سال سوم، شماره سی مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پزشك اسرائيلی در كرانه‌ی غربی

زنده‌گی‌ الاهی ... (2)

وب‌لاگ، پيش‌تاز عرصه‌ی عمومی

داستان پهلوانی (3) : سياوش

اين يك جوابيه است!

افسرده‌گی - سه

جای‌گاه حادس

مد عربی

تـله

سواحل خزر

خوش‌بختی

حرف

هم‌بازی

دوازده و نيم

هشت و نيم

يك بام و سه هوا

يك كلمه

تـلخ

Satyr

سرگيجه

دانه‌ی كال و دو شعر ديگر

دو شعر: برگ خسته و خورشيد

 

 نوشته‌ی پيشين شهريار:

 ديوانه را بگيريد

 

 

تله

شهريار عباسی

shariarabbasi [ @ ] yahoo.com

 

شکوفه‌های قرمز روی درخت‌های گيلاس می‌درخشيد. زمين دل داده بود به سبزه‌های بلند و رنگ آبی آسمان لکه‌ای نداشت.
قبل از من رسيده بود. با آن لباس بلند گل‌‌گلی زير يکی از درخت‌ها نشسته بود. به موهايش شکوفه می‌چسباند و متوجه رسيدن من نشد.
می‌خواستم غافل‌گيرش کنم. يواش جلو رفتم و خودم را از پشت به او رساندم. حرارت بدن‌اش را حس کردم. پريدم و بغل‌اش کردم. تعجب نکرد و با لهجه‌ی کردی گفت: "دير آمدی!
خواستم بگويم مجبور شدم پست نگهبانی را ديرتر از هميشه تحويل بدهم، اما وقت کم بود. ترجيح دادم بغل‌اش کنم و لب‌های قرمزش را ببوسم.
به جبهه‌ی کردستان که اعزام می‌شدم فکرش را هم نمی‌کردم آن ماجرا پيش بيايد. وقتی به خط مقدم رسيديم شب شده بود. برای رفتن به آن‌جا از جاده‌های پر پيچ و خمی گذشتيم و چند بار فکر کردم می‌رويم ته دره. چند خمپاره هم دور و برمان خورد. من که تا آن موقع انفجار واقعی نديده بودم، داشتم از ترس قالب تهی می‌کردم. به محض رسيدن، داخل سنگر رفتيم. سنگر از زير برف پيدا نبود و فقط درش که يک تکه گونی بود، ديده می‌شد. سقف سنگر آن‌قدر کوتاه بود که نمی‌شد داخل‌اش ايستاد. احساس خفه‌گی کردم. دود چراغ والور چشم را می‌سوزاند، اما بيرون به حدی صدا زياد بود که داخل سنگر را ترجيح دادم.
وانت لندکروزی که من را آورده بود، خيلی زود برگشت. من ماندم و سه نفر ديگر که هفته‌ها بود در آن سنگر کوچک زنده‌گی می‌کردند. به روش خودشان ورودم را خوش‌آمد گفتند و سعی کردند دل‌داری‌ام بدهند. از حرف‌هايشان فهميدم متوجه ترس‌ام شده‌اند.
شام را که از غذای ظهر مانده بود با آن‌ها خوردم. اولين مشکل‌ام زمانی شروع شد که به دست‌به‌آب نياز پيدا کردم. وقتی پرسيدم دست‌شويی کجاست، سه نفرشان خنديدند. از سنگر بيرون رفتم. کمی جلوتر دره‌ی عميقی بود مثل همه جا پر از برف. دور و برم را ديد زدم.چند قدم پايين رفتم و نشستم. لحظه‌ای بعد همه جا روشن شد. بلند شدم و شلوارم را بالا کشيدم. با خاموش شدن منور دو باره نشستم، ولی خمپاره‌ای مانع کارم شد. چند بار ديگر سعی کردم، ولی بالاخره از خيرش گذشتم.
آن شب تا صبح نخوابيدم و تصميم گرفتم صبح به هر وسيله‌ای که شده برگردم و آن شب به همين اميد سر شد. راست‌اش اگر دل‌داری هم‌سنگرهايم نبود حتما همان روز برمی‌گشتم، اما خيلی زودتر از آن‌چه فکرش را می‌کردم به آن‌جا عادت کردم. مشکل تا زمانی بود که به برگشتن فکر می‌کردم و از کشته شدن می‌ترسيدم. چند روز بعد صدای انواع خمپاره و توپ و تيربار برای‌ام عادی شد. بعضی روزها با بچه‌ها چند تا نارنجک بر می‌داشتيم و با ادای توی فيلم‌ها ته دره‌های خالی می‌انداختيم. هر روز چند نفر کشته يا مجروح می‌شدند. ديدن آدم‌های زخمی و بدن‌های پاره پاره هم عادی شده بود. به اين اطمينان رسيده بودم که برگشتی در کار نيست. چيزی نداشتم از دست بدهم و شايد برای همين ترس‌ام ريخته بود. فقط يک بار که گوش‌های يکی از نگه‌بان‌ها را بريدند بدجوری ترسيدم. راست‌اش همه ترسيدند. می‌گفتند کار کردهاست. گوش‌های بريده را به عراقی‌ها می‌دهند پول می‌گيرند.
يک بار هم حسابی شانس آوردم. برای تحويل پست از سينه‌کش کوه بالا می‌رفتم که چيزی بی‌صدا جلوی پايم داخل برف فرو رفت. ارتفاع برف آن‌قدر زياد بود که خمپاره‌ی 60 منفجر نشد. خمپاره‌ی 60 صدا ندارد، ولی سوت خمپاره‌ی 120 باعث می‌شد متوجه‌اش بشويم. صدای سوت خمپاره‌ی 120 يکی ار سرگرمی‌های بچه‌ها بود. وقتی صدای سوت‌اش می‌آمد، ما هم سوت می‌زديم و منتظر صدا می‌شديم.
البته با همه‌ی اين‌ها زمان کند می‌گذشت. بيش‌تر شبانه‌روز در سنگر کوچک‌مان گل يا پوچ بازی می‌کرديم. با جايی هم رابطه نداشتيم و حتا نامه‌ای هم نمی‌رسيد. فقط با راديو ترانزيستوری ترانه‌های کردی گوش می‌کرديم و گاهی هم اخبار.
کم‌تر به خانه فکر می‌کردم، ولی دل‌ام می‌خواست يک جوری از آن جهنم سرد خلاص بشوم. تا اين که بعد از هفته‌ها يک روز برای خريدن سيگار به ده کردنشين پايين دره رفتم. چند ده کوچک اطراف شهر ماووت به ما نزديک بود.
قبل از رفتن به جبهه دو سه بار سيگار کشيده بودم، اما آن‌جا سيگاری شدم. نوبت من بود که برای خريدن سيگار بروم. دوستان‌ام سفارش کردند با کسی حرف نزنم. با کسی جايی نروم و بعد از خريدن سيگار از دکان وسط ده فوری برگردم، چون ما بدون اجازه از کردها سيگار می‌خريديم.
برای رفتن به ده بايد از دره پايين و از بی‌راهه می‌رفتم. آن‌جا در کنترل کسی نبود و رفت و آمد آزاد بود. دل‌ام نمی‌خواست بروم. حرف‌های زيادی راجع به کردها شنيده بودم، اما بی‌سيگاری بد دردی بود. از آن مهم‌تر اين که خجالت می‌کشيدم بگويم می‌ترسم.
نيم ساعت در راه بودم. سعی می‌کردم مسير در ذهن‌ام بماند تا موقع برگشتن گم نشوم. همه جای کوه‌ستان مثل هم بود و به سختی می‌توانستم مسير را تشخيص بدهم. ممکن بود داخل عراقی‌ها بروم و اسير بشوم. چيزی که بيش از همه از آن متنفر بودم. به هر صورت خودم را به ده رساندم. تنها نشانی که داشتم پيرمرد خوار و بار فروشی بود که دکانی وسط ده داشت.
تا وارد شدم اهالی متوجه آمدن يک غريبه شدند. با اين که چيزی نمی‌گفتند سنگينی نگاه‌شان را روی صورت‌ام حس می‌کردم. سعی کردم به خودم مسلط باشم و از روی نشانی خودم را به دکان پيرمرد رساندم. در حلبی دکان کاه‌گلی بسته بود. انتظار نداشتم در بسته باشد. دل‌ام می‌خواست زودتر برگردم. هر لحظه منتظر بودم کسی به طرف‌ام حمله کند. دور و برم را نگاه کردم. طاقت نياوردم و با دست در حلبی را کوبيدم. کسی نيامد. خواستم برگردم، اما فکر بی‌سيگاری و تمسخر بچه‌ها باعث شد که دو باره در بزنم. اين بار بعد از چند لحظه در باز شد.
از ديدن‌اش زبان‌ام بند آمد. منتظر پيرمرد قوز کرده با ريش‌های بلند سفيد بودم که دختر زيبايی با چشم‌های سبز و درشت و موهای بور بلند در مقابل‌ام ظاهر شد. جا خورده بودم و نمی‌توانستم حرف بزنم.
لب‌خندی زد و با لهجه‌ی کردی گفت: "چه می‌خواهی سرباز؟"
نمی‌دانم چه‌قدر گذشت تا جواب‌اش را دادم، اما دست‌کم دو دقيقه محو ديدن‌اش بودم و او صبورانه منتظر جواب مانده بود. در راه که برمی‌گشتم چهره‌اش جلو چشم‌هايم بود. وقتی رسيدم بچه‌ها از صورت رنگ‌پريده‌ام تعجب کردند. ماجرا را که تعريف کردم، گفتند شانس آورده‌ام که سالم برگشته‌ام. چون اگر داخل دکان می‌رفتم زنده بيرون نمی‌آمدم. يکی که از همه قديمی‌تر بود، گفت: "اون دختر خوش‌گل تله‌ست. تا حالا خيلی‌ها را سر به نيست کرده. مواظب باش گول نخوری."
اما من گوش‌ام بده‌کار اين حرف‌ها نبود. دختر کرد از جلو چشم‌هايم کنار نمی‌رفت. با يک نگاه عاشق شده بودم. فردا بدون اين که به کسی خبر بدهم به ده رفتم. در دکان باز بود و پيرمردی روی يک پيت کهنه نشسته بود. می‌خواستم آن دختر را ببينم، اما چه‌طور؟
يک پاکت سيگار خريدم و برگشتم. هم‌سنگرهايم نگران شده بودند. باز هم داستان بريده شدن سر سربازها را تعريف کردند، ولی من گفتم: "حالا که قراره اين‌جا بميرم، دل‌ام می‌خواهد اين دختر سرم را ببرد."
سرباز قديمی گفت: "ول‌اش کنيد، زده به سرش!"
تا سه روز مانع رفتن‌ام شدند، ولی روز چهارم رفتم. نامه‌ی کوتاهی نوشتم و راهی ده شدم. به در بسته که برخوردم شادی هم‌راه با ترس سر تا پايم را فرا گرفت. همه‌ی بدن‌ام می‌لرزيد. حس و حال عجيبی داشتم. مثل بره‌ای بودم که خودش را به قصاب معرفی کرده باشد. نگاه‌ام کرد و گفت: "چه می‌خواهی سرباز؟"
سرم را پايين انداختم و به طرف‌اش رفتم. با تعجب از جلو در کنار رفت. داخل دکان تاريک و نمور بود، پر از خرت و پرت. سردم شد و صدای به هم خوردن دندان‌هايم بلند شد. او هم پشت سر من وارد دکان شد. نوری که از لای در می‌تابيد آن قدر نبود که صورت‌اش را ببينم، ولی شيفته‌اش بودم. نامه را از جيب‌ام درآوردم و به طرف‌اش دراز کردم. منتظر بودم کاردش را بيرون بياورد يا داد بکشد و چند نفر بريزند روی سرم و تکه‌تکه‌ام کنند.
وقتی سالم برگشتم همه با تعجب نگاه‌ام می‌کردند. دو هفته از دختر کرد سراغی نگرفتم. از نامه‌ام خجالت می‌کشيدم. دل‌ام برای ديدن‌اش پر می‌زد، اما با چه رويی؟ توی نامه نوشته بودم: "دختر کرد! می‌دانم که قلب مرا با کارد پاره می‌کنی، همان طور که قلب ديگران را پاره کردی و سرم را می‌بری تا عبرت بقيه بشود، اما می‌آيم چون می‌خواهم تو مرا بکشی. فقط می‌خواهم وقتی سرم را بريدی، لب‌های خشکيده‌ام را ببوسی."
دو هفته که گذشت صبرم تمام شد. دل به دريا زدم و به سراغ‌اش رفتم. به نزيک ده که رسيدم پاهايم سست شد. روی سنگی نشستم و مانده بودم بروم يا نه که صدای ظريفی از پشت سر گفت: "آمدی؟"
برگشتم. خودش بود. خوش‌گل‌تر از قبل، پشت سرم ايستاده بود. قبلا که ديده بودم‌اش در تاريکی دکان کاه‌گلی اين قدر زيبا نبود. تازه متوجه گله‌ی گوچک گوسفتدی شدم که پشت سرم بود. بهار در راه بود و نصف برف‌ها آب شده بود.
نمی‌توانستم تکان بخورم. دور و برم را نگاه کردم. کسی نبود. جلوتر آمد. گرمای بدن‌اش را حس می‌کردم. نامه‌ام را از جيب شلوار کردی‌اش درآورد و گفت: "چند روز است منتظرم. بيا نامه‌ات را بگير."
داشتم از خجالت آب می‌شدم. دست‌ام را دراز کردم و نامه را گرفتم. لب‌خندی زد و به طرف گوسفندها دويد. دل‌ام می‌خواست دنبال‌اش بروم، ولی نتوانستم.
دو روز بعد ترکش خمپاره‌ی 120 پای راست‌ام را قطع کرد و من زمانی فهميدم چه بلايی به سرم آمده که در تهران بودم.
حالا پانزده سال از آن روزها می‌گذرد و من دی‌شب که وسايل قديمی‌ام را جابه‌جا می‌کردم، کاغذ کهنه‌ای پيدا کردم که خون هم يک گوشه‌اش خشک شده بود. زير نوشته‌ی من نوشته بود: "مگر من قصاب‌ام که سرت را ببرم؟ فردا ظهر همين جا منتظرت‌ام."
خوش‌حال‌ام که بالاخره دی‌شب در خواب بوسيدم‌اش.

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.