|
چشمانات تا هميشه
محيا اسلامی نظری
(نويسندهء وبلاگ
صفر مطلق)
دقايق وحشيانه ميگذرند،
و تنهاييام در صداي مبهم باد،
تكثير ميشود.
ميخوانم و ريشه ميزنم.
چشمان تو را در محراب،
نقش مياندازم.
و نرگسهاي بيحوصله
از لاي دستهاي من _ كه تداعي بوسههاي توست _
بر حاشيهی تار و پود چشمانات
مينشينند.
ميخوانم و نقش مياندازم:
"سه تا مشكي، سه تا يكي پس. برفي بزن جاش، دو تا يكي
پس. مَلهاي بزن جاش، طرفي يه پهلوش. دوتا يكي مَلهاي، يه برفي پهلوش.
الماسي بزن جاش، دو تا پهلوش. برفي جاش گلي جاش، زرد طلايي پهلوش."
…
دقايق آرام ميگيرند.
عقربهها ديگر در هر دور،
شياري بر دلام نمينهند.
چشمان ابريشم بافتهات
زل زدهاند به من.
عشق حزنآلودهام!
تنها خيال لحظهی ديدارت،
تنهايي نگاهام را ميترساند ...
é |