|
نگاهی به ريشهها - بخش
نهم
محمود كوير
mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com
داستان پهلوانی (پارهی چهارم)
كیخسرو
با
کیخسرو همهی نمادهای يزدانی و پهلوانی و خسروانی در هم میآميزد و به
يگانهگی میرسد. کی به معنی شاه است و خسرو نيز همين معنی را دارد،
چنان که سپس به شکلهای کسرا، کايزر، تزار، سزار، قيصر و خضر به
زبانهای ديگر راه میيابد. پس کیخسرو يعنی شاه شاهان يا شاهنشاه و او
نخستين پهلوانیست که چنين لقبی دريافت داشته است و فراموش نکنيم که در
آن هنگام و تا مدتها بعد، شاه را برای درويشان و عارفان به کار
میبردند و شاه و خدا نيز معنايی يگانه داشتند.
کیخسرو نخستين شاهیست که چون ابراهيم ادهم، شاهزادهی افسانهای و
بنيانگذار عرفان ايرانی در بلخ، از سلطنت کناره میگيرد و مانند بودا
به عارفی پاکباخته بدل میگردد.
کیخسرو در بستر مرگ نيز از دستگيری بینوايان و آبادانی شهرها باز
نمیايستد و حتا جامههای خود را به رستم میبخشد و برهنه به سوی آخر
جهان به راه میافتد و نمیميرد، بلکه ناپديد میشود و به صف
جاودانهگان میپيوندد.
کیخسرو فرزند سياوش است. به رؤيايی زاده میشود و مانند کورش و موسا
و فريدون، چوپانان و جانوران او را پرورش میدهند. او که اصل نيکیست
در روز نوروز زاده میشود:
که
روز نو آيين و جشن نوست
شب
زادن شاه کیخسروست
در
سرزمين بيگانه و در دامان شر پرورش میيابد و برای آغاز کار به شهر
سياوش میرود.
مانند
بسياری از ماجراهای عرفانی، در اين داستان نيز رؤيا و سروش پيامآور يا
همان هاتف غيبی نقش مهمی دارند. در رؤيای گودرز میآيد که ابر پرآبی
(نماد سيمرغ) که سروش خجسته بر آن میپرد از ايران بر میآيد:
چنان
ديد گودرز يک شب به خواب
که
ابری برآمد از ايران پرآب
بر آن
ابر پران خجسته سروش
به
گودرز گفتی که بگشای گوش
به
توران يکی شهرياری نوست
کجا
نام او شاه کیخسروست
ز پشت
سياوش يکی شهريار
هنرمند و از گوهر نامدار
پس
گيو به مدت هفت سال، زمين و زمان را در جستوجوی اين شهريار در
مینوردد:
به
توران همی تفت چون بیهشان
مگر
يابد از شاه جايی نشان
چنين
تا برآمد بر اين هفت سال
ميان
سوده از تيغ و بند و دوال
کیخسرو برای به راه افتادن و رستاخيز خويش اسبی میخواهد راهوار و در
اينجا نيز بر اسب سياوش مینشيند که:
سياوش
چو گشت از جهان نااميد
برو
تيره شد روی روز سپيد
چنين
گفت شبرنگ بهزاد را:
که
فرمان مبر زين سپس باد را
همیباش در کوه و در مرغزار
چو
کیخسرو آيد ترا خواستار
ورا
بارهگی باش و گيتی بکوب
ز
دشمن زمين را به نعلات بکوب
کیخسرو بنياد آتشکدهی آذر گشسب يا کانون نور جاودان را مینهد و
ديوان را از پای در میآورد. چون بر تخت مینشيند، آن میکند که از
چنان جهانپهلوانی اميد میرود:
بگسترد گرد جهان داد را
بکند
از زمين بيخ بیداد را
به هر
جای ويرانی آباد کرد
دل
غمگنان از غم آزاد کرد
در
نتيجهی کارهای او:
زمين
چون بهشتی شد آراسته
ز داد
و ز بخشش پر از خواسته
جهان
شد پر از خوبی و ايمنی
ز بد
بسته شد دست اهريمنی
پس
چون کارها به سامان میرسد:
از
قدرت و تاج و تخت چشم میپوشد.
سرداران را پندهای ارجمندی میدهد.
رباطهای ويران را آباد میکند.
به
سرپرستی و حمايت از پيران و يتيمان و بيوهگان و بيماران فرمان میدهد.
هر چه
دارد به ديگران میبخشد.
که
داند به گيتی که او را چه بود
چه
گويم که گوش آن نيارد شنود
کیخسرو صاحب جام جهاننماست. اين جام سپس به سبب محبوبيت جمشيد به او
نسبت داده میشود و به جام جم شهرت میيابد. همان جام جم که نماد جان و
روان آدمیست. نماد گوهر و نهاد پاک انسان و هستی:
سال
ها دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا میکرد / حافظ
يا
آب حيوان چون به تاريکی در است
جام جم در دست جان خواهم نهاد / عطار
اما در داستان بيژن و منيژه، فردوسی از جام گيتینمای کیخسرو ياد
میکند:
پس آن جام در کف نهاد و بديد
درو هفت کشور همیبنگريد
ز
کار و نشان سپهر بلند
همه کرد پيدا چه و چون و چند
اين جام در عرفان به آينهی دل عارفان و عاشقان بدل میشود. با جام
جم است که می معرفت و عشق به عرفان سرريز شده و خرابات يا خورآباد
را که مرکز سيمرغ و خورشيد و جم است به جایِ ويران کردن و خراب
کردن ديوارهای کينه و آز بدل میسازد. خرابات مغان، همان نيايشگاه
و دبستان عرفان کهن ايرانیست که تا زمان صفويان پاسدار فرهنگ کهن
ايرانی بوده است و پير مغان همان استاد و راهنما و خرد تابناک
ايرانی است:
در خرابات مغان نور خدا میبينم
وه چه نوری ز کجا میبينم
با کیخسرو زمانهی حماسه نيز پايان میگيرد و تاريخ میآغازد.
کیخسرو آخرين نمايندهی دانش پهلوانی و نخستين نمايندهی دانش
خسروانیست.
دانش پهلوانی، يزدانی و خسروانی کهنترين اندوختهی عرفان
ايرانیست و همهی بنيادهای زيبا و انسانی اين آيين در آن زمانها
و در اين سرزمين شکل گرفته است. اين دانش يک دستگاه کامل
جهانبينی داشته است و فلسفهی ژرف و جهانی را نمايندهگی میکرده
که سهروردی و ديگر فلاسفه از آن برداشتها کرده و تلاش كردند تا آن
را از نو زنده سازند و از اين کار خود نيز ياد کردهاند، اما به
سبب شرايط روزگار، نام کتابها و نويسندهگان آن را نياوردهاند.
در پايان داستان، کیخسرو به همراه بسياری از پهلوانان ايرانی،
چون توس و بيژن و فريبرز و گيو در ميان امواج برف ناپديد میشوند و
آن گاه لهراسب و گشتاسب و اسفنديار میآيند تا دين بگسترند و شاهی
خويش بنا نهند و خاندان رستم را نابود کنند.
داستان پهلوانی در ايران با زايش شگفت زال میآغازد و با پيوستن
گروهی از پهلوانان و کیخسرو به صف جاودانهگان پايان میگيرد و
تنها رستم میماند تا اين نبرد را به پايان رساند و در چاه نابرادر
از پای درآيد و تومار پهلوانی در هم پيچيده شود.
داستان پيروزی گشتاسب و زرتشت بر خاندان رستم و آيين کهن ايران،
سرگذشت از ميان برداشتن حکومتهای خودمختار دودمانی پهلوانان به
وسيلهی حکومت تمرکزطلب و دينی جديد است.
داستان کیخسرو، فرجام از پای درآمدن دستگاه پهلوانی (خرد، داد،
عشق) در برابر توفان سهمناک دستگاه «دين-شاهی»ست.
برابر نهاد تاريخی آن، نابودی شگفت دودمان پهلوانان اشکانی در
برابر کودتای دين-شاهی ساسانیست. پس از کیخسرو و پيش از پايان
کار رستم اما، با دو پهلوان سترگ ديگر روبهرو هستيم. دو پهلوان از
يک خانواده، اما از سرشتی گوناگون: زرير و اسفنديار
پس از کیخسرو، لهراسب بر تخت مینشيند. لهراسب دو فرزند دارد:
زرير و گشتاسب. زرير دلاور و خردمند است و گشتاسب قدرتطلب. حکومت
به گشتاسب میرسد و او را نيز فرزندی است که نماد پهلوانی قدرتطلب
است.
در اين زمان دين نو يا آيين زرتشت پيدا میشود و گشتاسب بر سر آن
است تا دين و شاهی را به هم بياميزد و گسترش دهد و بنيان آيينهای
کهن را بر کند. بازوی او زرير است و اسفنديار. زرير خردمند در نبرد
با چينيان کشته میشود. اسفنديار قدرتطلب اما به دست رستم از پای
درمیآيد و رستم جان و خاندان خويش بر سر اين کار مینهد، اما دست
به بند اسفنديار و گردن به دين نو نمینهد.
پهلوانی اما، در تاريخ اين سرزمين يک فرهنگ است و در درازای تاريخ
میماند و میايستد: به شکل جنبشهای عياری، سرانجام ايران را از
زير يوغ تازيان نجات میبخشد، به شکل جنبشهای پهلوانی و
سربهداری، ايران را از چنگال مغولان و تيمور میرهاند.
پهلوانان تورانی چون پيران ويسه و افراسياب و ديگران نيز در ديد
فردوسی يک سره سياه نيستند و دارای ويژهگیهای برجستهای هستند.
من به آنها نپرداختم زيرا بر آن بودم تا برجستهترين نمونههای
پهلوانی در ايرانزمين را نشان دهم و آن هم نه زندهگی و رزمها و
بزمهای آنان را، بلکه منش و دانش پهلوانی را پی گرفتهام.
پهلوانی، يک دانش، گونهای منش و کنش و روش برای زندهگانیست.
پهلوانی نه تنها در عرصهی کارزار بلکه در زندگانی و عشق و حکومت،
روشی برای سرفرازی و بهزيستیست. پهلوانی بر بنيان خرد، داد، مهر،
پيمان، آشتی، مدارا، همپرسی پی افکنده شده است.
منشها و روشهای پهلوانی را پاس داريم!
پهلوان ميدان عشق و زندگی باشيم!
اين سخن ادامه دارد ...
é |