سال سوم، شماره شانزده مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

هفتان و ...

خاتمی و مشروطه و ...

زنده‌گی‌ الاهی ...

پاره‌ی چندم - يادم نيست!

بليد رانر (Blade Runner)

ريشه‌ها، داستان پهلوانی (2)

افسرده‌گی - دو

سايبرپانك

اين همانی يك غيرقديس

صدای رنگ‌ها

حديث بی‌قراری پيمان

ديوانه را بگيريد

جشن‌های آكاردئون

پرواز

درد را ...

مرگ، بوسه‌ی باران بر درياست

در سوگ ...

شاملو مظلوم نزيست

موريانه

سؤال

جغرافيا

 

ديوانه را بگيريد

شهريار عباسی

shariarabbasi [ @ ] yahoo.com

 

سال‌ها بود كه به تنهايی عادت داشتم. كسی سراغی از من نمی‌گرفت، من هم سراغ كسی نمی‌رفتم. روزهای زيادی می‌گذشت و از بيغوله‌ام بيرون نمی‌رفتم. منتظر نبودم كسی از در وارد شود و حال‌ام را بپرسد، خودم هم حال كسی را نمی‌پرسيدم. بيش‌تر شبانه‌روز يا خواب بودم يا در حال خواب و بيداری ميل عجيبی به رخت‌خواب كهنه‌ام داشتم و دل‌ام نمی‌خواست از آن لحاف و تشك چرك كه سال‌ها نشسته بودم‌اش جدا شوم. تنها سرگرمی‌ام بعد از خوابيدن و غلت خوردن، چشم دوختن به سقف ترك‌خورده‌ی بيغوله‌ام بود. تنيدن تار توسط عنكبوت‌ها را نگاه می‌كردم كه از يك گوشه‌ی سقف به يك گوشه‌ی ديگر تار درست می‌كردند و چه‌قدر حوصله به خرج می‌دادند. من هم با آن‌ها منتظر می‌شدم تا يكی از مگس‌های فراوانی كه بيغوله‌ام را بی‌مهابا در می‌نورديدند، به دام بيفتد. هر وقت مگسی به دام می‌افتاد، دل‌ام برای‌اش می‌سوخت، ولی نمی‌دانم چرا هيچ وقت برای رهايی هيچ‌كدام‌شان كاری نكردم و هميشه با حوصله، بلعيده شدن‌شان را نگاه می‌كردم. خيلی كم پيش می‌آمد كه چيزی بخورم. اصلا حال خوردن نداشتم. از آخرين بار كه چيزی خورده بودم مدت زيادی می‌گذشت. به گمان‌ام آخرين بار كه چيزی خوردم، يك جرعه آبِ مانده بود كه به سختی از گلويم پايين رفت. بعد از خوردن آن آب گنديده دل‌دردی گرفتم كه هيچ وقت يادم نمی‌رود. شايد به دليل مانده‌گی آب دل‌درد گرفتم، اما خيلی قبل از آن، ميل‌ام را به خوردن از دست داده بودم. به نظرم هر كس هم جای من بود ميل‌اش به خوردن از بين می‌رفت. كار شاقی نكرده بودم. مرتاض هم كه نبودم. آخر، مرتاض شدن يك حال و حوصله و جربزه‌ای می‌خواهد كه من يك ذره‌اش را هم نداشتم. شايد بی‌ميلی من از همان بی‌حالی بود. كاری هم نمی‌كردم كه گرسنه يا تشنه شوم. چيزی خوش‌حالم نمی‌كرد، چيزی هم باعث ناراحتی‌ام نمی‌شد. مدت‌ها بود كه اين حالت‌ها برای‌ام پيش نمی‌آمد. فراموش كرده بودم چه‌طور خوش‌حال بشوم و چه‌طور ناراحت. به معنی واقعی بی‌رگ شده بودم و با بی‌رگی خودم حال می‌كردم، تا آن شب كه همه چيز به هم ريخت.

مثل هميشه توی رخت‌خواب‌ام می‌لوليدم، اما حال روزهای قبل‌ام را نداشتم. كلافه بودم، دلم می‌خواست از جا بلند شوم و از بيغوله بزنم بيرون. از حال خودم وحشت كردم. چرا آن‌طوری شده بودم؟ بيرون رفتن چه فايده‌ای داشت؟ نمی‌دانستم. فقط پر شده بودم از ميل به رفتن! بلند شدم، با همان لباس‌های چرك و چروك و موهای كثيف و دست و روی نشسته از در زدم بيرون. هوای بيرون خيلی سرد بود. تا از در بيغوله خارج شدم، سرما به داخل بدن‌ام نفوذ كرد، مثل كاردی كه قصاب‌ها به گوشت‌های آويزان می‌زنند. همان دم خواستم برگردم، ولی نمی‌دانم چه شد كه برنگشتم و به راه افتادم. دست‌هايم را جلدی فرو كردم داخل جيب‌های پاره پوره‌ی كت‌ام و بی‌اختيار خودم را جمع كردم. كت‌ام از بس كهنه و وا- رفته بود كه با يك حركت جر خورد و صدای جر خوردن‌اش توی فضای سرد و تاريك شب پيچيد. پاهايم كه يخ كرد، صدای پاره شدن كت‌ام را از ياد بردم. روی زمين برف سبكی نشسته بود. پاهای من برهنه بود و توی آن برف خيلی زود داشت يخ می‌زد. نمی‌دانم چرا ديگر فكر برگشتن به بيغوله به سرم نزد. شروع كردم به دويدن و با همه‌ی توان‌ام دويدم. خيابان به  طرز وحشتناكی تاريك بود .خيلی زود توان‌ام برای دويدن تمام شد. نفس‌زنان به ديواری تكيه زدم و بی‌اختيار روی زمين نشستم. آن‌جا زير پايم خيس نبود. بالای سرم را نگاه كردم. سايه‌بان كوتاهی بالا  قرار داشت. به نظرم شب از نيمه گذشته بود. كسی از خيابان نمی‌گذشت، مغازه‌ای هم باز نبود، در همه‌ی خانه‌ها بسته بود و پرده‌های ضخيم مانع تابيدن نور كافی چراغ خانه‌ها به داخل خيابان می‌شد. چرا از بيغوله بيرون آمده بودم؟ بيغوله گرم و راحت بود و مشكلی نداشتم. چرا بيرون آمده بودم؟ در آن خيابان تاريك و سرد و خلوت دنبال چه بودم؟ با آن كه نمی‌دانستم چرا، ولی ميلی به بازگشت هم نداشتم. شايد از تنهايی خسته شده بودم، اما آيا در آن خيابان تاريك و سرد تنها نبودم؟ احساس تنهايی بعد از مدت‌ها  قلب‌ام را آزرد. لحظه‌ای چشم‌هايم را بستم و سرم را به ديوار پشت سرم تكيه دادم.

می‌خواستم كسی را ببينم، مهم نبود كی باشد. آشنا باشد يا غريبه، زن باشد يا مرد، بچه باشد يا بزرگ‌سال. فقط دل‌ام می‌خواست كسی را ببينم و اين ميل هر آن در من بيشتر می‌شد و مثل خوره به جان‌ام افتاده بود، كه در بالای سرم و آن سوی ديوار صدای مبهمی به گوش‌ام رسيد. وقتی سرم را بلند كردم و سايه‌بان را ديدم، متوجه پنجره‌ای شدم كه زيرش نشسته بودم. پنجره درست بالای سرم قرار داشت و نور ضعيفی از پس پرده‌ی ضخيم پشت آن به بيرون نفوذ كرده بود. نمی‌توانستم صدا را تشخيص بدهم. گويی پرده‌ی ضخيم مانع خروج صدا هم می‌شد. آرام در حالی كه پشت‌ام به ديوار چسبيده بود، بلند شدم و گوش‌ام را به پنجره چسباندم. صدا كمی واضح‌تر شد. حدس زدم در آن سوی ديوار آدم‌های زيادی شادی‌كنان آواز می‌خوانند. نمی‌توانستم تشخيص بدهم چه آوازی می‌خواندند. سرم را برگرداندم، شايد از پشت شيشه چيزی ببينم، هر چند می‌دانستم پرده‌ی ضخيم نمی‌گذارد چيزی ببينم، اما ديدم! باوركردنی نبود. روی شيشه پنجره و درست مقابل من تصوير دو چشم زيبا افتاده بود. آن چشم‌ها را بارها در خواب ديده بودم و هر بار كه خواب‌شان را می‌ديدم، مدت‌ها پريشان‌شان بودم. حالا در بيداری، در شبی سرد و تاريك، تصوير آن چشم‌ها پيش رويم بود. قاعدتا صاحب چشم‌ها بايد جايی قرار می‌گرفت كه من بودم تا تصويرش توی آن شيشه می‌افتاد. در واقع، آن تصوير جايی افتاده بود كه بايد چشم‌های خودم را آن‌جا می‌ديدم، اما نه! نور از روبه‌رو به صورت من می‌تابيد و نبايد تصويری از چهره‌ام روی شيشه می‌افتاد. پس صاحب آن چشم‌ها كجا بود؟ دست‌هايم را به ميله‌های حفاظ پنجره گرفتم و سعی كردم سرم را از لای آنها بگذرانم و به آن تصوير نزديك‌تر شوم، اما فاصله‌ی ميله‌ها كم‌تر از آن بود كه سرم را از بين آنها رد کنم، ولی صدای آواز را به‌تر شنيدم، شايد چون دقت‌ام را بيش‌تر كرده بودم!

چيزی می‌خواندند كه شعرش يادم نيست، ولی از آمدن می‌گفت و از ديدار در شب كه برق چشم آن را روشن می‌كند. سرم را برگرداندم. با تن برهنه وسط خيابان خلوت ايستاده بود. پاهايش تا پنجه داخل برف بود و اندام بلورين‌اش به همان رنگ برف، كشيده و زيبا توی خيابان می‌درخشيد. چهره‌اش به روشنی روز بود و لب‌خندی رؤيايی بر لب داشت كه دل‌ام را آب كرد. باورم نمی‌شد، او برهنه بود! برهنه‌ی برهنه، اما انگار سرما به درون‌اش نفوذ نمی‌كرد. گويی از جنس برف بود. محو تماشايش شدم. او هم به من نگاه می‌كرد. سراسر خيابان را يك بار ديگر نگاه كردم. جز من و او كس ديگری در خيابان نبود. از خودم خجالت كشيدم، دل‌ام نمی‌خواست مرا با آن لباس‌های كهنه و رنگ و رو رفته و موهای كثيف و ژوليده كه از كثيفی به هم چسبيده بودند و صورت چرك‌مرده و گونه‌های ترك خورده ببيند. كاش به پنجره نچسبيده بودم و آن نور ضعيف به چهره‌ام نمی‌تابيد! خواستم آرام از جلو پنجره كنار بروم، ولی سرما دست‌هايم را به ميله‌ها چسبانده بود. هر چه تلاش كردم نتوانستم دست‌هايم را جدا كنم. دو باره به او نگاه كردم. همان‌طور وسط خيابان ايستاده بود و به من بی‌چاره لب‌خند می‌زد. دل‌ام می‌خواست چيزی بگويم. بگويم: "من تو رو تو خواب دیدم." بگويم: "چشم‌هات منو كشته! تا حالا كجا بودی؟ چرا دير اومدی؟" ولی انگار لب‌هايم را به هم دوخته بودند. نمی‌دانستم چه كار كنم. دو باره سعی كردم دست‌هايم را از ميله‌ها جدا كنم. در تلاش بودم و خودم را به اين طرف و آن طرف می‌زدم.

پرده‌ی پشت پنجره كنار رفت و نور شديدی چشم‌هايم را زد. به داخل نگاه كردم. زنان و مردان زيادی با هم آواز می‌خواندند و می‌رقصيدند. با كنار رفتن پرده، صدا هم بلندتر و واضح‌تر شد. آن قدر بلند كه گوش‌ام را می‌آزرد، اما كسی به من كه مثل مگسی بودم گير افتاده در دام عنكبوت، توجهی نمی‌كرد. اصلا من را  نمی‌ديدند و لابد كسی او را هم نديد! دست‌كم من اين طور فكر كردم. هل‌هله‌ی عجيبی بود. آن‌ها كه آن سوی پنجره بودند، چنان بلند آواز می‌خواندند و جيغ می‌كشيدند كه هر آن بايد گلويشان پاره می‌شد. از ديدن آن‌ها حس خوبی نداشتم. برگشتم تا باز هم او را ببينم، ولی نبود. آب شده بود و رفته بود توی زمين! برای لحظه‌ای نفس‌ام بند آمد. نوری كه از آن پنجره‌ی لعنتی می‌تابيد او را آب كرده بود. از آن اندام تراشيده و زيبا خبری نبود. بی‌حال شدم و تازه فهميدم دست‌های من هم از ميله‌ها رها شده‌اند. به راحتی از ميله‌ها جدا شدم. روی زمين افتادم و چهار دست و پا خودم را به وسط خيابان، آن‌جا كه لحظاتی قبل او ايستاده بود، رساندم. چيزی از تن بلورين‌اش باقی نمانده بود، حتا يك قطره آب! فقط دو چشم شيشه‌ای زيبا مثل دو تا تيله توی برف‌ها افتاده بود.

به آدم‌های پشت پنجره نگاه كردم. آواز می‌خواندند و می‌رقصيدند. خشم و نفرت وجودم را گرفت. آخر، نور محفل آن‌ها او را آب كرده بود. چشم‌های شيشه‌ای را برداشتم و محكم به شيشه‌ی پنجره كوبيدم. شيشه با صدای وحشت‌ناکی شكست و همه جا دوباره تاريك شد. لحظه‌ای همه جا را سكوت گرفت و بعد، صدای فريادی را شنيدم و فرمان تعقيب خودم را! همه می‌گفتند: "ديوانه را بگيريد!" بی‌معطلی فرار كردم.

می‌دويدم و روی برف‌ها ليز می‌خوردم، اما هر طور بود خودم را رساندم به بيغوله. در را محكم پشت سرم بستم. تن خسته‌ام را انداختم داخل رخت‌خواب‌ام و ديگر هرگز از آن خارج نشدم، ولی ای كاش آ ن چشم‌های شيشه‌ای را به پنجره نمی‌كوبيدم و آن‌ها را با خودم می‌آوردم! آن وقت ديگر تنها نبودم.

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.