سال سوم، شماره سی مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

پزشك اسرائيلی در كرانه‌ی غربی

زنده‌گی‌ الاهی ... (2)

وب‌لاگ، پيش‌تاز عرصه‌ی عمومی

داستان پهلوانی (3) : سياوش

اين يك جوابيه است!

افسرده‌گی - سه

جای‌گاه حادس

مد عربی

تـله

سواحل خزر

خوش‌بختی

حرف

هم‌بازی

دوازده و نيم

هشت و نيم

يك بام و سه هوا

يك كلمه

تـلخ

Satyr

سرگيجه

دانه‌ی كال و دو شعر ديگر

دو شعر: برگ خسته و خورشيد

 

 باز هم از شهاب در همين شماره:

 مد عربی

 اين يك جوابيه است

 

 

 

افسرده‌گی - سه

شهاب مباشری

shahab [ @ ] forough.net

 

اين‌ها همه‌اش حرف است!

 

تا افسرده‌ای آن‌قدر متزلزل هستی كه برآيند تمام نيروهای مثبت روحيه‌بخشی كه تو را از دل‌بسته‌گی و آرمان‌خواهی ناتمام و بی‌سرانجام‌ات می‌خواهند بيرون بكشند، به تلنگری صفر می‌شوند و چشمانِ تمام بازت كه از حدقه بيرون می‌زنند بر تهوع‌ات از سهل‌انگاری واقع‌گرايانه‌ای كه خواسته از حساسيت‌هات بكاهد يا سبب فراموشی آن موضوعاتِ دلی شود و تو را به جای خاطره‌ی غم‌گين و تلخ عسل دی‌روز به عينيت قاقالی‌لی ام‌روز سرخوشانه سرگرم كند، قفل می‌گردند.

اگر بخواهی بگريزی و سر بر گردانی و به جستن دل‌بسته‌گی ممكن از قدر پيشين‌ات فرو كاهی و پايين بيايی به ناگزير، اگر همان ضرب كافی نباشد، اشارتی ديگر بس است تا هش‌يارانه بی‌ميلی و دوست نداشتن‌ات را عيان ببينی. ديگر خبری از بالا آوردن نيست، فقط بی‌ميل می‌شوی و بی‌تفاوت. آن‌گاه كه دست‌ات هم از خرمای بر نخيل كوتاه، در عين بيداری درد می‌كشی و نمی‌فهمی و ناتوانی از قدمی برای تسكين برداشتن. پس می‌افتی در مسير مسخ. خودت و همه چيز را خواسته ناخواسته فراموش می‌كنی نرم نرم و آرام آرام، چندان كه آن‌چه را بر تو می‌گذرد، حس نمی‌كنی و يك‌باره می‌شوی همان سوسك بزرگ _‌ ديگر حتا گريزی از اين سوسك كليشه‌ای هم نداری تا شايد قصه‌ی مسخ‌ات فراز و فرود متفاوتی از آن‌چه كافكا باز می‌گويد داشته باشد. سوسك بزرگی كه در نهايت نخوتِ خود قرار نيست خلاف‌آمد جنبه‌ی اسطوره‌ای‌اش رفتار كند. تو اجازه نمی‌دهی تا حتا آن كه روبه‌روت كابوس تو را می‌بيند، تقلاكنان اميدوار باشد كه از خواب می‌پرد و خلاص می‌شود.

 

آری، تو مقهور جبری!

اين انديشه‌ای‌ست كه بر تو افسرده چيره است و دست و پات را می‌بندد تا بی‌خيال خرده تلاشی شوی حتا برای اقل هستی _ خيلی پايين‌تر از آن كه در آرمان‌هات می‌جسته‌ای. اصلا خواستن سيری چند؟ كاسه كوزه و بساط‌ات را رها می‌كنی و خودت هم نظاره‌گر آن غم‌نامه‌ی حقير اسطوره‌ای می‌شوی. عادت می‌كنی به آن و می‌پذيری‌اش. آری، افسرده‌گی فعال به تو اجازه می‌دهد تا منفعلانه بعد از استفراغ فريب‌های گذرايی كه تصور می‌كردی، دست‌بالا گاهی _‌فقط گاهی _ خودآزارانه از غم و دوری لذت ببری و دل‌ات تنگ بشود. البته بايد ببخشی كه به تسامح و تساهل گفتم «دل‌ات». آخر در تن آن حشره چه تصوری می‌توانی از دل داشته باشی؟ تن‌ات سپرده می‌شود به قهر انديشه‌ی ناتماميت كه مطلقا مقابل‌اش سپر افكنده و بی‌دفاعی. از لازم به مجهول برگردانده می‌شوی، همين طور كه می‌بينی! و آن‌جا آخر خط است. آن وقت ديگر حتا بی آن كه از همان ذره يادمان دل‌بسته‌گی‌های پيشين برای‌ات حتا وهمی بر جا مانده باشد، زنده می‌مانی تا دست و پای غريب‌ات را در گه و لجن پاشويه‌ها، بی حس كردن چيزی، بگذاری و بگردی.

 

حالا تو فقط متزلزلی! به خودت نگاهی بينداز! نبايد ...

 

اصلا همه‌ی اين‌ها حرف است!

 

حاشيه‌نويسی: برای عوض شدن روحيه حتما برويد و «داش آكل» هدايت بزرگ را بخوانيد!

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.