|
پسری كه مسيح را
سياه نقاشی كرد
بخش
اول
داستانی از جان هنريك
كلارك
ترجمهای از ستار شكری
sattar.shokri
[ @ ] gmail.com
او
باهوشترين شاگرد «مدرسهی ايالتی ماسكوگی»، مدرسهی غيرسفيدپوستان،
بود. حتا كسانی كه چندان ارتباطی با مدرسه نداشتند، اين را میدانستند.
خانم معلم هر وقت میخواست او را به عنوان شاگرد نمونه معرفی كند،
ناماش را با شور و اشتياقی عميق بر زبان میآورد.
يكبار
شنيدم كه گفت: "اگر سفيدپوست بود، ممكن بود به مقام رياست جمهوری
برسد." تنها «آرون كرافورد» نبود كه غيرسفيدپوست بود. كاملا برعكس. اما
پوستاش آن چنان رنگ سياهی داشت كه برق میزد و محاسن درونیاش را
منعكس میكرد. محاسنی كه فراتر از ادراك من بود.
ار بعضی
جنبهها مثل كسی بود كه به شكل ناجوری آفريده شده باشد. دماغ و لبهايش
برای صورتاش بزرگ به نظر میآمدند. «زشت» خواندناش بیانصافی لود و
زيبا خواندناش، اغراق محض. واقعيت اين است كه من هرگز نتوانستم به
نتيجهی درستی در بارهاش برسم. گاهی طوری به نظر میرسيد انگار از
كتاب تاريخ باستان بيرون افتاده باشد ... انگار بازماندهی آن عصر
باشكوه كهن است، پيش از آن كه عصر ماشين بيايد و زيبايی طبيعی زمين را
زائل كند.
استعداد
شاياناش اغلب باعث حيرت معلماناش میشد. و اين خود سبب اين میشد كه
دانشآموزان با احساسی دوگانه، يعنی حسادت و احترام، با او برخورد
كنند.
پيش از
جشن شكرگزاری، هميشه بوقلمون و كدو تنبل روی تخته سياه نقاشی میكرد.
روز تولد جورج واشنگتن، پرچمهای بزرگ ايالات متحده با تبرهای كوچك
دورشان میكشيد. همين شاهكارهای كوچك سبب آن میشد كه معروفترين
شاگرد غيرسفيدپوست در كلمبوس جورجيا باشد. مدير سياهپوست مدرسهی
ايالتی ماسكوگی میگفت كه او روزی نقاشی برجسته میشد، مثل «هنری اُ
تـَنر».
برای تولد
خانم معلم كه موعدش حدود يك هفته پيش از فارغالتحصيلی بود، آرون
كرافورد نقاشیای را كشيد كه حسابی سر و صدا راه انداخت و موجب بهوجود
آمدن نقطهی عطفی در سرنوشت مدرسهی ايالتی ماسكوگی شد. لحظهای كه آن
روز صبح وارد كلاس شد، همهی چشمها سوی او برگشت. او غير از جاكتابی
پارهاش، يك قاب پهن و پيچيدهشده در روزنامههای كهنه به همراه داشت.
وقتی به سوی صندلیاش میرفت، چشمان خانم معلم كه نگرانی منعكسشده در
آنها با نيم لبخندی، كه صورتاش را چروك انداخته بود، در كشاكش بود،
حركت به حركتاش را تعقيب كردند. آرون كتابهايش را پايين گذاشت، بعد
در حالی كه لب خندی عريض زده بود، به سمت ميز استاد حركت كرد. چشمان
زيركاش تا حد وحشتناكی شاد و براق بودند. بچهها در صندلیشان به سمت
جلو تكيه داده بودند و با حرص به او خيره مینگريستند. انتظار و
بیقراری درون سينهها به حد انفجار رسيده بود.
خانم معلم
خودش حس كرده بود كه آرون برایاش هديهای تهيه ديده است.
آرون هديه
را در حالی كه هنوز لب خند بر لباناش نقش داشت، روی ميز خانم معلم
گذاشت و كمكاش كرد تا بازش كند. وقتی آخرين قسمت كاغذ از قاب بيرون
افتاد، خانم معلم ناگهان دستاش را از آن كنار كشيد و چشماناش با
ناباوری شروع كردند به سوسو زدن. در بحبوحهی تناش، تنفس شديدش مشخص و
ترسناك بود. برای مدتی صدای ديگری در اتاق شنيده نمیشد.
آرون با
چشمانی پرسش گر به خانم معلم خيره شده بود و خانم معلم دستاش را
دوباره، اين بار نوعی احتياط، سمت هديه برد، انگار كه موجودی زنده با
خصوصيات شيطانی باشد.
اطمينان
دارم اين هديه چيزی بود كه كمتر از هر چيزی در دنيا انتظارش را داشت.
با حركتی
سريع و ناخواسته از نيمكتام برخاستم. موجی از وراجی كلاس را در بر
گرفت و بعد به حالتی تكراری و يكنواخت تبديل شد. خانم معلم به سمت
شاگردها برگشت و با حالتی سرزنشآميز به آنها خيره شد. دانشآموزان
نگاهشان را از هديهی آرون بر نمیگرداندند: تصويری بزرگ از مسح،
مسيحی كه سياه نقاشی شده بود!
آرون
كرافورد سرجايش برگشت، در حالی كه حس پيروزی در هر حركتاش هويدا بود.
خانم معلم رويش را سوی ما گرداند. آن نيم لبخند كنجكاوانهاش تبديل
به دستپاچهگی شده بود. آن صورتهای بشاش پيش رويشرا نگريست و دوباره
لبخند زد، در حالی كه هر از گاه نيم نگاهی به آن تصوير بزرگ كه به
نيمكتاش تكيه داده شه بود، میانداخت، انگار كه اين كار نوعی لذت
ممنوعه باشد.
اما خانم
معلم بالاخره صحبت كرد، در حالی كه اندكی لحن بیاطمينانی داشت: "آرون!
... اين يكی از بهترين هدايايیست كه به من دادهاند. متشكرم! اين
هديهی نفيس را نگهداری خواهم كرد." بعد مكث كرد و دوباره شروع به
صحبت كرد. اين بار اندكی واضحتر: "به نظر میآد كه داری هنرمند میشی.
فكر میكنم بتونی جلو بيای و برای كلاس توضيح بدی كه چهطور شد چنين
تابلوی قابل توجهی رو نقاشی كردی."
وقتی او
برخاست تا صحبت كند و در بارهی تابلو توضيح دهد، سكوت بر كلاس
حكمفرما و تمام توجه دانشآموزان روی او متمركز شد، چيزی كه در مورد
خانم معلم پيش میآمد. آرون ابتدا سكوت كرد، فقط جلوی كلاس ايستاد و با
بیحواسی شروع كرد به بازی كردن با دستهايش، در حالی كه تماشاچياناش
را به دقت نظاره میكرد. درست مثل هنرمندی كه میخواهد كنسرت بدهد.
بعد در
حالی كه روی هر واژه تأكيد كامل میكرد، گفت: "اينطوری شروع شد:
میدونين عموی من كه در نيويورك زندهگی میكنه، در دانشگاه وای. ام.
سی. اِی كلاسهای تاريخ سياهپوستان برگزار میكنه. وقتی پارسال به
ديدن ما آمد، در بارهی سياهپوستانی با من صحبت كرد كه تاريخساز
بودهاند. او به من گفت كه سياهپوستان، زمانی قدرتمندترين مردم روی
زمين بودهاند. وقتی من از او در بارهی مسيح سؤال كردم، به من گفت
هرگز كسی ثابت نكرده كه او سياه بوده يا سفيد. اين احساس به من دست داد
كه او سياه بوده، چون بسيار مهربان و بخشايشگر بود. مهربان تر از هر
سفيدپوستی كه تا بهحال ديدهام. بنا بر اين وقتی تصويرش را نقاشی
كردم، نتوانستم غير از آنطور كه پيش خودم مجسماش میكردمف نقاشی
كنم."پس از آن، هنرمند كوچك نشست و لب خندی بر لباناش نقش بست، گفتی
اجازهی ورود به خزانهای از دانش را در يافت كرده بود كه انسانهای
معمولی نه میتوانستند آن را بهدست بياورند نه اين كه از آن سر در
بياورند.
خانم معلم
كه در شرايط موجود، كار ديگری به نظرش نمیرسيد، بچهها را دعوت كرد كه
از جايشان بلند شوند و جلو بيايند تا شاهد نمايی كامل از اين اثر هنری
و بیهمتای آرون باشند. وقتی من به تصوير نزديك شدم، متوجه اين نكته
شده كه تصوير با رنگهايی نقاشی شده بود كه در مغازههای پنج سنتی و ده
سنتی يافت میشود. قوارهی نقاشی كدر شده بود، انگار كسی پيش از آنكه
تصوير وقت خشك شدن را داشته باشد، تكاناش داده باشد. چشمان مسيح عميق
و غمگين كشيده شده بود، بسبار شبيه به چشمان پدر آرون كه شماسی در
كليسای تعميدی محلی بود.
اين تصوير
مسيح با تصويری كه روی ديوارهای مدرسهی قبلیام، ساندی اسكول، ديبده
بودم تفاوت داشت. اين يكی بيشتر شبيهبه يك سياهپوست بيپناه بود كه
در سكوت التماس بخشش داشت.
برای چند
روز بعد، گفتوگی بسياری در بارهی نقاشی آرون در گرفت.
هفتهی
بعد نيمسال تحصيلی تمام شد و نقاشی آرون به همراه بهترين
كاردستیهای آن سال در اتاق گردهمآيی در معرض نمايش قرار گرفت. طبيعتا
نقاشی آرون مقام افتخار داشت.
هيچ كاری
كه ...
ادامه
دارد
é |