سال سوم، شماره بيست و چهار مهر 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

الفبای سفيد: هويت از دست رفته

آدم وقتی بميرد ...

يك قرن انقلاب، دو نويسنده‌ی زن فقط!

بشنو اين نی ...

ريشه‌ها، دانش خسروانی (2)

افسرده‌گی - شش

قصه‌ی مردی كه با بهار آمد

آن‌سوی تسليم

هم‌راه با نيكوس كازانتزاكيس

ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

شادی و زنده‌گی

شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌كنيد؟

پت بناتار

پسری كه مسيح را سياه نقاشی كرد

عريضه‌نويس خيابان جردن

نبش قبر

برای فروغ، همان دختری كه ...

بابا «مباشری»

او اين‌جاست

دنيای من

در خود فرو می‌روم

چهره‌ی آبی

انتشار

به علت ديوانه‌گی‌ام

ساده

تولدی ديگر

قصه‌ی قديمی

نان و نمك هستی و نيستی

در اين ديوانه‌گی

 

آن‌سوی تسليم

باز انتشار داستانی كوتاه از نادر ابراهيمی

 

 

 

 

 

 

 

 

اشاره:

آخرين داستان از مجموعه‌ی «افسانه‌ی باران» كه پنجمين چاپ آن توسط انتشارات روزبهان در بازار كتاب قابل تهيه است.

در دامن يك دشت

در تنگ‌نا بوديم

و ميان ديوار دشمنان.

از همه جانب، از تنگ‌ناها و معابر، از قله‌ها و يال‌های سنگی،

گياه زره بر تن كينه می‌روييد.

زمين دشت سنگی بود

و نقب زدن ممكن نبود

و پريدن، بی‌بال

رؤيای فرش سليمان نيز، ديگر ممكن نبود.

ما نگين بوديم

در حلقه‌ی دشمنان خويش. "آه، ای نگين سليمان ..."

گفتيم تاس بريزيم تا يكی از ما به اميد گريز، پيغام و مدد، به سپاه دشمن زند.

برای مردن نوبت گرفتيم.

يكی تاس ريخت، جفت آمد، اما هنوز نگفته بوديم كه چه بيايد تا كسی راهی اين سفر مرگ شود.

خنديديم، تلخ. و گفتيم: هر كس جفت يك بياورد، او سفر خواهد كرد.

آن‌كه بار نخست جفت يك آورده بود، خويشتن را در امان می‌ديد.

می‌گفت: يك بار كم‌تر از دو بار است. راستی كه پيام‌بر شده بود.

تاس ريخت و باز جفت يك آمد.

گفت كه قضا و قدر بود.

و گفتيم: "ای دوست! تاس ريختن جز قضا و قدر نيست."

گفت: "ولی شما با قضا هم‌دست شديد."

راست می‌گفت. باور كرديم. ليك نمی‌دانستيم كه چرا راست می‌گويد.

در تنگ‌نا بوديم.

اما دوست، دوست است و مرگ، سخت.

يكی‌مان گفت كه تا دم صبح تاس بريزيم.

آن‌كه بيش‌تر بود تن به سفر دهد.

پذيرفتيم.

شنوايی داشتيم.

تاس ريختيم. شب پر از ستاره بود و شعله‌‌ی آتش دشمنان از همه سو در ديده‌گان ما.

يكی اعداد را می‌نوشت، يكی باز می‌پرسيد و يكی نظاره می‌كرد.

ديگر زمان را از ياد برديم، و مكان را

و روزگارمان را.

تاس ريختن، شماره كردن، باز رسيدن و نظاره كردن: اين حديث زنده‌گی ما بود.

باری گفتيم كه از جمع اعداد باخبر شويم.

هر سه مساوی بوديم و صبح بود و آف‌تاب بود و روشنايی معطر روز.

سر برداشته بوديم كه روز را ببينيم، ديديم كه فرمان‌روای دشمنان بر فراز سر ما ايستاده است. گفت: "بريزيد! هنوز زمان باقی‌ست."

گفتيم: "عهد ما تا طلوع آ‌ف‌تاب بود."

خنديد: "امان می‌دهم! من يكی از شما سه تن را می‌خواهم."

و گرداگرد ما در پهنه‌ی دشت، سواران دشمن ايستاده بودند، چون مرگ، خاموش و چون تقدير، به ظاهر نيرومند.

"تا صلات ظهر در امان هستيد. بريزيد!"

گفتيم كه اين ديگر جنگ نيست، بازی با «تسليم» است.

و باز گرم شديم و فرمان‌روای دشمنان ناظر بود.

چون آف‌تاب به ميان آسمان رسيد، يكی از سواران‌اش را خواند و گفت: "از جمع اعداد هر يك مرا آگاه كن!"

سوار می‌شمرد و ما نگاه می‌كرديم به مرگ كه در مكمن تصور ما می‌خنديد.

"از جمع اعداد هر يك مرا آگاه كن!"

سوار گفت: "هر سه يكی‌ست."

فرمان‌روا فرياد زد: "شما تزوير می‌كنيد.

من برای يكی تاس خواهم ريخت."

آن‌كه خسته‌تر بود خفت و روز شب شد و شب صبح.

شمرديم، يكی بوديم.

فرمان‌روا به دست‌های ما نگريست و به دست‌های خويش.

"شما با قضا هم‌دست شده‌ايد."

دو تن از سواران‌اش را خواند و گفت: "ما سه تن به جای شما سه تن. من فقط يكی از شما را می‌خواهم."

و ما گفتيم: "اين ديگر تقدير نيست. آن سوی تسليم است."

سواران يك‌يك خود را آزمودند.

روزها شب شد، ماه‌ها سال، و قرون به گدايی سال‌ها آمدند.

زره گياهانِ كينه پوسيد

و ما هوز در بند مانده بوديم.

برای ما تاس می‌ريختند. برای ما بازی می‌كردند و از جانب ما با سرنوشت سخن می‌گفتند.

ديگر حتا انديشه‌ای نبود

نه گريز

نه پيغام

نه مدد

اجساد همه‌ی مرده‌گان، همه‌ی سواران و همه‌ی اسبان

اجساد تمامی گياهان كينه پوسيده، بر آن پهن‌دشت، به تسلط بر زنده‌گان می‌انديشيدند.

ما بازی نمی‌كرديم

ما هر سه مرگ می‌خواستيم

و ما پوسيده بوديم.

قرن‌ها بود كه زنده‌زنده پوسيده بوديم.

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.