|
عريضهنويس
خيابان جردن
وحيد آقاجانی
vahidagajani
[ @ ] yahoo.com
روايت اول
زن
جوان صبح به صبح آفتاب نزده، با صدای زنگ ساعت، غلتی در بسترش میزد و
از خواب خوش صبحگاهی بيدار میشد. قدری در همان حالت آرام میگرفت و
بعد پوست صورت و پلكهايش را ماساژ میداد تا خواب را از خود دور كند.
نگاهی به ساعت داخل تابلوی غروب و قايق و ساحل دريای بالای سرش
میانداخت و از بستر گرم از حرارت بدناش كه معمولا در وسط اتاق پهن
میكرد، دل میكند و برای اين كه خواب را به كلی از خود دور كند به
ناگهان از جا میجهيد. با اين جهيدن ناگهانی چشماناش سياهی میرفت و
احساس سرگيجه میكرد. تا وضعيتاش به حالت عادی برگردد، قدری در جای
خود بیحركت میماند و شقيقههايش را میماليد.
در
روشنايی خاكستری صبحگاهي، رختخواباش را در همان حالتی كه بود تخته
میكرد و آن را میگذاشت روی دو تخته پتوی گوشهای از اتاق چهار در
چهار خود كه با قرار گرفتن در كنار ساير اتاقها گرد يك حياط كوچك و يك
حوض لجنبسته و جلبكگرفته، كليت يك ساختمان كلنگی و قديمی را تشكيل
میداد. يكی از صدها تصويری كه يادآور فضای داستانی نويسندهگان نسل
اول داستاننويسی مدرن ايران بود. منظرهی بستهای از ساختمانهايی كه
در حياط آن هميشه درختی كهنسال و بوتهی پژمرده و كوچكی از گل خرزهره
به فضای بيرونی ساختمان نمايی سنتی میداد و اغلب اوقات قرار بود كودكی
در حوض لجنبستهی آن خفه شود. خوشبختانه در اين حياط كودكی نبود كه
داستان برخلاف خواست ما پيش برود.
زن
جوان طبق معمول هر روزه پردهی ليمويی رنگ منقوش با گلهای درشت
آفتابگردان را كناری میزد تا نور پريدهرنگ پيش از طلوع از شيشههای
مشجر پنجرهی فلزی به داخل اتاق وارد شود. پنجره را كمی باز میكرد و
از لای درز آن چند لحظهای نگاهی میكرد به فضای آرام و متروكهمانند
حياط و حوض و تكدرخت آن كه گهگاه بوق ممتد كاميونی كه از بزرگراه
پشت خانه میگذشت، سكوت آن را میشكست. بعد كه پنجره را دوباره میبست
آب مانده در ته پارچ استيل روی تاقچه را در گلدان كوچك و كوزهای
كنار پنجره خالی میكرد و هر چند روز يكبار دستی به برگهای آن
میكشيد و شاخههايش را میتكاند تا غبار از شاخ و برگ گل بزدايد. بعد
بدون برداشتن نگاه، از گلدان فاصله میگرفت.
زن در
ميانهی اتاق انداماش را برای بيرون كردن خواب و رخوت حاصل از هشت
ساعت بیتحركی در بستر به چپ و راست میتاباند و كش میداد و چند نرمش
نشست و برخاست و دولا و راست انجام میداد و همچنان كه خود را به سستی
به سوی سرويس بهداشتی كوچكی كه با هزينهی خود و با اطلاع صاحبخانه در
گوشهای از اتاقاش تعبيه كرده بود، میكشيد، لباسخواب بلند و صورتی
رنگاش را كه با شستوشوی چندين و چند باره از ريخت افتاده بود، با
رخوت و خوابآلودهگی از تن درمیآورد و برهنه و بیحوصله پردهی سرويس
را كناری میزد و خود را به داخل حمام میرساند تا دوشی بگيرد. اول
موهای پريشان و سر و گردناش را و بعد اندام و پاهای كشيده اما كسلاش
را، به لطف وجود آبگرمكن ديواري، میسپرد به دست باران داغ و
بخاركردهی دوش دستی و صابونی كه سعی میكرد هميشه از خوشبوترينهايش
را تهيه كند.
دوش
گرفتناش كه تمام میشد، پيچيده در حوله و همينطور كه بدن و موهايش را
ماساژ میداد و خشك میكرد، به نوك پا از حمام بيرون میآمد و دمپايی
اتاقاش را به پا میكرد و دوباره خود را خشك میكرد. حالا كمی
سرحالتر و شادابتر از قبل به سمت ضبط صوت كوچكاش میرفت و نوار
كاستی را در آن میگذاشت تا فضای دلگير اتاقاش را با ترانه و آهنگی
شاد و بانشاط تغيير دهد. به حالت رقصيدن چرخی دور اتاق میزد تا دامن
حوله به كناری برود و او از ديدن پاهای خوشتراش رقصاناش لذت ببرد.
بعد بند حوله را به دور كمرش میبست و با زدن دوشاخهی قوری برقی به
پريز، تدارك صبحانهی مختصرش را میديد.
تا
چای آماده شود موهای لخت و سنگيناش را با سشوار قديمی و پرسروصدايش
خشك و شانه میكرد و با كش مو آن را دسته میكرد و به شكل دم سياه اسب
درمیآورد و به پشت رها میكرد و گردن و بالای ستون فقراتاش را مالش
میداد تا جريان خون را بيشتر حس كند. بعد روی ميز كوچك كنار يخچال شش
فوتیاش را با حداقل امكانات موجود میچيد و چای شيرين و نان و پنيری
میخورد و ميزش را كه گاه با عجله و گاه با حوصله جمع میكرد، قوری و
ليوان و قاشقاش را میشست و بعد به دستشويی میرفت تا دندانهايش را
مسواك بزند. آخر كار، در آينه نگاهی به دندانهای مرتباش میانداخت تا
از سلامت آنها اطمينان پيدا كند.
بعد
كه آدامسی را از كيف دستیاش پيدا میكرد و در دهاناش میانداخت،
میرفت در مقابل آينهی ميز توالت كوچك خود كه درست روبهروی ميز
غذاخوری و بين در و پنجرهی اتاقاش قرار داشت، میايستاد. اول
انداماش را برهنه میكرد و با طمأنينه همهی زوايای آن را وارسی
میكرد و بعد كه از سلامت و شادابی بدناش احساس خوشی به او دست
میداد، روی عسلی كوچكی مینشست و گويی كه وظيفهی روزانه و ناگزيرش را
انجام میدهد، به دقت و وسواس، با به كار گرفتن لوازم آرايش متنوعاش
قدری بيشتر از ملايم خود را آرايش میكرد و هر از گاهي، دست از كار
میكشيد و نتيجهی كارش را در آينه كنترل میكرد تا به بهترين نحو
ممكن پايان يابد.
از
كار آراستناش كه اندكی رضايت پيدا میكرد، لباسهای هر روزهاش را كه
سعی میكرد هميشه پاكيزه نگه دارد، میپوشيد و مقنعهاش را كه به سر
میكرد، به سراغ ابزار كارش میرفت تا مهيايش كند. ماشين تايپاش را در
كيف مخصوصاش میگذاشت و چند برگ كاغذ و يكی دو تا خودكار را در جيب
بغل كيفاش جا میداد. يك صندلی تاشو با نشيمن پارچهای را برای نشستن
و يقلوی حاوی غذای از شب قبل مانده را برای ناهارش برمیداشت و تا از
بهسامان بودن آرايشاش اطمينان نهايی يابد، لختی در مقابل آينه خود را
ورانداز میكرد. بعد هميشه از خاموش بودن اجاق گاز و لامپها و ضبط
صوتاش خيالاش راحت میشد و تابستانها كولر را و زمستانها بخاری را
خاموش میكرد و از چفت و بست در و پنجرهی اتاقاش كه مطمئن میشد، از
كوچهی باريك و بلندی كه جوی كمعمقی از وسط آن میگذشت و دو موتور به
سختی از كنار هم میتوانستد عبور كنند، میرفت به سمت ايستگاه اتوبوسی
كه چند صد متری از محل سكونتاش فاصله داشت. از محل زندهگیاش تا برسد
به محل كارش يا برعكس بايد سه بار خط عوض میكرد و برای اين كار روزانه
حدود سه ساعت از وقتآش صرف رفت و برگشت میشد.
روايت دوم
اساسا
اين نوع روايت كردن از اين شخصيت به دور از واقعيت بيرونی و داستانی كه
به هيچوجه معلوم نيست چرا راوی با وجود اين همه شغل قابل قبول و
شرافتمندانهی زنانه، شغل كاملا مردانهی عريضهنويسی را برای اين
خانم انتخاب كرده است، به منويات درونی و دغدغههای من نويسنده هيچ
ربطی ندارد. وانگهي، از آنجا كه در تاريخ پرفراز و نشيب عريضهنويسی
ايران هيچگاه احدی از جنس زنان به شغل عريضهنويسی اشتغال نداشته و
مضاف بر آن، از زمان ساخت خيابان جردن تاكنون سابقهی حضور
عريضهنويسان در آن خيابان، در اسناد تاريخی موجود ثبت نشده است،
علیالقاعده روايت كردن چنين داستانی با چنين مضمونی موضوعيت روايی و
داستانی ندارد.
با
اين اوصاف و ادلهی تاريخي، ادامهی روايت به اين سبك و سياق، هم از
جنبهی واقعيت تاريخی و هم به لحاظ داستانپردازي، امكانپذير نخواهد
بود.
روايت سوم
سلام! من زينب ماسالی هستم. دوستام توی خيابون جردن زينا صدام میكنن.
مجردم. يه چند سالی میشه از شهرستان اومدم تهران. تنها زندهگی
میكنم. از بر و رو چيزی كم ندارم. من هم مثل خيلی از دخترشمالیها
سفيدرو و يه كم بورم. سنام اونقدر هست كه بتونم تنها زندهگی كنم،
اما مثل همهی زنها كمتر كسی سن و سالام رو میدونه. بچه كه بودم
يعنی دوازده سيزده ساله كه بودم، پدرم سرطان خون گرفت و مرد. من
عزيزدردونهی بابام بودم. زينب خانم و عزيز بابا از دهناش نمیافتاد.
هر جا كه میرسيد میگفت میخوام دخترم يه خانمدكتر درست و حسابی بشه.
من هم پزشو میدادم. هر چی كه میخواستم برام تهيه میكرد. به خاطر
همين هم تا موقعی كه پدرم زنده بود، چيزی كم و كسر نداشتم و همهی
همسنوسالام به من حسودیشون میشد. برعكس بابام، مادرم چپ میرفت
راست میرفت، داد و بیداد راه مینداخت كه زينب اين كارو بكن، زينب
اون كارو نكن. ذليلمرده، اينو بيار، جز جيگر بزني، عهد كه كارت دارم
كجا میذاری میری با اون بابای گور به گور شدهت. مادرم خيلی بداخلاق
بود. از ظرافت زنانه بینصيب بود. انگار از تربيت خانوادهگی بويی
نبرده بود. اصلا با پدرم جور نبود. انگار از آدمهای خشن خوشاش
میاومد. چون هی به بابام میگفت بچه ننه. ولی بابام آخر باادبا بود.
به همه احترام میذاشت. با مامانام خيلی بااحترام برخورد میكرد، ولی
مادرم اين چيزا رو نمیفهميد يا خوشاش نمیاومد. اصلا نمیدونم كه آدم
به اين آرومی و مهربونی چرا با زن به اين زمختی ازدواج كرده بود.
مواقعی كه پدرم با من گرم میگرفت، انگار مامانام حسودیش میشد كه
چرا بابام بيشتر به من توجه میكنه تا به اون. چون تا منو تنها گير
میآورد هی اذيتام میكرد. هی منو میچزوند. هنوز يكسال از فوت بابام
نگذشته بود كه زير سرش بلند شد. بعدش هم به يه سبيلكلفت بدقواره شوهر
كرد. مرده رانندهی يه كاميون لكنته بود كه تا راه بيفته عالم و آدمو
دود میگرفت. خيلی كه كار میكرد ده روز در ماه میشد. بقيه روزا هم
ولو بود تو خيابونا كنار اين مغازه يا اون مغازه و بعضیوقتا هم میرفت
گاراژ كاميوندارا. اون اوايل سعی میكرد با من مهربون باشه تا من
باهاش راحت باشم. البته من هم اغتماد كرده بودم و يهكم با اون راحت
بودم. چون يكی دو بار منو با خودش به گاراژ يا جاهای ديگه كه پاتوقاش
بود برد، ولی بعد نگاهاش يه جوری شده بود كه من خيلی ازش میترسيدم. من
هم كه بچهی بچه نبودم، خيلی چيزا رو میفهميدم. واسهی همين هم هر چی
كه اون اصرار میكرد، من ديگه همراهاش نمیرفتم. البته اون هم با اين
كه آدم لاتی بود، اما مثل سگ از مادرم میترسيد، وگرنه با اون چشای
هيزی كه داشت فرصت كه غنيمت میكرد دنبال پر و پاچه و تن و بدنام بود.
تن و بدن من هم ديگه از دختربچهگی در اومده بود و خيلی تروتازه بود.
واسهی همين هم من هميشه ازش فراری بودم. مثل اين كه مادرم كم بهاش
راه میداد كه هی میاومد سراغ من. انگار كه يه جورايی اسير اخلاق تند
مامانام بود. يه بار كه مادرم رفته بود بقالی محله خريد كنه و من تو
خونه تنها بودم، يه دفعه سر و كلهی شوهرننهام ظاهر شد. نمیدونم با
اين كه خونه نبود، چهطور خبردار شد كه مامانام خونه نيست. شايد هم تو
كوچه ديده بودش. آخه كار و بار درست و حسابی كه نداشت. همهاش ولو بود
تو خونه يا تو خيابون. بدجوری ترسيده بودم. اومد بهام گير داد. دست
انداخت دور كمرم و منو كشيد طرف خودش. تا میخواست با يه دست ديگه
چونهمو بگيره من سريع يه انگشتاشو گير آوردم و يه گاز اساسی گرفتم.
اون كه بدجوری دردش گرفته بود، منو ول كرد. من هم از فرصت استفاده كردم
و از خونه زدم بيرون و رفتم خونهی همسايهمون كه دخترش با من همكلاس
بود. تا غروب اونجا موندم و غروب كه شد رفتم خونه. ديگه خيلی مواظب
بودم كه با اون تنها نباشم. يه جورايی به سرم زده بود كه هر جور شده
خودمو از شرش خلاص كنم. چند سال بعد همين كه ديپلم گرفتم اومدم تهران و
از شر شوهر مادرم و اون چشای هيزش خلاص شدم. البته به اين راحتیها هم
كه حالا دارم تعريف میكنم نبود. چون راستاش خيلی مواظب بودم كه
انگشتنما نشم و ملت نگن يارو دختره میشنگه. بالاخره بعد از كلی
سردرگمی و بلاتكليفی تو شهر به اين درندشتی و بعد از كلی همخونهگی با
اين دخترشهرستانیهای دهاتی كه اعصابامو خرد میكردن و بعد از اين كه
دست به هر كاری كه میتونستم زدم، يه آلونكی كه خودم باشم و خودم، گير
آوردم و اين كار به ذهنام رسيد و انتخاباش كردم. آخه چون ديپلم
منشیگری داشتم، اين فكر به سرم زد. پيش خودم گفتم من كه به خاطر مجرد
بودنام تو محله به اندازهی كافی انگشتنما شدم، پس محل كارم ديگه
خيلی بايد دورتر از محل زندهگیام باشه. میدونين كه به آدمهای مجرد
اون هم اگه دختر باشه تو پايين شهر چه جوری نگاه میكنن. به خاطر همين
بعد از كلی گشتن تو محلهها و خيابونايی كه توش دادگاه داشت، اومدم
اينجا رو پيدا كردم. اين طور شد كه بساطام رو كنار يه دادگاه باكلاس
تو يه خيابون باكلاس پهن كردم. اوايل كار هم رهگذرا با تعجب بهام
نگاه میكردن هم اين كه مردايی كه كنار خيابون همكار من محسوب میشدن
با تمسخر باهام برخورد میكردن. اما كمكم شاكیها و متشاكیها اومدن
سراغام. الان خانمهای به ظاهر سانتيمانتال و باطنا بیسواد يا
كمسواد مشتریهای پر و پا قرص مناند. البته تك و توك آقايون شيكپوش
هم مراجعه میكنند. من هم برای اينكه كم نيارم يه دستگاه تايپ برادر
برقی كوچيك خريدم كه برقاش رو از عكاسی بغل دادگاه كه دستگاه كپی هم
داره میگيرم و يه ميز كوچيك هم كه ماشين تايپام رو بذارم روش ازشون
قرض گرفتم. همين كار زمينهی دوستی من و صاحب مغازه رو فراهم كرد. خيلی
پسر با حاليه. اسماش سيامكه، اما صداش میكنن سيا. ولی من دوست دارم
آقاسيامك صداش كنم. اونام خيلی حال میكنه. چون اهل عكس و عكاسيه از
هنر هم يه چيزايی سرش میشه. واسهی همين خيلی با كلاس و مؤدبه. يه
ماشين ارزونقيمت هم داره. هرچند وقت يه بار دعوتام میكنه به
رستوراني، كافهتريايي، سينمايي. هر بار يه جا. به من خيلی خوش
میگذره. اونام با لاس خشكه حال میكنه. تو كف منه، اما من اجازه
نمیدم جلوتر بره. خيلی كه اجازه بدم فقط میذارم از رو لباس
دستمالیام كنه. واسهی همين هم هميشه آخر با هم بودنامون دمق میشه،
اما میدونم كه به اميد يه روز كه دستاش به گوشت برسه جرأت پيف پيف
كردن نداره. من هم يه جور باهاش رفتار میكنم كه به همين اميد بمونه.
وگرنه معلومه كه نه برقی میتونم داشته باشم، نه با بامبولبازیها و
تحريك كردن آدمهای اون اطراف ديگه میتونم اونجا دوام بيارم. حالا
ديگه بعضی آقايون شيكپوش هم برا كار مراجعه میكنند، حين انجام كار هم
هی میخوان يه لاسی بزنن. شايد پيش خودشون فكر میكنن آخر كار چيزی
نصيبشون میشه. واسهی همين هی دور و برم موس موس میكنن.
پستفطرتها نمیدونم از كجا اسمامو ياد گرفتن كه زيناجون زيناجون از
دهنشون نمیافته. يكی بشنوه انگار يه نوكر داره با خانماش صحبت
میكنه. از ظاهرشون پيداس كه بدتر از من شهرستانی يا دهاتیان و يه پول
يامفتی از ارث و ميراث پدرشون گيرشون اومده و حالا اومدن اينجا دلالی
يا بسازبفروشی راه انداختن و يه آپارتمان بزرگ تو اين برجها كه مثل
قارچ چپ و راست علم شدن يا يه ويلا تو بالا شهر خريدن و شدن بالاشهري.
حالا هم هی گير میدن به من و دخترای بدبختی مثل من. البته من حواسام
هست كه چه جوری اينا رو تا لب جوب آب ببرم و تشنه برشون گردونم. اگرچه
هميشه هم در روی يه پاشنه نمیچرخه. يه روز عصر من و سيامك رفتيم
سينما. وسطای فيلم بود كه سيامك دستاشو برد لای پام، اما نذاشتم
دستاشو بالاتر ببره. اون انگار كه متوجه مانع شدنام نشده باشه،
همينطور داشت زور میزد. خيلی بهام برخورد و شاكی شدم. دستاشو با
عصبانيت پس زدم و بلند شدم كه برم، با تغيّر دامن مانتومو كشيد پايين و
منو قفل كرد رو صندلیام. بعد سرشو به من نزديك كرد و با حرص تو گوشام
گفت: "بشين بينم دخترهی دهاتي. حالا من كه دارم كلاس میذارم اونام
هی دور ورمیداره." رنگ از رخام پريد. احساس كردم يه اتفاقايی میخواد
بيفته. تا آخر فيلم نه اون كاری كرد نه من تكون خوردم. فيلم كه تموم شد
ساكت و آروم كنار هم از سينما اومديم بيرون. سمت ماشيناش كه رفتيم، من
گفتم میخوام برم خونه. اون گفت: "میرسونمات." تا حالا عادت نداشت كه
منو برسونه. من هم گفتم نه، ولی اون اصرار داشت كه سوار شم. چشاش يه
جوری شده بود. معلوم بود كه از دستام خيلی كلافه شده. خيلی ازش
ترسيدم. با ترس رفتم سوار ماشين شدم و اون هم پريد پشت فرمون و راه
افتاديم. يه لحظه چشام سياهی رفت و احساس كردم دنيا به آخر رسيده.
خودمو سپردم به دست هر اتفاقی كه داشت میافتاد. تا نزديكیهای خونه كه
رسيديم سرعتو كم كرد و يه جای خلوت ايستاد. برگشت طرف من و همچين
مهربون و آروم بهام گفت: "ببين زينا جون!" بدجوری تعجب كردم. بهام
گفت: "زينا جون! خودت بهتر میدونی كه اگه كمكهای من نبود، تو يه
لحظه هم نمیتونستی اينجا تو اين جنگل مولا دوام بياري. قبول داری يا
نه؟" گفتم: "آره، قبول دارم." گفت: "قبول داری اگه الان هم بیخيال كمك
بهات بشم، بازم نمیتونی اينجا درست و حسابی كار كني؟" گفتم: "آره،
خب!" گفت: "پس اين ادا و اطوارا چيه كه درمیآري؟ گفتم: "آخه تو يه
توقعات ديگهای از من داري." گفت: "چه توقعاتي؟ آخه يادت رفت به چه
وضعی بين اون دخترای دهاتی گری گوری زندهگی میكردي؟ گفت: "اگه فكر
میكنی كه الان اونا خيلی دارن شاهانه زندهگی میكنن بسمالله، بفرما!
دوباره قاطی اونا شو تا ببينم چه گهی میشي!" گفتم: "به تو نمیآد
اينجوری صحبت كني." گفت: "از حالا ديگه میتونم. تو هم ديگه از فردا
حق نداری اون طرفا پيدا بشی وگرنه قلم پاتو خرد میكنم." من پياده شدم
و گفتم: "چرا اينجوری میكني؟" اون بدون اين كه جواب بده، گازشو گرفت
و رفت. سمت خونه كه میرفتم، يادم افتاد كه عصری كه من و سيامك داشتيم
میرفتيم سينما، ماشين تايپامو گذاشته بودم تو عكاسی.
é |