|
آقای
كانيشورشتاين
ترجمهای از ستار شكری
sattar.shokri
[ @ ] gmail.com
اشاره:
«يوهان
پيتر هبل»1 در سال 1760 در دوكنشين بادن2 به
دنيا آمد. بعدها مذهبشناسی خاوند و معلم و مدير مدرسه شد. داستان
«آقای كانيشورشتاين»3 نوشتهی او، يادآور يك دوبيتی از
باباطاهر است:
به
قبرستان سفر كردم كم و بيش
بديدم
قبر دولتمند و درويش
نه درويش
بیكفن در خاك رفته
نه
دولتمند برده يك كفن بيش
در امندينگن4
و گوندلفينگن5 درست مثل آمستردام6 آدمی هر روزه
فرصت دارد در بارهی بیثباتی عالم تعمق كند _ البته اگر خودش بخواهد _
و ياد بگيرد كه به قسمت خودش قانع باشد، اگر چه زندهگی لقمهی حاضر و
آمادهای نباشد. اما اين به عجيبترين شكل ممكن صورت گرفت، اين كه يك
مسافر آلمانی به اشتباه اين حقيقت را درك كرد.
پس از آن كه وی به آن شهر
مترقی با خانههای باشكوه، كشتیهای كنار گرفته و مردم مشغولاش آمد،
چشماناش به خانهای افتاد بزرگتر و زيباتر از تمام خانههايی كه در
سفرش از توتلينگن7 تا آمستردام ديده بود. او برای مدتی
طولانی با تعجب به اين خانهی گرانقيمت خيره شد و همينطور به شش
دودكش روی باماش و گچبریهای زيبای آن و به پنجرههای بلندش كه هر يك
از در اصلی خانهی پدریاش بزرگنر بودند.
عاقبت تسليم وسوسهای شد
و عابری را خطاب قرار داد و گفت: "دوست خوبام! می تونی بهام بگی اسم
آقايی كه صاحب اين خونهی مجلل با پنجرههای پر از لاله، مينا و
شببوئه چيه؟" اما مرد كه احتمالا كار مهم تری برای انجام داشت،
متأسفانه همانقدر آلمانی متوجه شد كه مخاطباش هلندی میفهميد _ يعنی
هيچ. غرغری كرد كه «كانيشورشتاين» و رد شد. اين يك كلمهی هلندیست.
اگر به دقت به آن نگاه كنيم، سه كلمه به اين معنی كه «من متوجه
نمیشوم». اما غريبهی ما آن را نام شخصی كه در بارهاش سؤال كرده بود،
پنداشت. به خود گفت: "بايد مرد ثروتمندی باشد اين آقای
كانيشورشتاين!» و به راهاش ادامه داد.
او در حالی كه از
خيابانهای باريك میگذشت، بالاخره به خوری رسيد كه ناماش «هت – اِی»8
بود، يعنی حرف «Y».
آنجا بود كه كشتی پس از كشتی لنگر انداخته و ديرك پشت ديرك افراشته
بود و او نمیدانست چهطو میبايد همهی اين عجايب را با دو چشماش
باور كند. ناگهان چشماش به يك كشتی بازرگانی عظيم افتاد كه به تازهگی
از هندوستان رسيده و بارش تخليه شده بود. رديف به رديف صندوقها و
عدلهای پنبه كنار به كنار در اسكله چيده شده بودند. همينطور از كشتی
اجناس غلتانده میشدند و به آنها اضافه میشدند. بشكههای پر از شكر،
قهوه، برنج، فلفل و به همراهشان با عرض معذرت فضلهی موش. پس از آن
كه برای مدتی طولانی به تماشا مشغول بود، از شخصی كه صندوق را بر شانه
حمل میكرد، نام شخص خوشبختی را كه دريا اين همه كالا برایاش به
ارمغان آورده بود، پرسيد. جواباش «كانيشورشتاين» بود.
او با خودش انديشيد:
"آها! پس اينجوريه! دريا اينطوری واسهش ثروت میآره كه میتونه
همچون خونههايی با گلدونهای طلايی لاله بسازه." و از آنجا رفت،
اندوهگين از اينكه بين اين همه افراد ثروتمند در دنيا، او چه مرد
بینوايی بود. اما همان لحظه كه داشت با خودش فكر میكرد كه "ای كاش من
هم يه روز مثل آقای كانيشورشتاين خوشبخت میشدم،" از نبش يك خيابان
پيچيد و با يك دستهی بزرگ تشييع جنازه روبهرو شد.
چهار اسب سياهپوش نعشكش
سياهی را آهسته و اندوهناك به دنبال میكشيدند، انگار بدانند مردهای
را سوی آرامش ابدیاش هداست میكنند. دستهای طولانی از دوستان و
آشنايان مرحوم در پی آن میآمدند، جفت پس از جفت و پيچيده در البسهی
مشكی. از دور بانگ ناقوسی شنيده میشد. غريبهی ما اسير اين ماليخوليا
شده بود كه هيچ مرد شريفی نمیتواند منظرهی يك تشييع جنازه را ناديده
بگيرد و مؤدب و متواضع و كلاه به دست انتظار كشيد تا صف
تشييعكنندهگان به پايان رسيد. آنگاه خود را به آخرين فرد سوگوار
رساند _ كه همان وقت داشت با خودش حساب میكرد اگر قيمت هر عدل پنبه به
ده فلورين9 میرسيد، چهقدر عايدش میشد. بر شانهاش زد،
خالصانه عذرخواهی كرد و گفت: "اين آقايی كه برایاش ناقوس میزنند بايد
دوست خوب شما بوده كه اين طور غمگين و افسرده تابوتاش رو همراهی
میكنين؟" «كانيشورشتاين» جوابی بود كه شنيد.
چند قطره اشك درشت از
چشمان نسافر خوشقلبِ اهل توتلينگن ما سرازير شد و ناگهان احساس راحتی
كرد. با خودش گفت: "كانيشورشتاين بیچاره! حالا تو هم از تمام ثروتات
چی داری؟ همون چيزی كه يك روز من از فقر نصيبام میشه: يه كفن كتونی.
از تمام گلهای قشنگات يه اكليل كوهی يا سُداب روی سينهی سردت داری."
با اين افكار بود كه
دستهی تشييع جنازه را همراهی میكرد، طوری كه گفتی با آنها بود. بعد
آقای كانيشورشتاين خيالی را ديد كه در آرامگاه ابدیاش فرو رفت و
بيشتر تحت تأثير خطابهی هلندی قرار گرفت، گر چه يك كلمهاش را هم
متوجه نشد، مثل خطابههای آلمانی كه اصلا به آنها گوش نمیكرد. با
قلبی تسكينِيافته و به همراه ديگران آنجا را ترك كرد و در
مهمانخانهای كه در آن به زبان آلمانی صحبت میشد، با اشتها قطعهای
پنير ليمبورگ10 خورد و از آن به بعد هر وقت دلاش به درد
میآمد از اين كه آن همه افراد در دنيا ثروتمند بودند و او آنقدر
فقير به آقای «كانيشورشتاين» اهل آمستردام میانديشيد با خانهی بزرگ،
كشتی پربار و گور تنگاش.
1-
Johann Peter Hebel
2-
Baden
3-
KANNITVERSTAN
4-
Emmendingen
5-
Gundelfingen
6-
Amsterdam
7-
Tuttlingen
8-
Het Ey
9-
Florin
10-Limburg
é |