سال سوم، شماره بيست و چهار مهر 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

الفبای سفيد: هويت از دست رفته

آدم وقتی بميرد ...

يك قرن انقلاب، دو نويسنده‌ی زن فقط!

بشنو اين نی ...

ريشه‌ها، دانش خسروانی (2)

افسرده‌گی - شش

قصه‌ی مردی كه با بهار آمد

آن‌سوی تسليم

هم‌راه با نيكوس كازانتزاكيس

ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

شادی و زنده‌گی

شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌كنيد؟

پت بناتار

پسری كه مسيح را سياه نقاشی كرد

عريضه‌نويس خيابان جردن

نبش قبر

برای فروغ، همان دختری كه ...

بابا «مباشری»

او اين‌جاست

دنيای من

در خود فرو می‌روم

چهره‌ی آبی

انتشار

به علت ديوانه‌گی‌ام

ساده

تولدی ديگر

قصه‌ی قديمی

نان و نمك هستی و نيستی

در اين ديوانه‌گی

 

 باز هم از شادی در همين شماره:

 بابا «مباشری»

 

 

 نوشته‌‌های پيشين شادی:

 انگار كن!

 هم‌بازی

 درد را ...

 سكوت اما ...

 مردی تمام عيار

 

 

ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

شادی بيان

shadi.bayan [ @ ] gmail.com

 

کتابی يا داستانی کوتاه! کلماتی که آن‌قدر به شگفت‌ام آورده باشند که بخواهم از آن با ديگران سخن بگويم و ميل خواندن‌اش را در دل آن‌ها برانگيزانم ...

حالا سه چهار هفته‌ای گذشته است و هنوز نمی‌دانم از چه بنويسم. هر بار که در ِ کتاب‌خانه را به اين بهانه گشوده‌ام، دست‌ام به کتابی آشنا کرده‌ام و بار ديگر کتابی ديگر و باز کتابی ديگر. دست آخر تصميم گرفتم کتاب تازه‌ای بخرم، شايد حرف و حديثی بابِ ميل ِ اين روزها. اتفاقا با عزيزی راهی ميدان انقلاب شديم و به لطف او کتابی هم خريده شد. همان شب، ده دوازده صفحه‌ای هم از کتاب خواندم، اما! بارانِ نوشتن، نباريد که نباريد. تا اين‌که ام‌شب، بی‌هوا دست‌ام به سمت قفسه‌ی کتاب‌ها دراز شد و آن کتاب کوچک شکلاتی رنگ، از ميان باقی هم قد و قواره‌هايش بيرون کشيده شد. آن وقت‌ها که بيش‌تر کتاب می‌خواندم و به قولی به‌روزتر بودم، زاويه‌ی ديد و نثر ِ بکر ِ داستان‌های او را در قلم ديگر نويسنده‌های هم‌وطن‌مان نيافته بودم. بسيار شيفته‌ی قلم‌اش شده بودم و پشت هر کتاب کوچک و جادويی‌اش، به انتظار کتاب لاغر و باريک تازه‌ای می‌نشستم. حالا را نمی‌دانم. شايد اين روزها که تازه‌گی و طراوات خاصی در فضای ادبيات کشورمان دميده شده است، هيوا مسيح‌های ديگری نيز متولد شده باشند. گفتم: هيوا مسيح!

شاعر، نويسنده و روزنامه‌نگار، متولد تير ماه 1344، از کودکی با نقاشی و در جوانی با تآتر و سپس فيلم‌سازی ... در کنار درس و مشق، فلسفه، شعر و ادبيات کهن فارسی و جهان را می‌آموزد ... در کنار عشق اول‌اش، شعر و نقاشی، به عکاسی و مجسمه‌سازی روی می‌آورد ... روزنامه‌نگاری را از سال 69 آغاز کرده، سال‌ها مسؤول صفحات شعر هفته‌نامه‌هايی چون معيار دوره اول، گزارش هفته ... دبير گروه فرهنگی روزنامه ايران، معاونت فرهنگی انتشارات ايران، ايران جوان، نشريه‌ی روزانه‌ی جشن‌واره‌ی فيلم فجر ... آثار او عبارت‌اند از: من از دنيای بی‌کودک می‌ترسم؛ حجم وهم، بررسی اشتراکات شعر سعراب و فروغ؛ هم‌چنان تا نمی‌دانم چه وقت؛ من پسر تمام مادران زمين‌ام (در بزرگ‌داشت مقام مادر)؛ ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم؛ هم‌سايه! چيزهايی ام‌شب به يادم می‌آيد؛ کتاب فقير؛ ببخشيد هواپيماهای ما شهر شما را ويران کردند؛ شبانی که دست‌های خدا را می‌شست؛ کتاب آب؛ کتاب تاريکی (نامه‌های يک شاعر به فيلسوفی ناشناس)، و اخيرا کاستی 46 دقيقه‌ای با نام «زير چتر» شامل 16 قطعه از اشعار منتخب از دو دفتر «من پسر تمام مادران زمين‌ام» و «هم‌چنان تا نمی‌دانم چه وقت» با صدای احمدرضا احمدی و موسيقی آلبرت آراکليان که در شماره‌گان 2000 نسخه منتشر شده است.

 

صفحه‌ای هست در ابتدای تمام کتاب‌هايش که در آن حرفی «به جای حرف‌های هميشه‌گي» گفته می‌شود. در ابتدای کتابِ «ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم» نيز چنين آمده است:

«تکه‌هايی از اين جهان نزد کلمات است. تکه‌هايی که به زبان می‌آيند و تکه‌هايی که فراموش می‌شوند. تکه‌هايی که به روشنايی می‌آيند و آن‌ها که در تاريکی می‌مانند ... قسمت سال‌ها پيش در سايه روشن مداد کوچک، حرف‌هايی شد که در جمله‌ها نشست و آن‌ها که ننشست. کلماتی که از روزها و شب‌ها می‌آيند ... تکه تکه، پاره پاره‌ی کلمات، در اين کتاب سکوت می‌کنند تا در برابر چشمان شما، در سايه روشن بايستند. شما کلمات را بيدار کنيد که به صدا درآيند و باز سکوت کنند، زيرا در آن حالت شما به سخن در می‌آييد و کلمات سر تعظيم فرود می‌آورند، زيرا چشمان شما پر از هدايت کلمات به سمت روشنايی و حقيقت پنهان و آشکار زنده‌گی‌ست.»

تعبير سايه روشن که در اين پاراگراف به مداد کوچک نسبت داده شده است، در صفحات بعدی کتاب نيز سر و کله‌اش پيدا می‌شود. نويسنده معتقد است هر چيزی يک سايه روشن است. روشن، بخشی از موجوديت آن چيز است که ما می‌بينيم و سايه بخشی‌ست که می‌بايد به کشف آن برآييم. مثلا يک کتاب را تصور کنيد. جلد اين کتاب، روشن و آن‌چه درون آن آمده، سايه‌اش هست. گوييا نويسنده در وقت نوشتن، با نوعی مکاشفه رودرروست و در مقدمه خواننده را بر آن می‌دارد که او نيز در وقت خواندن اين سطور به مکاشفه‌ای درونی بپردازد. اتفاقا در مصاحبه ای که قدس با هيوا مسيح صورت داده بود، خواندم که در پاسخ به اين سؤال که «جايزه‌های ادبی چه تأثيری بر ادبيات ما دارند؟» اظهار كرده بود که از نظر او ادبيات نوعی مکاشفه است نه مسابقه.

کتاب تقديم شده است به مردمانی که بی‌خاطره می‌آيند و بی‌خاطره می‌ميرند و مشتمل بر 79 صفحه و چهار داستان مجزاست، که در اين فرصت  قصد پرداختن به اولين قصه‌ی را دارم: «کتاب کوچکی، چون دخترکی نوزاد»

 

درست مانند يک فيلم، با همان جزئياتی که به تصوير کشيده می‌شود، آغاز می‌شود.

«دو چراغ در دوردست خيابان پيداست که آهسته پيش می‌آيد. و نزديک‌تر می‌شود. نمی‌دانی چه نوع اتومبيلی‌ست. پيکان، رنو، پرايد، ... حالا می‌شود فهميد. صدای خسته‌ای دارد و چراغ‌هايش کمی خاک بر سر هستند ...»

نويسنده دارد به خيابان نگاه می‌کند، به ماشينی که می‌آيد، به راننده‌ای که پشت ماشين ژيان نشسته و به روبه‌رو خيره شده است. يک‌دفعه هوس می‌کند برود توی ذهن راننده، ببيند به چه چيزهايی فکر می‌کند.  از حرف‌هايی که در ذهن مرد گفته می‌شود، می فهميم که دارد از سر کارش به منزل باز می‌گردد و در خانه زنی هست آگنی نام و هر شب که مرد به خانه می‌رسد، در خواب است. بعد چشم مرد می‌خورد به چيز سفيدی که در پياده‌رو، زير نور افتاده است و برق می‌زند. ماشين را نگه می‌دارد و به سمت آن می‌رود. يک کتاب است که در طرح روی جلدش باد غوغايی ميان ورق‌ها انداخته است. اسم‌اش هم جالب است: «ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم». کتاب تقديم شده است به کسانی که خاطره‌ای ندارند و نام اولين داستان آن اين است: «کتاب کوچکی، همچون دخترکی نوزاد».

حالا نويسنده از ذهن مرد راننده بيرون می‌آيد. نمی‌خواهد بيش‌تر بداند. چرا که «انگار بقيه‌اش هنوز و هر روز در تمام خانه‌های شهر نوشته می‌شود. چون مدت زيادی‌ست که خيلی از ژيان‌ها خسته به خانه بر می‌گردند، خيلی از مردها و زن‌ها تا ديروقت کار می‌کنند، چراغ اتاق‌ها حالا خيلی وقت است که دير خاموش می‌شود». بعد با ما در باره‌ی مرد و زنی حرف می‌زند که مدت زيادی نمی‌توانستند يک‌ديگر را ببينند. زيرا «مرد وقتی به خانه می‌رسيد، بانوی خسته‌اش چون کتاب نخوانده‌ای که صدايش در ميان لحظات و ورق‌ها مانده باشد، در خواب بود و سحرگاه گرگ و سايه که مرد از خانه بيرون می‌زد، بانو از چشم‌انتظاری شب پيش هنوز در خواب بود. يا او بيدار شده و آماده‌ی رفتن به محل کار بود و مرد در خواب بود ... ولی حرف‌هايشان يادداشت‌هايی شد که برای يک‌ديگر در خانه می‌گذاشتند و ما از همه‌ی آن يادداشت‌ها فقط چند ورق پيدا کرديم که در اتاق خالی و ساکت مانده بود».

حالا دوباره توی ذهن مرد می‌رود. «بقيه‌اش را در خانه می‌خوانم. نمی‌دانم بايد اين کتاب را بخوانم يا زنده‌گی کنم. انگار خود من‌ام، که نه اصلا من و آگنی با هم داخل کتاب هستيم ... ببين آقای هيوا مسيح! از اين‌جا به بعد ديگر با خودت ...»

به در خانه‌اش می‌رسد. ژيان‌اش را خاموش می‌کند. فرمان‌اش را قفل می‌کند. درهايش را می‌بندد. کتاب را هم با خود می‌برد. دارد از پله‌ها بالا می‌رود. نويسنده اسم‌اش را از او می‌پرسد.

- ببين! اسم‌اتو نگفتی. من چه‌طوری دنبال‌ات راه بيفتم توی زنده‌گی‌ت و بعد تو بی‌اسم باشي؟

- هر چه دل‌ات خواست صِدايم کن! می‌خواهم مثل يک آدم پراکنده باشم. می‌فهمی چه می‌گويم آقا هيوا؟

«در را باز می‌کند و آهسته به اتاق می‌خزد ... يک تکه نور افتاده روی ميز آشپزخانه، کنار گل‌دان و عکس قديمی. نور کم‌بهايی هم افتاده روی يک تکه کاغذ. حتما يادداشت آگنی‌ست ... روی صندلی می‌نشيند. روی کاغذ درست بالای بالا با خط نازکی نوشته‌اند: هميشه دير می‌آيي!»

نويسنده: "ببين دوست عزيز! من زيادی مزاحم‌ات نمی‌شوم. کاری به کارت هم ندارم. نمی‌خواهم بيفتم دنبال‌ات ببينم از اين‌جا به بعد کجا می‌روی، چه کار می کنی. فقط به من اجازه بده هر وقت به خانه برگشتی بيايم و درست بالای سر يادداشت‌ها بايستم و با تو بخوانم. قبول؟"

- قبول!

 

اولين يادداشت متعلق به آگنی‌ست: هميشه دير می‌آيي!

«چرا دير می‌آيي؟ سهم من از زنده‌گی چيست؟ آيا پنجره‌ای‌ست که وقتی از اداره برمی‌گردم، بايد از آن به آسمان و شهر پر از چراغ و خيابان نگاه کنم، به کوچه نگاه کنم و گوش به زنگ آمدن‌ات لحظه‌ها را تاب بياورم؟ ... گمان نمی‌برم شکيبايی درمان انتظار باشد، شکيبايی خيالی‌ست که ما برای رهايی از رنج انتظار و نااميدی آن را ابداع کرده‌ايم ...»

 

يادداشت دوم: می‌آيم، می‌آيم!

«مهربان‌ام! می‌آيم، می‌آيم. اول بگذار ذوق‌ام را بنويسم ... چه خوب گفتی که شکيبايی ابداع آدمی برای رهايی از رنج انتظار است، ولی خوب که نگاه می‌کنی، دنيای ما را همين ابداعات بشری پر کرده و حتا معنا داده است ... آگني! در رفتن‌ها و حتا آمدن‌ها هم نوعی شکيبايی هست که ما را به يک‌ديگر می‌رساند. هرگز هيچ مسافری به مقصد نخواهد رسيد مگر که اين ابداع شگرف را با تمام وجودش دريافته باشد ...»

 

يادداشت سوم: کجا می‌روم؟

«نوشته‌ای به کجا می‌روم! از من نپرس کجا می‌روم، کجا بودم. من هرگز از آسمان آبی نمی‌پرسم که چرا آبی‌ست. آبی، آبی‌ست و من به آسمان آبی اعتماد می‌کنم ... آگني! هر يک از ما آدم‌ها، به "کجا"های خودمان می‌رويم و کسانی از ما اين را نمی‌دانند. خطر اين‌جاست که ما "کجا"هايمان را نشناسيم و فريب‌خورده و سرافکنده به خانه‌هايمان برگرديم ... "کجا"ی من جايی‌ست که در آن همه چيز عالم را به هم پيوند می‌زنم و بعد در راه، زير نور ماه و چراغ کوچه‌ها، آواز می‌خوانم. برای تو آواز می‌خوانم. "کجا"ی خودت را پيدا کن ...»

 

يادداشت چهارم: اختلاف

«نوشته بودی اين روزها با تو نامهربان‌ام. اختلاف‌هايمان عميق‌تر و زيادتر شده است. نوشته بودی ديگر به چشم‌های هم خيره نمی‌شويم. نه مهربان‌ام! من با تو مخالفت نمی‌کنم. من در برابر تو نيستم، زيرا اختلاف زمانی آغاز می‌شود که آدمی در هر چيزی با ديگر شريک باشد. در زبان، در علائق، خوردن، نگاه کردن، رقصيدن. به عشق و چهره‌ی راستين عاشقان نگاه کن! ببين آن‌ها چه‌طور آرام و مهربان به سوی لحظه‌های پاک‌شان می‌روند. چرا که هرگز در برابر هم نيستند، زيرا در چيزی و چيزهايی شريک هم نيستند و می‌بينيم که از دل همين ناشريکی‌هاست که پيوند راستين آشکار می‌شود و درست در همين لحظات است که ما بی‌دروغ‌ترين لحظات‌مان را زنده‌گی می‌کنيم ... فقط رفتن و هميشه رفتن است که مرا به تو می‌رساند ...»

 

يادداشت پنجم: خاطره و گذشته

«"اين روزها به گذشته زياد فکر می‌کنم و انگار دل‌ام برای گذشته‌ای که با هم داشتيم، تنگ شده است. می‌خواهم به خاطرات‌مان برگرديم و ببينيم چه روزهای خوبی داشتيم. اين روزها خيلی سخت و نااميدکننده است." - اين عين جملاتی‌ست که روی کاغذ سبز رنگ نوشته بودی و کنار ظرف ميوه گذاشته بودی. آگنی مهربان! ... آن‌چه بيش از هر چيز ما را اندوه‌گين می‌کند، نگرانی‌هاست، دگرگونی‌هاست. چيزی که آدمی را در بسترش ميخ‌کوب می‌کند، وحشت يک خواب نيست، بلکه صدايی‌ست که می‌گويد: بيدار شو! می‌دانی چرا گاهی اين صدا هول‌ناک است؟ زيرا در نهاد خود از تغيير مسير زنده‌گی می‌گويد و ترس از دگرگونی و تغيير دادن مسير راه است که ما را وا می‌دارد به گذشته پناه ببريم، چراکه نمی‌دانيم در پشت هر لحظه‌ی تازه چه چيزی پنهان است ... مهربان‌ام! بگذار بپرسم، می‌دانی چرا نمی‌خواهيم آن‌چه به‌دست آورده‌ايم، از دست بدهيم؟ زيرا فکر می‌کنيم دست‌هايمان خالی خواهد شد ...»

 

يادداشت ششم: سکوت

«ام‌شب کاغذی برای‌ام نگذاشته‌اي؟ آيا حرفی برای گفتن نمانده، يا نه، از من دل‌گيری، يا دل‌ات خواسته ام‌شب با سکوت برای‌ام حرف بزني؟ ... عزيز! ما به دنيا می‌آييم تا روزی در غربت‌هايمان بميريم، ولی عشق می‌تواند ما را در زيباترين مرگ رهايی بخشد. زيرا عاشق مردن، در عشق مردن است ... دست‌ات را به سويم دراز کن. دست‌های من سرشار از صدای قدم‌های کودکانی‌ست که به اتاق‌های مهربان‌شان می‌روند و صبح‌ها با لب‌خندی پنهان که يقين دارم، لب‌خند خداوند است، بيدار می‌شوند. من دست‌ام را در اين روزهای دشوار دل‌تنگی، با اين کاغذهای ساده و رفتن‌ها و دير آمدن‌ها به سوی تو دراز می‌کنم. بگذار از درس‌های زنده‌گی، هول‌ناکی‌هايش را نيز تجربه کنيم ... به شب انتظاری‌ات قسم! هرگز تو را خسته نمی‌خواهم!»

 

يادداشت هفتم، آخرين يادداشت: ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

نوشته بودی دی‌روز در فرصتی که از مقابل ويترين فروش‌گاه‌ها گذشتی، چه‌قدر دل‌ات خواست که هم‌سر مردی ثروت‌مند بودی، نوشته بودي: "دل‌ام می‌خواهد مثل ديگران در آرامش و غوطه‌ور ميان ثروت بی‌حساب زنده‌گی می‌کردم ..." مهربان‌ام! می‌پرسم آرامش چيست؟ ... آن کس که با درک ضروريات زنده‌گی، بتواند ميان رنج و آرامش تعادلی حقيقی برقرار کند، به آرامش راستين می‌رسد. اين آرامش هم‌چون گل نيلوفر بی‌هم‌تايی‌ست که دور از چشم دنيا، آهسته در تاريکی باز می‌شود. مهربان‌ام باور کن عشق کيفيت پنهانی‌ست که ما در ته‌مانده‌ی زنده‌گی‌مان آن را از بهشت به زمين آورده‌ايم و چه ثروتی بالاتر از اين؟ آن کس که اين را دريابد با وقار در عالم قدم می‌زند، با وقار می‌انديشد، با وقار زنده‌گی می‌کند و باوقار می‌ميرد. و آن کس که اين راز را نمی‌داند، در تاريکی می‌ميرد ... بيا ثروت‌مندترين افراد عالم باقی بمانيم!»

 

بخش‌های منتخبی از داستان را خوانديد. اميدوارم زيبايی و تازه‌گی نهفته در اين کلمات، شما را بر آن دارد که مشتاقانه همه‌ی کتاب را بخوانيد. خواندن‌اش البته خيلی آسان است، اما کاش به ياد داشته باشيم، روح اين کلمات، که از زبان هيوا مسيح نامی به ذهن ما دميده شده‌اند، در آرزوی جاری بودنی جاودانه‌اند.

* بخشی از بيوگرافی نويسنده که در ابتدا آمد، از کتاب «ببخشيد هواپيماهای ما شهر شما را ويران کردند» انتخاب شده است.

** تمامی کتاب‌های نام‌برده شده، توسط انتشارات قصيده‌سرا منتشر شده‌اند.

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.