|
بهدنبال كار در تهران
ترجمهای از
نصرالله سررشتهدار
sarreshtedaar
[ @ ] gmail.com
منبع:
فتو ژورنال پایگاه خبری بیبیسی (عكس و گفتوگو از علی خليق)

محسن،
بيست ساله، ديپلم رياضی دارد و عين خيلی از جوانان ديپلمه بیكار است.
او با خانوادهاش، پدر و مادر و برادر دوازده سالهاش، در جنوب تهران
زندهگی میكند. پدرش پستچی و مادرش خانهدار است.
 |

نيازی نداريم
"به
يك لباسفروشی كه برای كار آگهی داده بود، سر زدم، اما آنها خياط
میخواستند نه شاگرد مغازه و پادو."
بدون ضمانت
"يك
كار در يك مغازهی مبلفروشی هست، اما آنها يك ضامن ثروتمند و معتبر
میخواهند كه امانت و صداقت مرا تأييد كند تا بعد قبول كنند كه بروم سر
كار. خوب، چنين موقعيتهايی كم پيدا نمیشود، اما من چنين ضامنی
ندارم."
|
 |
جستوجو در روزنامهها
"من
در ستون كاريابی روزنامهها دنبال كار میگردم. بیكاری مسألهی مهمی
در ايران است. تقريبا سی درصد جوانان بين پانزده تا بيست و نه ساله كار
ندارند!"

گفت كه مزاحم نشوم
"از
آن سوی پنجرهی فروشگاه میپرسم كه شاگرد نمیخواهد و او میگويد كه
مزاحماش نشوم."

هميشه در حال شكار
"هميشه مشغول شكار شغل هستم! كارهايی كه تخصص نخواهند، شاگرد مغازه يا
چيزی مثل آن. من رياضی خواندم به اين اميد كه بتوانم مهندس كامپيوتر
بشوم. رقابت در امتحان ورود به دانشگاه خيلی سخت است و من خوب از
پساش بر نيامدم."
كار موقتی
"فروشندهی سیدی يك كار پيشنهاد میدهد: «كرايه دادن سیدی». اما اين
كار فقط برای يك ماه و موقتیست. هيچ قراردادی در كار نيست، هيچ ضمانتی
هم نمیخواهد، فقط يك قول و قرار شفاهی. فعلا، كار را قبول میكنم."
é |