|
او
سارا م.
s_i_blog
[ @ ] yahoo.com
نگارندهی وبلاگ «نوشتههای
اتوبوسی»
اغلب او را میبينم. نمیدانم او کيست. او را میبينم در حالی که پشتاش به
من است، يک کيسهی زبالهی سياه را روی زمين میکشد. سرش را پايين
انداخته و با دست چپاش صورتاش را میخاراند (حدس میزنم روی صورتاش
«ضخم»های هميشه تازه دارد). بيشتر، روزهايی که «روز» نيستند
میبينماش، گاهی در راهروهای دراز محل کارم، گاهی ميان کاجهای حياط،
گاهی توی کلاسهای خالی و تاريک دانشگاه، گاهی توی پلههای مترو.
دیروز وقتی در آسانسور بسته میشد، او به آرامی از گوشهی قاب تصوير
رد شد، با صدای خشخش مخصوص کيسهاش. اوائل فکر میکردم او همان آدم
کابوس کودکیهايم است. همان که بعضی شبها که عکس ماه توی تمام جوهای
نه چندان گود کوچه میافتاد، میآمد و سرش را به شيشهی مات و
چهارخانهی در ورودی میچسباند و میخنديد. آنقدر میترسيدم که از
صدای فريادم مامان و بابا از خواب میپريدند (مدتی بعد مجبور شدند شيشه
را رنگ بزنند). بعدها فهميدم که يکی بودن اين دو غيرممکن است. هيچ وقت
از او نترسيدم، با اين که توی شلوغی جمعيت، فقط من او را میبينم. او
فقط برای من قابل ديدن است. از خيلیها شنيدم که وجود چنين شخصی (از
نظر آنها خيالی) به خاطر خستهگی، ناراحتی، خيالبافی مفرط، هزار دليل
منطقی ديگر است. يک بار هم يکی از همين مصلحتانديشان با کلماتی که سعی
میکرد ملموس و قابل درک باشند، توضيح داد که شايد بودن او خطرناک
باشد: "او را بکش!" ولی حتا فکرش را نمیکنم. او سرگردان است.
امروز که داشتم از راهرو دراز آن برج کج و کوله رد میشدم، جلوتر از من
دختر جوانی میرفت و جلوی دختر او با کيسه اش میرفت. دختر انگار او را
نمیديد، داشت يک آهنگ آشنا میخواند، صدايش کل راهرو را گرفته بود.
او ايستاد، کيسهاش را روی زمين گذاشت، دست راستاش را به سمت
پيشانیاش برد (فکر میکنم عرق پيشانیاش را پاک كرد). قلبام تند
میزد، شقيقهام بالا و پايين میرفت، دستام عرق کرده بود. میشد
میدويدم به سمتاش و با يک «ببخشيد» توجهاش را جلب میکردم، برای
اولين بار میديدماش و با ترديد میپرسيدم که کيست، که چرا سرگردان
است، که آن کيسهی سياه و «ضخم»های هميشه تازه چيستند، که چرا ميان
همهی اين آدمها فقط من او را میبينم، که چرا همه جا هست، چرا هست و
نيست! او کيسهاش را برداشت. سرش را کمی پايينتر گرفت، آرام در حالی
که کيسهاش را روی زمين میکشيد، راهاش را گرفت و مستقيم رفت. من
آنجا ايستاده بودم. دختر انگار اصلا او را نديده بود. صدای دختر بود
که انگار توی همهی راهروهای دراز دنيا پخش میشد: "يه روزی رفت، با
يه لبخند روی لباش / من نمیدونم چی اومد به سرش ..."
é |