سال سوم، شماره سيزده شهريور 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

به‌دنبال كار در تهران

نگاهی انتقادی به وب‌لاگ‌ستان فارسی

داستان پهلوانی (4): كی‌خسرو

افسرده‌گی - چهار

گنبد سلطانيه

ديگر وقت‌اش است، همين روزها

دختر برفی

چشمی كه چرك كرد

او

آقای كانيش‌ورشتاين

زنده‌ام که روايت کنم قصه‌ی ...

باغ بی‌برگی كه می‌گويد كه ...

قناری 2

رقص رنگ‌ها

جواب

متروك

 

زنده‌ام که روايت کنم قصه‌ی خويش را

شيوا شجاعی مقدم

 

از آن زمان که کتاب «قصه‌های مجيد» را از کانون پرورش فکری نزديک خانه امانت می‌گرفتم، خيلی گذشته است. از آن نيمه‌شب پرخنده که من و مادر و مادربزرگ‌ام داستان سلمانی رفتن مجيد را خوانديم و در دل خفه خنديديم و دست آخر هم دل‌درد گرفتيم، خيلی گذشته است.

وقتی می‌فهمم هوشنگ مرادی کرمانی خاطرات‌اش را چاپ کرده است، خدا خدا می‌کنم که کتاب‌فروشی‌های شهر ما هم کتاب را داشته باشند. به چند کتابفروشی می‌روم. بالاخره يکی از آن‌ها کتاب را دارد و کتاب را می‌خرم و به خانه می‌آيم و می‌خوانم و می‌خوانم و می‌خوانم.

«شما که غريبه نيستيد» آخرين اثر چاپ شده‌ی هوشنگ مرادی کرمانی‌ست که در 318 صفحه با طرح جلدی ساده از اردشير رستمی، توسط انتشارات معين چاپ شده است.

قبل از شروع فصل اول، فهرستی از ديگر آثار چاپ شده از نويسنده آمده است. در صفحه‌ی بعد هم کتاب‌های ترجمه شده از آثار مرادی کرمانی به زبان‌های مختلف نام برده شده‌اند. بالای صفحه، باز هم قبل از شروع فصل اول، آقای مرادی کرمانی کتاب را تقديم کرده‌اند به آنان که در اين سفر هم‌پايشان بودند و هستند و به آنان که تأثير می‌پذيرند. و جای ترديد نيست که اين کتاب مجالی‌ست مغتنم برای تأثيرپذيری من و شما و آن‌هايی که اين اثر را می‌خوانند.

فصل اول، از صبح روز عيد شروع می‌شود. از نمی‌دانم چند ساله‌گی نويسنده. از زمانی که بلد است فقط تا پنج بشمارد:

"صبح عيد بود و بچه‌های مدرسه می‌آمدند پيش عمو به عيد ديدنی ...، ... و دست‌بوسی. موقعی که می‌آمدند با خودشان چيزهايی را هم می‌آوردند. يکی حلب کوچولوی انجير نرم می‌آورد. يکی ده تا تخم مرغ توی دست‌مالی می‌گذاشت و می‌آورد. و يکی مرغ يا خروس می‌آورد. چيزهای ديگر هم می‌آوردند، مثلا انار و گردو.

من مسؤول دريافت مرغ و خروس‌ها بودم. سبد بزرگ چوبی را دمر روی زمين می‌خواباندم و مرغ يا خروسی که دانش‌آموز می‌آورد، زير آن جا می‌دادم." (صفحه‌ی 9)

 

هوشو (هوشنگ) با آغ‌بابا و ننه‌بابايش زنده‌گی می‌کند. مادرش وقتی که او خيلی کوچک بوده، فوت کرده است و هر سال خانواده‌ی مادرش از شهداد (سرزمين مادری‌اش)، سهم خرماهای او را از نخل‌های ارثيه‌ای‌اش به سيرچ (محل زنده‌گی هوشو) می‌فرستند. پدرش هم در يک جای دور، شايد سيستان و بلوچستان، ژاندارم است و هوشو تا فصل چهارده هنوز پدرش را نديده است و در صفحه‌ی 47، خاطره‌ی اولين ديدار با پدرش را تعريف می‌کند:

"مرد پيش می‌آيد، لحاف را کنار می‌زند. می‌افتد روی من. مرا بغل می‌گيرد. سرش را می‌گذارد روی گردن‌ام و گريه می‌کند. دهان‌اش بوی بدی دارد. و موهای زبر صورت‌اش گونه‌ها و گردن‌ام را می‌خراشد. اشک‌هايش گونه‌ها و گردن‌ام را خيس می‌کند. وحشت کرده‌ام، می‌لرزم، می‌خواهم خودم را از دست‌اش بکنم، نمی‌توانم.

آغ‌بابا بغض کرده است، می‌گويد:

_ هوشو! باباته، نترس!

اولين ديدار من با پدرم اين‌جوری بود. تا آن وقت نديده بودم‌اش. اگر هم ديده بودم، يادم نبود." (صفحه‌ی 48)

کاظم، پدر هوشو، مجنون است و برای همين هم از امنيه اخراج شده و به سيرچ برگشته است. پسر يک مرد مجنون بودن سخت است. خطاها و شيطنت‌های هوشو به واسطه‌ی ديوانه‌گی پدرش پررنگ‌تر می‌شوند انگار:

"آغ‌بابا می‌گويد: «پسر کاظمه، بايد ديوونه‌گی‌شو نشون بده.»

خجالت می‌کشم. از کاری که می‌کنم خجالت می‌کشم. از حرف آغ‌بابا دل‌خور می‌شوم.

حالا ديگر من همه جا «پسر کاظم» هستم. حتا آغ‌بابا و ننه‌آغا هم به من می‌گويند «پسر کاظم» و کاظم معنای ديگری غير از يک اسم دارد. «پسر کاظم» بودن سخت است." (صفحه‌ی 65)

کتاب را که بخوانيد، با اطمينان می‌توانيد بگوييد که آقای مرادی کرمانی هم در بچه‌گی خيلی شيطان بوده است. تا قبل از خواندن کتاب هيچ وقت فکر نمی‌کردم که او در بچه‌گی آن‌قدر شيطان بوده است که دم يک گربه بدبخت را بريده باشد يا مثلا برای شرط‌بندی سر تکه‌ای نان يک شيشه نفت سرکشيده باشد. و يا حتا خانه آتش زده باشد! خوب، مسلم است که در جريان همه‌ی اين شيطنت‌ها دعاهای خير هم بدرقه‌ی راه‌اش می‌شده است:

"خبر آتش زدن خانه توی سيرچ می‌پيچد. دهن به دهن می‌گردد. هر کس مرا می‌بيند، چپ چپ نگاه‌ام می‌کند. سر تکان می‌دهد و دل‌اش برای بی‌بی، «زن خان»، ننه‌بابام می‌سوزد. زن‌های روستايی، قوم و خويش‌ها نفرين‌ام می‌کنند که به زمين گرم بخورم! در خانه تخت مرده‌شورم بشود! کل محمد مرده‌شور برود روی تخت و با پا به شکم‌ام بکوبد، لگد بزند به شکم‌ام تا همه راحت شوند. و من از اين همه محبوبيت و دل‌سوزی نمی‌دانستم چه کنم." (صفحه‌ی 145)

البته هوشو، گاهی کارهايی هم می‌کند که با بقيه فرق دارد. داستان‌های خيالی می‌بافد، انشاهای خوب می‌نويسد و يا به خيال خود می‌شود مجری راديو و بچه های روستا را دور خود جمع می‌کند و برای‌شان برنامه اجرا می‌کند:

"خودم راديو درست کردم. خشت صاف و روبه‌راهی پيدا کردم. گذاشتم جلوم. خيلی زحمت کشيدم تا توانستم با ميخ و سيخ نقش راديو را روی آن بکشم ... بچه‌های هم‌سايه را جلوی راديو می‌نشاندم و خودم می‌نشستم پشت راديو، دست می‌بردم و پيچ راديو را می‌پيچاندم و صدايم را می‌انداختم تو گلوم. قصه می‌گفتم ... شنونده‌گان عزيز! اين‌جا راديو سيرچ است. ما در ايران هستيم و سيرچ در ايران است. سيرچ جای بزرگ و خوش آب و هوايی‌ست ..." (صفحه‌ی 151)

او بين بچه‌گی‌ها و شيطنت‌ها و کارهايی که دوست دارد انجام دهد، گاهی هم کارهايی می‌کند که اصلا ربطی به بچه‌گی‌ش و دوست داشتن‌هايش ندارند. کارهايی که فقط برای پول درآوردن است:

"تابستان است و من پيش دست «اوس علی‌رحمان» کار می‌کنم. اوس علی مرد خوبی‌ست. يکی دو بار هم پدرم را برده بود که کار کند. از بس با خودش حرف زده بود و سيگار می‌خواست و مستراح می‌رفت، عذرش را خواسته بود و به ننه‌بابا گفته بود: «اين نمی‌تونه کار کنه، هوشو رو می‌برم.» غروب به غروب اوستا پنج قران می‌گذارد کف دست‌ام. پول‌هام را جمع می‌کنم.

... پول‌دار می‌شوم. نمی‌دانم با پول‌هايم چه کنم. شب دست‌ها و بدن‌ام درد می‌کند. پول‌هايم را که می‌شمارم، دردهام يادم می‌رود." (صفحات 154 و 155)

بعد از اين‌که آغ‌بابا و ننه‌بابا می‌ميرند، او در دوازده ساله‌گی به همراه عمويش که با زن و بچه‌هايش کرمان زنده‌گی می‌کنند، در صفحه‌ی تقريبا 200 کتاب، به کرمان می‌رود. او در باره‌ی ثبت‌نام شدن‌اش در مدرسه می‌گويد که چه‌قدر ربابه (مادر زن عمويش) برای‌اش دونده‌گی می‌کند و بعد آرام بدون اين‌که واقعيت را يک‌هو بر سر خواننده نازل کند کلمات خواب‌گاه و لباس يک‌شکل و شبانه‌روزی و ... را وارد جملات‌اش می‌کند و خواننده می‌فهمد که اوضاع از چه قرار است.

«ستارزاده»، يکی از بچه‌های شبانه‌روزی، در جعبه‌اش کلی مجله‌ی کيهان بچه‌ها و کتاب قصه دارد. آن‌ها را نشان هوشو می‌دهد و دنيا را برای او عوض می‌کند:

"«ستارزاده» که با همه فرق داشت، من را برد سر جعبه‌اش. گنجی نشان‌ام داد که دنيا را برای‌ام عوض کرد. توی جعبه‌اش پر از مجله‌ی کيهان بچه‌ها بود. پر از کتاب قصه بود. قصه‌هايی که به زبان ساده نوشته شده بودند. شعرها و قصه‌های شيرين توی کيهان بچه‌ها، مثل کيسه‌ای پر از نقل و نبات بود. سخت نبودند. پر از خيال‌های خوش بودند و پر از مهر و دوستی و دل‌گرمی." (صفحه‌ی 211)

اين‌چنين است که خواندن به طور جدی وارد زنده‌گی‌اش می‌شود و کمی بعد هم به واسطه‌ی همين کيهان بچه‌هاست که تصميم می‌گيرد در دفتری خاطرات‌اش را بنويسد:

"توی کيهان بچه‌ها صفحه‌ای بود که خاطرات بچه‌ها بود. بچه‌ها خاطرات‌شان را از مدرسه و خانه برای مجله می‌فرستادند و چاپ می‌شد. آن صفحه را خيلی دوست داشتم. می‌توانستم مثل آن‌ها بنويسم. از روز اولی که مرا شبانه‌روزی گذاشته بودند، وقتی می‌نوشتم سبک می‌شدم. صفحه‌ی سفيد کاغذ به‌ترين کسی بود که حرف‌هايم را گوش می‌کرد و گوش می‌کند." (صفحه‌ی 214)

بعد از اين‌که ديپلم‌اش را می‌گيرد، تصميم می‌گيرد به تهران برود و می‌رود. روزی که عمويش را از تصميم‌اش آگاه می‌کند، او سعی می‌کند منصرف‌اش کند، ولی هوشو کلی با او حرف می‌زند و برای‌اش دليل می‌آورد تا متقاعدش کند که متقاعد هم نمی‌شود:

"می‌رم تهرون، هرچه بادا باد! عادت کرده‌ام به سختی. فهميدم که زنده‌گی خوابی راحت نيست. افتادن تو چاله چوله، تو چاه و در آمدن کار منه." (صفحه‌ی 309)

شجاعت و سرسختی حسادت‌برانگيز هوشو در اين چند جمله به اوج رسيده است. تکليف خودش را خيلی خوب با زنده‌گی روشن کرده است. هم می‌داند حرف دارد برای گفتن هم می‌داند از راه هنر می‌خواهد حرف‌هايش را بزند. راه‌اش معلوم است. فقط می‌ماند مشکلات راه! که خوب او کارش همين بوده که مشکل زنده‌گی کند.

از خاطرات تهران‌اش اما زياد نمی‌گويد. تقريبا دويست صفحه از اين کتاب 318 صفحه‌ای مربوط به خاطرات سيرچ است، يعنی قبل از دوازده سيزده ساله‌گی. و خاطرات کرمان هم تقريبا صد صفحه است. آقای مرادی کرمانی از خاطرات تهران فقط «هجده صفحه» می‌نويسد و از زنده‌گی فعلی‌اش فقط «چند جمله». البته قابل درک است که برای خاطره نوشتن بايد به قدر کافی زمان بگذرد تا بشود نوشت، ولی همين هجده صفحه و همان چند جمله مختصر انگار می‌گويد که آقای مرادی کرمانی انگار ديگر قصد ندارد از زنده‌گی‌اش بنويسد. وقتی خواندن کتاب تمام شد، پيش خود آرزو می‌کنم که ای کاش اين هجده صفحه در کتاب نبود و خاطرات تهران می‌شد جلد دوم اين کتاب. در اين کتاب، هوشو هر چه کم‌رنگ‌تر ميشود حجم نوشته‌ها هم کم می‌شود و در تهران که ديگر هوشو خيلی کم‌رنگ شده، حجم خاطرات هم کم شده است. ديگر هر چه هست هوشنگ است، هوشنگ مرادی کرمانی. نوشتن خاطرات تهران به صورت مبسوط انگار ديگر به جنس نوشته‌های ايشان نمی‌خورد و شايد به همين دليل است که اين همه خلاصه شده است.

صفحه‌ی آخر کتاب، يعنی بعد از اين‌که آقای مرادی کرمانی نوشته‌هايش را امضا کرده است، يک بيوگرافی خلاصه از او و افتخارات‌اش نوشته شده، که البته از سر تواضع نويسنده در متن کتاب اشاره‌ای به آن‌ها نشده است. باز هم يک حيف! و يک ای کاش! ای کاش يک عکس کوچک هم که شده در کنار اين بيوگرافی از آقای کرمانی چاپ می‌شد! البته من دل‌ام می‌خواست اين کتاب يک عکس‌نامه هم می‌داشت. از روزهای زنده‌گی در سيرچ _ اگر عکسی باشد! و از زنده‌گی در کرمان و البته از زنده‌گی در تهران.

اما از اين حيف و ای کاش‌ها که بگذريم، شما که غريبه نيستيد، می‌خواهم اعتراف کنم که بعد از خواندن کتاب خيلی غبطه خوردم. نه فقط به نثر ساده و شيوای آقای کرمانی که جای خود دارد، بلکه بيش‌تر به شجاعت‌اش برای گفتن رازهای زنده‌گی‌اش! آن‌قدر همه چيز را با صميميت افشا می‌کند که خواننده احساس نمی‌کند غريبه است. غريبه ندانستن اين همه غريبه، کار آسانی نيست. کار هر کسی هم نيست.

گذشته‌ی آقای کرمانی پر از دشواری و سختی بوده است، ولی او در تمام کتاب با ذکاوت و خوش‌سليقه‌گی خاص خودش، اين دشواری‌ها را آن‌قدر لطيف و آرام برای خواننده توصيف می‌کند كه خاطرش آزرده نشود. آقای مرادی کرمانی در کتاب‌اش به طرز بی‌نظيری آب‌روی روزگار را حفظ می‌کند:

"روزگار اين‌جوری‌ست. از شما چه پنهان، همه‌اش تلخ نبود، سخت نبود، سخت نيست. ناشکری نمی‌کنم، لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن، لذت پيدا کردن دوست، خانواده. خدايا، من چه‌قدر خوش‌بخت‌ام!" (صفحه‌ی 318)

فکر می‌کنم هديه‌ی خوبی پيدا کردم. ممنون آقای مرادی کرمانی!

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.