|
اين يك جوابيه است
واكنشی در حوزهی نشر و نوشتن به
...
شهاب مباشری
shahab [ @ ] forough.net
اشاره:
میخواهم از فرصتِ داشتن اين بستر ارتباطی استفاده كنم برای جواب دادن،
هر چند هيچ گاه اهل مجادلههايی از اين دست نبودهام، اما اين بار ورای
همهی سَر و سِرّها با دوست خوبام «صالح تسبيحی» به
بخشی از نوشتهی
پيشيناش
جواب میدهم. در واقع، و به تأكيد میگويم اين واكنشیست در حوزهی
نوشتن و نشر به اشارت مكتوب وی. همين و بس! اين جوابيه يك واكنش شخصی
نيست، بلكه ناشی از دغدغهی زبانآموزیست. آری، من و او اگر جدلی با
هم داشته باشيم _ كه نداريم، دليلی ندارد كه بساطاش در صحن علنی عموم
بيفكنيم. باری، حين خواندن اين متن در نظر داشتن اين كه جوابيه نوشتن
خالی از گوشه كنايه زدن نيست، بی آن كه غرض يا مرضی در كار باشد، كار
خوبیست. بسم الله!
درآمد:
صالح
تسبيحی، هنرمند و نويسندهی خوب و عزيزی كه با «فروغ» هم در نوشتن
مطالب مختلفی از جمله «ترس و لرز»ها و همينطور «پارهها» همكاری
داشته است، در اولين بند از آخرين «پاره»اش كه خود به ياد نداشت
چندمیست، به مشی و منشی كه در «فروغ» جاری و ساریست، مقداری تاخت. و
در اين ميانه هم ناز و نوازشی مهربانانه به صاحب اين قلم داد. خوب است
برای دم دست بودن اصل ماجرا، آن تكه از نوشتهی او را بی هيچ دخل و
تصرفی همينجا بياورم و بعد وارد گود بشوم و حرفی را كه میخواهم بزنم،
مطرح كنم. پس بخوانيد دو باره آن بند منظور از «پاره»ی اخير صالح را:
یک.
رفیق
شفیق شیراز بوده ی مهندس سابق بر این به تهران مهاجرت کرده ای که
مهاجرت اش از پشت دشت کویر به پای تخت، آدم را یاد هجرت بنی اسرائیل از
صحرای سینا می اندازد، تنها و خلوت گزین و شب زنده دار، ستاره ی دنباله
دار شبهایی شده که بعضی هایمان هول و ولا داریم شهاب سنگ ای
گیج، کهکشان مردگان و خانه ی خودش را عوضی بگیرد و لاجرم بیاید محکم
بخورد به پنجره و اتاق را خورد کند و داغ و خسته و مترشح و سوزان ، وسط
دستنوشته های من یا آن دیگری که جزوی از من است، جلز و ولز کند و واژه
هایمان را پرت و پلا کند.ویرایش واره ای من درآوردی کند که تحفه ی مریخ
و ناهید هم نه،مبتنی بر دستور زبانی غریب باشد عجیب العجایب.
ولش
کنی می خواهد پای کیبورد ، بین همه ی کلمه ها "اسپیس"بزند و آش و
لاششان کند.اسپرانتو و اینها هم نیست آنچه او کشف کرده، زبان شیرازی
های مقیم "نپتون" است که شاید در خفا، برای حفظ و اشاعه ی فرهنگ فرا
زمینی شان شهاب ای چنین حیران را برگزیده اند .
اگر
من همین "اگر من "را بدهم دستش می کندش ا گ ر م م ن
!(علامت تعجب را خودم گذاشتم). می گویم راستی خودمانیم نکند شیرازی های
مقیم مرکز، شعبه شان به شکل مخفی و مبارز همین حضرت آقا باشد و این
ویراشی که توی مجله فروغ می شود نوعی تهاجم هم نه، یک شبیخون فرهنگی
باشد؟!
چیزی
که باید می گفتم گفتم و خمیری که باید به تن داغ ستاره ی دنباله دار می
چسباندم، چسباندم تا تنور داغ بود.
درود
و صد درود بر فهمنده اش.
مرور:
اول
با كمی طنازی سر لحاف ملا كه دعوايی برایاش نداريم، مثلا جدال میكنم!
فاصلهی تهران و شيراز را كه دشت كوير نپوشانده، پوشانده؟ ضمنا،
اينجانب همچنان مهندس هستم حتا اگر ديگر اشتغال به مهندسی نداشته
باشم، كه هندسه خوب میدانم! راستی، همين جا بگويم كه تعصبی بر شيرازی
بودنام ندارم تا بعد بخواهم در اين نوشته به فاصلهگذاریهای از اين
دستِ صالح كه خواسته خمير را تا تنور مجادلهاش داغ است بچسباند، مطلقا
بپردازم.
خوب،
لب نوشتهی صالح را من اين چنين بر میشمرم:
-
دستنوشتههاي من يا آن ديگری كه جزوی از من است، ...
-
واژههايمان را پرت و پلا كند. ويرايش مندرآوردی كند كه تحفهی مريخ و
ناهيد نه، مبتنی بر دستور زبانی باشد عجيبالعجايب.
-
آنچه او كشف كرده، زبان شيرازیهای مقيم «نپتون» است كه ...
كمی
تأمل میكنم و كار خود میپردازم آرام آرام.
جواب:
اعتراض و طعن صالح به دستور خطیست كه در «فروغ» به قاعده برگزيده شده
است. خوب، نام يك شخصيت حقوقی به ميان آمد: «فروغ» كه مجلهایست
الكترونيكی و كوشا به رعايت آداب نشر. چنين هشياری در كارش، محل
تمايزش میشود به عنوان يك نشريه از هر چيز ديگری مثلا وبلاگ، پایگاه
شخصی، دفترچهی خصوصی. پس، همان طور كه «فروغ» به نويسنده حق میدهد
داعيهدار «واژههايش» باشد، برای خود نيز چنين حقی قائل میشود كه
آداب ويراستاری را بدون تحميل بر نويسنده، بر نوشتهاش حاكم كند. در
ضمن، خوب است در نظر بگيريم كه نوشتهی نويسنده وقتی بنا میشود به اين
شخصيت حقوقی بپيوندد، تعلق تازهای هم پيدا میكند كه ديگر فقط نوشتهی
نويسنده نيست و بايد گفت: نوشتهی نويسنده كه در «فروغ» منتشر میشود.
يك مالكيت دو گانه برای هر اثر ترسيم میشود كه با توجه به نوع مالكيت
هر كدام از صاحباناش، حقوقی برای هر يك متصور است.
ديگر
اين كه صالح سهلانگارانه اشاره كرده به «دستور زبان»، در حالی كه تمام
جدلاش حاكی از اعتراض به «دستور خط» است و نظم و نسق دادن به دستور خط
هيچ گاه «واژهها را پرت و پلا» نمیكند. چنان نگاهی يك جور مرزگذاری
لجاجانديش ميان درست و نادرست است، حال آن كه تمام تكاپوی
ويراستارانهی «فروغ» در اين زمينه، رعايت يك دستور خط به مثابهی يك
«روش» است، فارغ از همهی داعيهها و دعواهای زبانشناختی كه اينك مجال
طرحشان نيست.
ناگفته نماند اگر در نوشتهای خطايی سهوی، چه املايی چه انشايی ديده
شود، تلاش «فروغ» بر تصحيح آن است. میپندارم نه تنها اين حقیست برای
اين شخصيت كه وظيفهایست واجب بر عهدهاش و كوتاهی كردن از آن نه
شايسته. مثلا اگر «خُرد» به معنی تكهتكه و كوچك به غلط نوشته شود
«خورد»، در تصحيح نبايد ترديد كرد. همين طور اگر به خطا در حروفچينی
«يـ» ويرايش بيفتد و بشود «ويراش». همچنين اگر به سهلانگاری يا هر
دليل ديگری، در انتهای جملهای از علامات نگارشی متعدد، نظير «!؟»
استفاده شود، لازم است تا ويراستار تكليف جنس جمله را روشن كند و علامت
زائد را بردارد. باز ويراستار به تبديل بیجهت همزهی «جزء» به «و»
بیتفاوت نمیماند. پس نگاه «فروغ» به امر ويرايش ورای رعايت ضرورتهای
بديهی كه محل مناقشه نيستند، تنها اتخاذ روشیست برای رهايی از
سرگردانی و حيرانی در دستور خط آثار مكتوبی كه در آن منتشر میشوند.
و اما
كنايههای متعددی در نوشتهی صالح هست مبنی بر «مندرآوردی بودن» و
«حتا تحفهی ناهيد و مريخ نبودن» و «زبان شيرازیهای مقيمهای نپتون
بودنِ» آنچه محل جدل گذاشته است. در جواب به اين اشارههای تلخ، كه
تلخیشان به من دخلی ندارد، تنها میگويم كه اين دستور خط حاصل نشست و
برخاست نه چندان بیسرانجام تعدادی اديب و زبانشناس _ كه در عرصهی
كاریشان غريبه و تازه از راه رسيده نيستند _ در بيست سالهی اخير بوده
كه هماكنون اِعمال آن در دستور كار برخی از نويسندهگان و ناشران است
و حتا خردهريز در سطوح كلانتر از سوی مراجع سنتی نشر هم اقبال يافته
است. نه كشف و شهودی در كار بوده نه اجتهادی و تفسير به رأيی! باز به
تأكيد میگويم كه بحث در بارهی درستی و نادرستی اين شيوه در حوصلهی
اين يادداشت نيست. اگر علاقهمنديد، به مكتوبات
پایگاه زبانآوری
مراجعه كنيد و نيز به خاطر داشته باشيد كه اين احاديث هر چند
بیسرانجام نبودهاند، اما به سرانجام نهايی هم نرسيدهاند.
تتمه:
بعد از اين سخن و جدل، اگر «فروغ» بخواهد _ به مسؤوليت اين قلم _ همان
بند اول از «پاره»ی اخير صالح را ويراسته كند، نتيجهاش میشود آنچه
در سطرهای زير میخوانيد (مقايسه و قضاوت و ارزيابی اين «روش» كه اتخاذ
آن يك حق حداقلی برای «فروغ» است، واگذار به شُمای خواننده):
یک.
رفیق
شفیق شيراز بودهی مهندس سابق بر اين به تهران مهاجرت کردهای که
مهاجرتاش از پشت دشت کوير به پایتخت، آدم را ياد هجرت بنی اسرائيل از
صحرای سينا میاندازد، تنها و خلوتگزين و شبزندهدار، ستارهی
دنبالهدار شبهايی شده که بعضیهايمان هول و ولا داريم شهابسنگی
گيج، کهکشان مردهگان و خانهی خودش را عوضی بگيرد و لاجرم بيايد محکم
بخورد به پنجره و اتاق را خُرد کند و داغ و خسته و مترشح و سوزان، وسط
دستنوشتههای من يا آن ديگری که جزئی از من است، جلز و ولز کند و
واژههايمان را پرت و پلا کند. ويرايشوارهای مندرآوردی کند که
تحفهی مريخ و ناهيد هم نه، مبتنی بر دستور زبانی غريب باشد عجيب
العجايب!
ولاش
کنی میخواهد پای کیبُرد، بين همهی کلمهها «اسپيس» بزند و آش و
لاششان کند. اسپرانتو و اينها هم نيست آنچه او کشف کرده، زبان
شيرازیهای مقيم «نپتون» است که شايد در خفا، برای حفظ و اشاعهی فرهنگ
فرازمينیشان شهابی چنين حيران را برگزيدهاند.
اگر
من همين «اگر من» را بدهم دستاش، میکندش «ا گ ر م م ن !» (علامت تعجب
را خودم گذاشتم). میگويم راستی خودمانايم، نکند شيرازیهای مقيم
مرکز، شعبهشان به شکل مخفی و مبارز همين حضرت آقا باشد و اين ويرايشی
که توی مجلهی فروغ میشود، نوعی تهاجم هم نه، يک شبيخون فرهنگی باشد؟
چيزی
که بايد میگفتم، گفتم و خميری که بايد به تن داغ ستارهی دنبالهدار
میچسباندم، چسباندم تا تنور داغ بود.
درود
و صد درود بر فهمندهاش!
زياده عرضی نيست!
é |