سال سوم، شماره بيست و چهار مهر 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

الفبای سفيد: هويت از دست رفته

آدم وقتی بميرد ...

يك قرن انقلاب، دو نويسنده‌ی زن فقط!

بشنو اين نی ...

ريشه‌ها، دانش خسروانی (2)

افسرده‌گی - شش

قصه‌ی مردی كه با بهار آمد

آن‌سوی تسليم

هم‌راه با نيكوس كازانتزاكيس

ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

شادی و زنده‌گی

شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌كنيد؟

پت بناتار

پسری كه مسيح را سياه نقاشی كرد

عريضه‌نويس خيابان جردن

نبش قبر

برای فروغ، همان دختری كه ...

بابا «مباشری»

او اين‌جاست

دنيای من

در خود فرو می‌روم

چهره‌ی آبی

انتشار

به علت ديوانه‌گی‌ام

ساده

تولدی ديگر

قصه‌ی قديمی

نان و نمك هستی و نيستی

در اين ديوانه‌گی

 

 باز هم از محمود در همين شماره:

 ريشه‌ها، دانش خسروانی (2)

 

 

 

بشنو اين نی ...

محمود كوير

mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com

  

"نوبت کهنه‌فروشان گذشت و اکنون زمانه‌ی ما نوفروشان است.

بگذار فسانه‌های دنيا، بيزار شديم ما از آن‌ها ...

ما را چه سود که گاو آمد، خر رفت ...

اين فلان چه شد، آن فلان چه شد ...

 

فکرهای کهنه‌ی کوته‌نظر

صد خيال بد درآرد، در فکر"

 

بشنو اين نی چون حکايت می‌کند

با اين واژه‌های پر از شگفتی و راز و رمز، نی‌نامه، عشق‌نامه‌ی بزرگ روزگاران، آغاز می‌گردد.

در هشتم مهر ماه، انسانی پای به جهان ما نهاد، که شاعر و فيلسوف و فرزانه‌ی کم‌نظير در جهان شد.

او کتابی از خود به جای نهاد که ديوان شمس می‌خوانيم‌اش و سراسر عشق است و شوريده‌گی و شيدايی.

او انسان را ستايش می‌کرد و دين و نژاد و رنگ و زبان را مايه‌ی جداسری و جدادلی نمی‌دانست:

نيمی‌م ز ترکستان، نيمی‌م ز فرغانه

نيمی‌م ز جان و دل، نيمی‌م ز آب و گل

مولانا، شاعر جست‌وجوها و راه‌گشايی‌هاست. فرياد او عليه تقليد و دنباله‌روی و دل‌آوری در جست‌وجو و خردورزی‌ست:

جست‌وجو کن! جست‌وجو کن! جست‌وجو!

وی در راه جست‌وجوی حقيقت و بريدن از هر آن‌چه کهنه و ايستاست، دليری و دل‌آوری را ستايش می‌کند:

دستی جام باده و دستی زلف يار

رقصی چنين ميانه‌ی ميدان‌ام آرزوست

او می‌گويد که برای ايجاد دنيای نو و آزاد، بايد بر کهنه پای نهاد و از آن درگذشت:

هر بنای کهنه، کابادان کنند

نه که اول، کهنه را ويران کنند؟

و برای رسيدن به اين دنيا از تنبلی و آرامش بيزار است و:

تا نيابم آن‌چه در مغز من است

يک زمانی سر نخارم روز و شب

مولانا در جست‌وجوی چيست؟ در جست‌وجوی خال. او برای خوش‌بختی انسان بر زمين می‌کوشد:

بنگر به گوهر خود، که چه‌اي؟ از کجايي

مطلب، کمال خود را بشناس. حال خود را

مولوی، شاعر روشنايی، اميد، شادی و خنده است. او غم و مويه و سوگ را بر نمی‌تابد و فرياد بر می‌دارد:

به نام عيش بريدند ناف هستی ما

به روز عيد بزاديم ما ز مادر عيش

او شاعر و هنرمند همه‌ی مردم جهان است. هنر راستين، مرز نمی‌شناسد. او جهانی بود و به زبان و ادب پارسی عشق می‌ورزيد و آثارش به زبان فارسی‌ست.

بلخ زادگاه او بود و خاک قونيه پيکر او را در آغوش کشيد.

ام‌روز، در سراسر جهان، قونيه و بلخ و پاريس و نيويورک و تاشکند و ... زاد روز اين غول زيبای عشق و مهر و مدارا را جشن می‌گيرند، او که رستاخيز انسان را با شيپور خرد باور داشت. ما نيز با اين بيت به استقبال مولانا برويم:

در آن زمان که چراغ خرد بگيرانيم

چه های و هوی برآيد ز مرده‌گان قبور

 

روشن باد چراغ خرد و دل‌آوری بر بام ايران!

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.