سال سوم، شماره شانزده مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

هفتان و ...

خاتمی و مشروطه و ...

زنده‌گی‌ الاهی ...

پاره‌ی چندم - يادم نيست!

بليد رانر (Blade Runner)

ريشه‌ها، داستان پهلوانی (2)

افسرده‌گی - دو

سايبرپانك

اين همانی يك غيرقديس

صدای رنگ‌ها

حديث بی‌قراری پيمان

ديوانه را بگيريد

جشن‌های آكاردئون

پرواز

درد را ...

مرگ، بوسه‌ی باران بر درياست

در سوگ ...

شاملو مظلوم نزيست

موريانه

سؤال

جغرافيا

 

 باز هم از شهاب در همين شماره:

 سايبرپانك

 

 

 

افسرده‌گی - دو

شهاب مباشری

shahab [ @ ] forough.net

 

پيش در آمدی كه نوشتم بر افسرده‌گی، تنها فرصتی بود برای مرور چند تعريف و كمی زبان‌آوری. اولی به ساده‌گی خودآگاه‌مان را نسبت به اصل ماجرا هش‌يار می‌كرد و دومی لحن منِ نگارنده را روشن. انگار كه عينيت خشونتِ بيان من در آن بازی زبانی سبب شده تا اصل در حاشيه بيفتد. نه، قصد من يك رويارويی‌ست با افسرده‌گی و بس! اين بشود ملكه‌ی ذهن‌ات كه اين‌جا را می‌خوانی خوب است!

 

و اما حالا سردرگم‌ام در فضا و ميدانی كه كدام افسرده‌گی و كدام افسرده!

می‌شود از بی‌خوابی‌های خودت شروع كرد، يا به‌تر بگويم هراس از خفتن‌ات كه وا می‌داردت تا سحرگاه بچرخی به هيچ و بالاخره از هوش رفتن‌ات كه به كابوسی اثرش می‌پرد و تو نمی‌دانی كی و با چه تناوبی بايد بدن و ذهن خسته‌ات ميزبان خواب و بی‌خوابی آشفته‌ات باشد. بعد بيداری و مثلا روز ديگری سلام‌ات می‌كند، اما تو رغبتی به دست و رو شستن يا شانه بر موی پريشيده كشيدن نداری، حتا اگر شيطان در همان مجال بی‌هوشی هم‌آغوش‌ات بر سر و روت كثافت ماليده باشد! دو باره ...

يا هم‌او كه مسيرش برگزيده، به هر سختی ممكن حتا، و اينك از «ديپرس» شدن زير يك‌نواختی روزمره‌گی‌ها، ناخوش‌احوالی اطرافيان، معطل ماندن برنامه‌ها و نامطلوبی اشتغال حرفه‌ای می‌گويد و تو حتا اگر هنوز هم بخواهی، ديگر در دنيايش نيستی تا بدانی، بفهمی يا ...

يا آن يكی كه اصلا انتخاب را بی‌معنی می‌داند، در نهايت ساده‌گی ممكن، و از جوّی حرف می‌زند كه فراش گرفته و او برای‌اش اهميتی انگار ندارد كه به راه بيرون رفتن بينديشد يا دست‌كم ببيند نسبت به‌اش چه حسی دارد كه گويی حس‌اش نيست! تو هم اگر بخواهی، معلوم نيست بتوانی به دنيايش نقبی بزنی تا بدانی، بفهمی يا ...

يا ...

نگاه كه می‌كنم، می‌بينم آن «كدام»‌ها به مَن قال و ما قالی ربط دارد كه زمينه‌ی هستی خودم و درگيری‌های خودم را شكل می‌دهد. می‌شود يك دايره‌ی متفرعنانه به مركز «من» و شعاعی كه به اندازه‌ی بازو و دهانه‌ی پرگارم باز می‌گردد. ريزتر كه می‌شوم، می‌بينم همين است كه همه‌مان در جمع افسرده‌ها وقتی وارد گفت‌وگو می‌شويم، دست‌كم در آغاز جز افسرده‌گی خود هيچ نمی‌بينيم. حقی برای بی‌حسی ديگران چه بسا قائل نشويم! و به متن كه برسم، می‌بينم زمانه هم بی‌اثر نيست در تغيير ادبيات و دغدغه‌ی ذهن. روزی مشتی دغدغه‌ی ايمانی و معرفتی، شايد هم حيرت در باورهای پا در هوای دينی‌ست كه تو را عين «پری» وا دارد تا داد برنی مدام كه «بدم می‌آد، بدم می‌آد» و روزی غفلت‌های ايام جوانی با سرخوشی‌های نهفته‌اش نسبت به فرصت مغتنم سن و سال (و چه مثال نقض بی‌نظيری‌ست هولدن كالفيلد دشت‌بانِ سالينجر) يا ...

خوب، كمی مكث می‌كنی و دو باره چشم می‌اندازی و می‌بينی كه همه‌ی اين‌ها، اما هيچ كدام! توان تو دست بالا چيزی بالاتر از يك مثلا شرح احوالات ابتر نيست، كه بايد به همان بسازی و همان را بسازی! بله، پس خودت را بگذار به جای كدام و سر دعوا را بگير!

 

تازه به داعيه بستن كه می‌رسی، می‌بينی نفس‌ات بند آمده، در مرور كابوس‌ها قفل به پات افتاده، سر و رو نشسته درگير زندان معاشی، و وقتی «داداشی» به يادت می‌آيد كه از «كوزه‌به‌سر»ها و چه‌گونه‌گی سلامت به بالای تپه رساندن بارشان، از قول «اسد» و «صفا»، می‌گفت: "سر به كار و دل با يار،" دل‌ات كه عين آن وقت‌ها نمی‌لرزد بماند، حتا دريغ از سؤالی كه ايامی بعدتر می‌پرسيدی چرا دل‌ات نمی‌لرزد، فقط ...، نه! ديگر حتا حال و حوصله‌ی انديشيدن نه به كل نه به جزء‌اش داری! انگار كه فروشنده‌ی دوره‌گرد با صدای نامشخص‌اش فرياد می‌زند: "بدو بدو! گرمك، هفت كيلو هزار! بدو بدو ..."

پس باز هم در پس‌زمينه معطل می‌مانی و دست نگه می‌داری تا ...

 

اشارت: خيلی دوست دارم كه بتوانم اصلا اصلا اصلا به‌ات نينديشم، اما ...، من به اين «دوست دارم» مرددم و به «توانِ» سعی كردن مشكوك! پس ...

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.