سال سوم، شماره بيست و چهار مهر 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

الفبای سفيد: هويت از دست رفته

آدم وقتی بميرد ...

يك قرن انقلاب، دو نويسنده‌ی زن فقط!

بشنو اين نی ...

ريشه‌ها، دانش خسروانی (2)

افسرده‌گی - شش

قصه‌ی مردی كه با بهار آمد

آن‌سوی تسليم

هم‌راه با نيكوس كازانتزاكيس

ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

شادی و زنده‌گی

شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌كنيد؟

پت بناتار

پسری كه مسيح را سياه نقاشی كرد

عريضه‌نويس خيابان جردن

نبش قبر

برای فروغ، همان دختری كه ...

بابا «مباشری»

او اين‌جاست

دنيای من

در خود فرو می‌روم

چهره‌ی آبی

انتشار

به علت ديوانه‌گی‌ام

ساده

تولدی ديگر

قصه‌ی قديمی

نان و نمك هستی و نيستی

در اين ديوانه‌گی

 

 باز هم از شادی در همين شماره:

 ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

 

 

 نوشته‌‌های پيشين شادی:

 انگار كن!

 هم‌بازی

 درد را ...

 سكوت اما ...

 مردی تمام عيار

 

 

بابا «مباشری»

شادی بيان

shadi.bayan [ @ ] gmail.com

 

همه می‌دانيم که فروغ و فروغ‌ها، ميوه و ثمره‌ی  تلاش و کوششی دسته‌جمعی هستند، اما گاهی وقت‌ها سپاس و قدردانی از کسانی که بار بيش‌تری را در اين ميان بر دوش می‌کشند، خوب است!

 

روزهای تولد روزهای شگفتی هستند. روزهايی که هيچ گاه فراموش نمی‌شوند، اما روز تولد يک کودک، در خاطر مادرش، چيزی فرای همه آن شگفتی‌های ديگر است. به گمان‌ام قدر و مرتبه‌ی فروغ برای شهاب مباشری چنين است.

با خودم گفتم، در سال‌روز اين تولد شيرين، بی‌انصافی‌ست اگر همه از خودمان بگوييم و از فروغ. با اين‌همه چه‌گونه می‌توانستم از کسی که بيش از يکی دو باری نديده بودم بنويسم؟ مردی با يک عدد سبيل و لب‌خندی مهربان بر لب! اين، همه‌ی آن‌چه بود که می‌دانستم. نه! چيزهای ديگری هم بود، وقتی بيش‌تر انديشيدم.

دور نيست ياد آن روز که اولين نوشته‌ی هر کدام‌مان در فروغ منتشر شد و از فوران شادی و شوق، کلی هيجان زده شده بوديم. مدتی بعد هم که چند تای ديگر از نوشته‌هايمان روی نت آمد، هی پيش اقوام و رفقا نشستيم و باد به غبغب انداختيم که «ما هم بله و اين حرف‌ها». بعضی هم که از سر سفره‌ی همين نشريات الکترونيکی به بزم روزنامه‌ها و نشريات چاپی راه يافتند و گروهی نيز کتاب‌دار شدند و ...

فروغ پنجره‌ای شد که همه‌مان را به تماشای چهره‌ی ديگری از خودمان، از بودن‌مان و با هم بودن‌مان فرا خواند. اين کوچولوی سه ساله درست مثل مادرش که البته بابای ما هم هست (بابا مباشری) با روی باز پذيرايمان شد و حالا ما فروغی(!) شده‌ايم و از اين بابت هم خيلی به خودمان می‌باليم.

در اين ميان، درد و دغدغه‌ی سردبير، يک‌جا جمع كردن انديشه‌های مقبول و متنوع، معرفی و ياری افکار و استعدادهای نو و کوشش برای انتشار مجموعه‌ای منظم و مفيد در زمينه‌های مختلف فرهنگی، اجتماعی، ادبی و علمی، در قد و قواره‌ی يک نشريه‌ی الکترونيکی بوده است. پی‌گيری های منظم ايشان و در حد امکان، نقد و نظرات به‌جايشان مبين اين مطلب است.

اين يادنامه، سپاسی‌ست از تلاش‌های بی‌وقفه‌ی سردبير و لطف و مهربانی‌های مکررش که دستِ ياری‌دهنده‌ای بود برای بيش‌تر و به‌تر نوشتن ما و روزنه‌ای برای بيش‌تر و به‌تر دانستن شما. صميمانه آرزوی موفقيت و شادکامی ايشان را دارم و اميدوارم که اين‌همه، گامی شود در جهت حرکت به سمت آن‌چه روشن‌تر است!

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.