سال سوم، شماره بيست و چهار مهر 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

الفبای سفيد: هويت از دست رفته

آدم وقتی بميرد ...

يك قرن انقلاب، دو نويسنده‌ی زن فقط!

بشنو اين نی ...

ريشه‌ها، دانش خسروانی (2)

افسرده‌گی - شش

قصه‌ی مردی كه با بهار آمد

آن‌سوی تسليم

هم‌راه با نيكوس كازانتزاكيس

ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

شادی و زنده‌گی

شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌كنيد؟

پت بناتار

پسری كه مسيح را سياه نقاشی كرد

عريضه‌نويس خيابان جردن

نبش قبر

برای فروغ، همان دختری كه ...

بابا «مباشری»

او اين‌جاست

دنيای من

در خود فرو می‌روم

چهره‌ی آبی

انتشار

به علت ديوانه‌گی‌ام

ساده

تولدی ديگر

قصه‌ی قديمی

نان و نمك هستی و نيستی

در اين ديوانه‌گی

 

 باز هم از قاسم در همين شماره:

 در اين ديوانه‌گی

 

 

 

برای فروغ، همان دختری كه ...

قاسم نصر (هنگام)

q_hengam [ @ ] yahoo.com

 

واقعا دريافتن گذشت زمان سخت است! انگار همين دي‌روز بود كه با فروغ آشنا شدم: در جشن‌واره‌ي جوانان و وب‌لاگ. تقريبا همه‌ی آن‌هايي كه از طريق اينترنت مي‌شناختم‌شان، بودند. از قاصدك تورنتو گرفته تا خزه و وارش. با علي‌رضا رفته بوديم و يك نفر ديگر. به گمان‌ام 21 خرداد سال 1383 بود. چرا به فروغ دل بستم، نمي‌دانم!

شايد همان رابطه‌اي كه سال‌ها به دنبال‌اش بودم و نمي‌يافتم‌اش، در او نهفته بود. شايد فقط اسم‌اش وسوسه‌ام مي‌كرد. «فروغ شايد همان دختري‌ست كه هوس كرد دوستي‌هايمان را تازه كند.»

اما هر چه بود، خوش بود! از آن هنگام تا كنون، من و فروغ با هم درد دل مي‌كنيم و او شنونده‌ي خوبي‌ست و من هر چه در سينه دارم، به او مي‌گويم. او هم براي‌ام شعرهاي تازه تازه ساز مي‌كند، داستان نقل مي‌كند، سخن تازه مي‌گويد.

فروغ را حلقه‌ي رابطي مي‌بينم كه توانسته است جمعي دوستانه را گرد هم آورد و به آن‌ها هويتي واحد بخشد. ما براي يك‌دلي و يك‌زباني دل‌بسته‌ي فروغ‌ايم و به قول سبزينه:

هم‌دل و هم‌زبان و هم‌بال

تا هر کجا که بخواهيم

می‌توانيم.

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.