گی انسان‌ها اميدوارند.

 

زمانی نگاه‌ها آن قدر آشنا بود كه در واقع به يك‌ديگر نگاه نمی‌كردند، چون آسمان عصر، آبی كم‌رنگ بود و افكار سوی جشن‌های آكاردئون پرسه می‌زد. هميشه بحثی بود.ديدار و رزهای سپيد دم دری بود و عشقی نبود، چون تقريبا همه عاشق بودند. كسی نفهميد چه كسی بود. گاهی نزديك بود كنج‌كاو شوند، اما به اندازه‌ی لازم و كافی در چشم‌های يك‌ديگر می‌فهميدند. گاهی ممكن بود دختركی مريض از هوش و خجالت ناگهان زير گريه بزند و ...

آتش، ترغيب به پرش (با كله‌شقی زير باران تركه‌های نيمه تر جمع كرده بودند) كه بوی سوخته‌ی تاك بلند بود و كوه‌ستان آن‌سوتر در سكوت، تاك‌ستان‌های شبانه و عشوه‌گر داشت و نگاه‌های رهايی كه از منظره‌ی دود دادن اسپند بدشان نمی‌آمد و بعد شيطان‌های دخترها آن را بهانه‌ای برای متلك گفتن قرار می‌دادند و ديگران يك آن شك می‌كردند كه آن كس را پيدا كرده‌اند و كسی با يك عَلَم بلندِ شاخه شاخه‌ی بلورين می‌دويد كه داخل هر بلور آتش سرخی پرپر می‌زد. به دنبال‌اش می‌دويدند تا در گوش‌هايشان كوران شود و دل‌هايشان پايين بريزد از اين فكر كه ناممكن نبود كه پسركی از پشت سر، نزديك دختركی شود و چيزی بگويد كه صرف گفتن‌اش مهم‌تر از معنای احتمالا خام آن بود و می‌دويدند تا به دريای شبان‌گاهی می‌رسيدند، آن‌جا كه روی ماسه‌های كوه‌رنگ هيزم‌های افروخته چشمك می‌زدند و هميشه صدای شاد نی «چوپان تنها» بلند بود. ... و غم‌گين می‌شدند. بعد فكر می‌كردند كه بعيد هم نبود كه وال ها سری بيرون آورند تا برای‌شان بوسه بفرستند، اما چرا آن‌ها خودشان نمی‌خواستند؟ يكی از بچه‌های شلوغ كه از دخترها خجالت می‌كشيد، يك بار با حركاتی سريع و قبيله‌ای مثل بازی‌كنی كه بخواهد از فرط شادی از دست هم‌بازی‌هايش بگريزد، جستی زد و يكی از بلورهای آتش را در چنگ گرفت.

- ديگران مدتی بود كه علم بلورين را كناری گذاشته بودند، چون يكی از آن‌سو فريادزنان آمده و گفته بود كه يك قرص بزرگ خورشيدگون در وسط دريای جوهرين ديده است و بعد در فرصتی كه اتفاقی دست داده، هنگام خيره شدن به افق، به بهانه‌ی گشتن به دنبال گردن‌بندهایمرمرين، پيراهن‌های نخی (و يك‌ديگر) را لمس می‌كردند.

و پسر بلوری را كه از علم دزديده بود، بوسيد و شك كرده بود برای ژرف‌ترين بوسه‌ها روی ماسه‌ها زانو بزند يا بدود، اما دويد تا به دريا رسيد و در آن غوطه‌ور شد (و شايع شده بود كه آز آن نوشيده، آن قدر كه بعدها چشماناش از سو افتاده بودند).

 

جوان از چند نفر چيزهايی در باره‌ی آن اتفاق شنيده بود، اما حس می‌كرد كه مسأله چندان اهميتی نداشته است. صحيح بود كه بعضی‌ها ناگهان گفته بودند كه می‌خواهند چيزهايی از زير ماسه‌ها بيرون بكشند و عده‌ای ديگر گفته بودند كه می‌خواهند سطل‌های بلورين را داخل ماسه‌ها پنهان كنند و پراكنده شدند، اما شايد هم زمانی عشق‌شان می‌كشيد و سرشان را از زير ماسه‌ها بيرون می‌كشيدند. شايد هم بايد به هم‌راه شخصی كه به‌سوی قرص خورشيدگون رفته بود، می‌رفتند. جوان به هر صورت، هنوز هم بدش نمی‌آمد وال‌ها برای‌اش بوسه بفرستند. گاهی عصبی سيگارش را خاموش می‌كند و به دريا می‌زند، انگار بخواهد آن را سر بكشد و برای‌اش مهم نيست اين شايعه راست است يا نه كه همه‌شان مرده‌اند! آيا همين چند وقت پيش چند نفرشان را نديده بود كه زير فانوس‌های محو سر به زير انداخته بودند و صدای موج‌ها را «می‌شنيدند»؟

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.