سال سوم، شماره سيزده شهريور 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

به‌دنبال كار در تهران

نگاهی انتقادی به وب‌لاگ‌ستان فارسی

داستان پهلوانی (4): كی‌خسرو

افسرده‌گی - چهار

گنبد سلطانيه

ديگر وقت‌اش است، همين روزها

دختر برفی

چشمی كه چرك كرد

او

آقای كانيش‌ورشتاين

زنده‌ام که روايت کنم قصه‌ی ...

باغ بی‌برگی كه می‌گويد كه ...

قناری 2

رقص رنگ‌ها

جواب

متروك

 

 باز هم از فرزانه در همين شماره:

 چشمی كه چرك كرد

 

 

 

باغ بی‌برگی كه می‌گويد كه زيبا نيست

به ياد مهدی اخوان ثالث

فرزانه فراهانی

farzanehf [ @ ] gmail.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «كتيبه»

 

چهارم شهريور سال هزار و سيصد و شصت و نه، روزنامه‌ی اطلاعات در قاب مستطيل‌شکل نسبتا کوچکی خبر درگذشت مردی را منتشر كرد که بی‌شک در زمره‌ی بزرگان شعر و ادب معاصر ايران‌زمين قراردارد: «مهدی اخوان ثالث»، ملقب به «م. اميد».

اخوان ثالث، شاعر گران‌مايه‌ای که نوشته‌هايش هم‌چنان بر لبان شعردوستان دردفهم جامعه‌مان جاری‌ست. بی‌شک در کنار بزرگانی چون احمد شاملو و فروغ فرخ‌زاد، يکی از ستون‌های اصلی شعر معاصر محسوب می‌شود که با زبان خاص روايی و دل‌نشينی که دارد از حماسه و شکست می‌گويد و چنان خودمانی و گرم با مخاطب خود ارتباط برقرار می‌کند که کم‌تر کسی از لحظه‌های اخوان‌خوانی خود لذت نبرده است.

بيا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دل‌کنده و غم‌گين!

من ابن‌جا بس دل‌ام تنگ است.

بيا ره‌توشه بر داريم

قدم در راه بی‌فرجام بگذاريم ...

نوشته‌های اخوان اعم از شعر يا داستان کوتاه، حکايت از بغض فروخورده‌ای دارند که چون زهری جان آزاده و دردمندش را آلوده‌ی افيون افسرده‌گی و نااميدی ساخت.

من اين‌جا از نوازش نيز چون آزار ترسان‌ام.

ز سيلی‌زن، ز سيلی‌خور

وزين تصوير بر ديوار ترسان‌ام.

مهدی اخوان ثالث را به ظاهر بيماری ديابت از پا درآورد، اما آن‌چه گريبان‌گير او بود تنگ‌دستی و فقری بود که به‌خصوص در سال‌های آخر زنده‌گی جان آزاده‌اش را می‌فسرد، که در حقيقت اين فقر فرهنگ و ادب بود که شاعری چنين توانا را برای بسياری حتا ناشناخته گذارده بود! با اين حال، گذر زمان روشن ساخته نوشته‌ای که از ارزش ادبی برخوردار باشد، هر چند به بهانه‌ی آزادی‌خواهی به مذاق عده‌ای خوش نيايد، خواه ناخواه در متن جامعه مطرح می‌شود.

يادش گرامی و شعرش ماندگار!

آسمان‌اش را گرفته تنگ در آغوش

ابر، با آن پوستين سرد نم‌ناک‌اش.

باغ بی‌برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غم‌ناک‌اش.

ساز او باران، سرودش باد،

جامه‌اش شولای عريانی‌ست.

ور جز اين‌اش جامه‌ای بايد،

بافته بس شعله زر تار پودش باد.

گو برويد، هر چه در هر جا که خواهد،

_ يا نمی‌خواهد

باغ‌بان و ره‌گذاری نيست.

باغ نوميدان،

چشم در راه بهاری نيست.

گر ز چشم‌اش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور به رويش برگ لب‌خندی نمی‌رويد،

باغ بی‌برگی که می‌گويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه‌های سر به گردون‌سای اينک خفته در تابوت

پست خاک می‌گويد.

باغ بی‌برگی

خنده‌اش خونی‌ست اشک‌آميز.

جاودان بر اسب يال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاييز.

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.