سال سوم، شماره بيست و هفت شهريور 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

صنعت گوشت‌خوار

رخت‌شوی‌خانه

ريشه‌ها، دانش خسروانی (1)

افسرده‌گی - پنج

پنجره‌هايی به زنده‌گی

جنگ و آخرين روز تابستان

قلب من، هم‌سفرم

برای زمانی طولانی سرباز بوده‌ام

هل من ...

انگار كن!

فرياد، سه شعر

باز ...

قامت ايستاده‌ی تو

بهاری گم

ديرياب

دو قطعه‌ی بی‌نام

پاييزان

جريمه و كشف

 

 باز هم از ماندانا در همين شماره:

 رخت‌شوی‌خانه

 

 

 كارهای پيشين ماندانا:

 گنبد سلطانيه

 بر پهنه‌ی فارس

 

 

جنگ و آخرين روز تابستان

برای كودكان، مادران و پدران جنگ

ماندانا كاظم

mandana_kazem [ @ ] yahoo.com

 

31 شهريور هر سال برای خيلی از بچه‌كوچولوهای قديمی كه حالا هر كدام برای خودشان آدم بزرگ‌سالی شده‌اند يادآور خاطراتی در نوع خود بی‌نظير است. خاطره‌ای هم كه من از اين روز می‌نويسم، يكی از هزاران خاطره‌ای‌ست كه در ذهن بچه‌های دی‌روز باقی مانده است.

 

شب بود. همه‌ی اهل خانواده دور هم نشسته بوديم و داشتيم به راديو گوش می‌داديم. در عالم بچه‌گی حس می‌كردم كه يك اتفاقی دارد می‌افتد، ولی هنوز به عمق مطلب پی نبرده بودم. در لغت‌نامه‌ی ذهن من چيزی به اسم جنگ هنوز معنی نشده بود و تمرين‌هايی كه مجری راديو اهواز به عنوان آژير خطر تكرار مط‌كرد، برای من يك جور سرگرمی بود كه  با حسی از روی كنج‌كاوی به‌شان گوش می‌دادم. آن شب يك روز قبل از 31 شهريور 59 بود.

اما خود 31 شهريور داستان ديگری داشت، به قول خودم كه در انشاء مدرسه نوشتم:

داشتم توی اتاق نقاشی می‌كشيدم كه يك‌دفعه صدای بمب آمد. پدرم سر كار بود. مادرم سراسيمه مرا از اتاق برداشت و دويد به حياط. هم‌سايه‌مان كه عرب بود، گريه می‌كرد و فرياد می‌زد: "اُما، اُما" از مادرم پرسيدم: "مامان چی داره می‌گه؟" گفت: "می‌گه مادر، مادر ..."

روز بعد هم كه ديگر خبری از مدرسه نبود و كار ما بچه‌ها از آن روز اين بود كه نقاشی‌هايی پر از توپ و تفنگ  و بمباران بكشيم يا به چه‌گونه‌گی ساختن كوكتل مولوتف از راديو گوش دهيم، چون دشمن داشت به شهر نزديك می‌شد. يا به شكستن ديوار صوتی توسط هواپيماها گوش می‌كرديم.

...

يك بار دوستی بعد از ديدن فيلم «دوئل» می‌گفت: "جلوه‌های ويژه‌ی فيلم خيلی مصنوعی بود و من با لب‌خند توی دل‌ام گفتم: "راست می‌گی! آخه، تو «واقعی»‌ش رو نديدی ..."

به هر حال، حالا ديگر می‌دانم واقعيت جنگ يعنی چه و اينك بعد از اين همه سال و در سال‌گرد هر 31 شهريوری با خود می‌گويم: "چرا جنگ؟" و ياد شعری از كوروش همه‌خانی می‌افتم:

آتش كه فرو نشست

نسيم

شبنم‌های سوخته را

بر يال و ساقه های خيس دريا ريخت

از اين پس آشفته است

   ماهی

      پرنده

         و اسب

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.