|
حقهی كيسی نيكول*
ترجمه و تدوين از
شهاب مباشری
حقهی
سرطان كيسی نيكول چه بود؟
جامعهی
وبنويسان چهگونه از اين فريبكاری پرده برداشت؟
اگر دوست
داريد از اين قصه سر در بياوريد، اين نوشته را بخوانيد. فقط به خاطر
داشته باشيد كه وب موجود پليدی نيست، اين آدمهای پليد هستند كه بدی
میكنند.
اين متن
در سه قسمت تنظيم شده است:
اول،
خلاصه ماجرا: اصلا چه اتفاقی افتاده است؟
دوم،
بازيگران: كی چه كار كرده است؟
سوم، چند و چون ماجرا: چهگونه حقه لو رفت؟
دقيقاً چه اتفاقی افتاده است؟
برای مدتی بيش از دو سال تعداد زيادی از كاربران اينترنت درگير داستان كيسی
نيكول شده بودند. او يك دختر جذاب دبيرستانی بود كه به خاطر سرطان خون
رو به مرگ بود و در فرصت باقیمانده از زندهگیاش، از خود روزانه
خبرهايی در دفترچه يادداشت رویخط خويش مینگاشت. بعد از چندی مادرش هم
شروع به نوشتن يادداشتهای روزانهای كرد كه در آن احساسات مادری كه
فرزند مبتلا به سرطان و رو به مرگاش را مراقبت میكند، انعكاس میداد.
افراد بسيار زيادی از طريق نامهنگاری الكترونيكی، گپ زدن در اينترنت و
حتی مكالمهی تلفنی با كيسی نيكول دوستی نزديكی پيدا كردند. و بالاخره
در زمانیكه او درگذشت، دوستان رویخط او چنان عزادار شدند كه گويی يكی
از اعضای خانوادهی خود را از دست دادهاند. خوب، در اين ميان مسألهای
را نبايد فراموش كرد و آن، اين كه اصلاً كيسی نيكول وجود خارجی نداشت.
اين تقريباً همه ی آن چيزیست كه با در نظر گرفتن مستندات و شواهد رخ
داده است. در اين ارتباط گزارشگری نوشته است:
كلی سونسون
(Kelli
Swenson)
دختری دبيرستانی و ساكن اكلاهاما بود. او و احتمالاً چند تا
از دوستاناش، دختری خيالی به نام كيسی نيكول را در سال 1997 يا 1998
آفريدند. آنها چندين صفحه شخصی برای اين دختر ايجاد كردند تا به او
زندهگی و شخصيت معين و مشخصی ببخشند. اولين صفحه متعلق به كيسی، با
همان شناسهی اختصاصی كلی در
جئوسيتيز درست شد، و صفحات بعدی او مملو
از اطلاعات تكراری دربارهی او بودند. در ابتدا هيچ نشانی و حرفی از
سرطان نبود. كلی از عكس يكی از هممدرسهایهايش كه بسكتباليست خوبی
بود، استفاده كرد تا به كيسی سيمای يك دختر جوان و جذاب دبيرستانی را
بدهد. روح آن دختر كه حالا دانشجوست و همچنان بسكتبال را به خوبی
بازی میكند، از اين كار اصلاً خبر نداشت.
بعد از
مدتی مادر واقعی كلی، دبی سونسون
(Debbie
Swenson) از شخصيت خيالی دستپرورده دخترش و
دوستان او باخبر شد. معلوم نيست چرا و به چه علت او هم وارد بازی شد
و كيسی را مبتلا به سرطان خون كرد! در همان ايام بود كه كيسی به سايت
كالجكلاب
(CollegeClub) پيوست. او داستان بيماریاش را برای اين و آن تعريف كرد و
به يكی از اعضای محبوب آن جمع تبديل شد. اعضای كالجكلاب به دوستان
نزديك و صميمی او تبديل شدند و جهت مراقبت از كيسی برای خانوادهاش
بستههای دارويی و درمانی میفرستادند. حتا در يكی از مقالههای
نيويورك تايمز دربارهی زندهگی دانشجويی به كيسی اشاره شد.
اصل
داستان با ورود رندال وان در فونينگ
(Randall van
der Woning) شكل میگيرد. وی از طريق يك
وبسايت با دبی و در نتيجه با كيسی آشنا و دوست شد. او يك وبلاگ به
نام "ماجراهای يك سفيدپوست بزرگ در هنگكنگ" دارد و آن زمان پيشنهاد
كرد تا شخصاً وبلاگی برای كيسی راه اندازد. به اين ترتيب، كيسی
میتوانست ديگران را در علاقهمندیها و تجربههايش شريك كند.
متأسفانه رندال هيچ نمیدانست كه اين دوست جديدش وجود بيرونی ندارد.
وبلاگ
تازه كيسی نيكول محبوبيت زيادی يافت. عشق و نترسيدن يك دختر رو به
مرگ كه در آن ديده میشد، بسيار شديد خوانندهها را تحت تأثير قرار
میداد. تقريباً تمام محتوای آن وبلاگ را دبی سونسون مینوشت. او
داستانی با تعليق و فراز و نشيب بسيار به هم میبافت، چندان كه عدهی
قابل توجهی با ديدن و خواندن آن، ديگر از رفتن بازمیماندند.
همانطور كه وضع و حال خيالی كيسی رو به وخامت میگذاشت، دوستان
تازهاش به تك و تا افتادند و اين دور از انتظار نبود. سيلی از
كارتها و هدايا و حتی پول برای كيسی و خانوادهاش فرستاده شد. البته
توجه داشته باشيد كه دبی به هيچ وجه درخواست هديه و يادبودی نكرده
بود.
از
ديگر سوی، باز به پيشنهاد رندال، دبی برای خودش وبلاگی را راه
انداخت و در آن از دردی فزاينده نوشت كه تن دخترش را فرتوت میكرد و
او را به سوی مرگ میكشاند. دبی همهی جزئيات مربوط به كيسی را در
وبلاگاش گزارش میكرد. چيزی كه در اين ميان آزاردهنده است، اين است
كه او كيسی را از روی رفتار بچههای خودش میساخت. وقتی كه او از دو
فرزند واقعیاش هم در وبلاگ خود مینوشت، از اين كه آنها چهگونه
دربارهی كيسی فكر میكنند، تا چه اندازه هوای او را دارند، چه
نگرانیهايی دارند و ... گفتنیهای زيادی داشت. ميزان و سطح جزئياتی
كه دبی دربارهشان مینوشت، خيرهكننده بود.
بعد از مدتی، دبی به اين نتيجه رسيد كه داستان ديگر به اندازه كافی
كش آمده است. درست وقتی كه به نظر میرسيد كيسی مقابل سرطاناش خوب
مقاومت كرده و دارد بر آن فائق میآيد، ناگهان دبی نوشت كه به خاطر
لخته شدن ناگهانی خون به صورت ناگهانی در رگها، كيسی مرده است.
واكنش اعضای اجتماعی كه از ماجرای كيسی باخبر بودند، چشمگير بود و
نشانههای تأسف و تأثر زيادی در ايشان ديده شد. و درست در همين زمان
نشانههايی از ترديد پيدا شد. دبی از دادن نشانی و برنامه و مراسم
تدفين طفره رفت و هيچ شاهد و نشانهای برای حرفهايش نياورد. بسياری
باور نمیكردند كه كيسی واقعی نباشد، چون تصور چنين حقه ی بزرگی و
آن هم در يك مدت زمان طولانی، ممكن نبود. اين هم به باورهای غريب و
پر رمز و راز آدمی بازمیگردد. آنها گفتند كه حتماً خانوادهی كيسی
ترجيح میدهند خلوت و حريم خود را حفظ كنند. اما پرسشی كه در يك
متافيلتر منتشر شد، كليدی برای گشوده شدن راز و رمز قصه كيسی بود.
كسانی كه در بحث و جدلِ آن متافيلتر شركت داشتند، در پی نشانههای
وجود واقعی كيسی بودند. آنها به هيچ چيزی دست نيافتند. بدتر اينكه
نشانههای يك حقهبازی و فريبكاری رو شد. بعد از يك بحث و بررسی
حسابی، بخش زيادی از واقعيت رو شد. دبی به نوشتن همه چيز اعتراف كرد،
هر چند كه جزئيات اعترافاتاش هم سؤالبرانگيزند. دبی از اين كه افشا
كند چه كسی به جای كيسی تلفنی با ديگران صحبت كرده است، امتناع كرد.
بازيگران: كی چه كار كرده است؟
كيسی نيكول سونسون
محصول و
دستپخت تخيل كلی سونسون كه بهوسيلهی مادرش، دبی سونسون، مبتلا به
سرطان خون شد! دبی در اعترافهايی كه داشته گفته است، شخصيت و بيماری
كيسی را با توجه به زندهگی و ماجراهای سه تن كه واقعاً مبتلا به سرطان
بودهاند، شكل داده است. او همچنين اعتراف كرد كه عكسهای كيسی،
واقعاً متعلق به يكی از همان بيمارانیست كه سرطان داشتند و در شكلدهی
به شخصيت رویخط كيسی سهيم بودهاند. بعدها معلوم شد كه آن عكسها
متعلق به دختریست كه اينك زنده است و اصلاً هيچ ربط و دخلی به اين
ماجرا ندارد. به اين ترتيب، اندك اندك معلوم شد كه كيسی زاييدهی خيال
و تصور دبی سونسون و دخترش بوده است. آنها ذوق خود را آزمودهاند و به
كيسی شخصيت دادهاند و به هيچ وجه، كيسی روايت كنندهی داستان شخص
واقعی ديگری نيست.
دبی سونسون
زنی كه
همه اتفاقهايی را كه برای كيسی افتاد، بانیاش او بود. حقهباز اصلی
او بود. وقتی به داستان باز مینگريد، ميزان جزئياتی كه او از شخصيت
كيسی به هم بافته، آزاردهنده است. او بارها گفته است كه فكر نمیكند
كار اشتباهی كرده است!
كلی سونسون
فرزند
واقعی دبی و كسی كه برای اولين بار كيسی را آفريد. احتمال دارد كه او
هم در ادامه حيات كيسی درگيری زيادی داشته است. يك نفر كه مدعیست با
كيسی صحبت كرده است، میگويد: "ابتدا گوشی تلفن را كلی برداشت، بعد
كيسی را صدا كرد." همين صحبت باز شد تا تير اتهام فريبكاری به سوی كلی
هم نشانه رود.
رندال وان در فونينگ
كسی كه
راهاندازی و نگهداری وبلاگهای متعلق به كيسی و دبی را برعهده گرفت.
او يكی از دوستان نزديك آن دو بود كه بارها با آنها صحبت كرده است. او
درباره واقعی نبودن كيسی هيچ حرف و نظری ندارد. بعد از اينكه حقه بودن
داستان كيسی بر او هم مسجل شد، هر دو وبلاگ را حذف كرد و به ارائهی
توضيحی مختصر اكتفا كرد.
جان استين
(John Styn)
مرد
خوشدلی كه با كيسی در باشگاه كالجكلاب دوستی نزديكی به هم زد.
مهربانی او باعث شد تا ناخواسته داستان كيسی خيالی را اشاعه دهد. رندال
در واقع از طريق سايت اختصاصی جان بود كه با كيسی آشنا شد و داستان
ايجاد آن وبلاگها شكل گرفت. برخی بر اين باورند كه جان همه يكی از
اعضای تيم حقهبازان است، اما اين ادعايیست كه هيچگاه اثبات نشد.
جولی
كسی كه نام خانودهگیاش فاش نشد. او ستاره تيم بسكتبال دبيرستانشان
در اكلاهاما بود. بسياری از عكسهای او به جای عكس كيسی نيكول مورد
استفاده قرار گرفت. وقتی كه اين موضوع مشخص شد، اين فرض كه هرچه دبی
گفته دروغ بوده است، تقويت شد
آدرا لئا
(Audra Lea)
دختری كه
كيسی را به خوبی نمیشناخت. او از طريق يكی از دوستاناش از ماجرای
كيسی باخبر شد. او به عنوان هديه نام دامنه
kayceenicole.com
را برای كيسی خريد. ثبت اطلاعات او به عنوان خريدار اين نام و برخی
شباهتهای او با عكسهای پخش شده به نام كيسی، منجر به اين شد تا او هم
متهم شود كه در اين داستانپردازی فريبكارانه شريك بوده است. اين ادعا
هرگز ثابت نشد.
كسان ديگری هم هستند كه درگير اين ماجرا بودهاند. كيسی دوستان و
آشنايان زيادی داشت! كسانی كه يا در شكلگيری قصهاش شريك بودهاند يا
در لو رفتن داستان تخيلی او، اما نامهای اصلی ماجرا همينها بودند كه
رديف شدند.
چهگونه حقه لو رفت؟
و اما چهگونه داستان كيسی نيكول از «غير قابل ترديد» به يك «حقهی مسجل»
تبديل شد؟ پاسخ را بايد در تلاش زياد كسانی جست كه برای رسيدن به
واقعيت كوشيدند.
اولين ترديدها:
تعداد كمی بودند كه در زمان زنده بودن كيسی نسبت به هويت او
دچار ترديد شدند، اما اكثر مردم چنان عادی با او در ارتباط بودند كه
همهی آن شك و ترديدها ناديده گرفته شد. بعد از مرگ كيسی بود كه به طور
جدی با انتشار دو يادداشت در وبلاگها واقعی بودن شخصيت او به زير
سؤال كشيده شد. بسياری از نكات ريز مورد اشاره در اين دو نوشته چندان
دقتی نداشتند، اما نويسندههايشان ايده را به درستی تشخيص داده بودند.
همين نوشتهها باعث در گرفتن بحثهای تند و مفصلی در سايت متافيلتر شد.
به اين ترتيب، پرسش دربارهی هستی واقعی كيسی برای افراد زيادی رنگ و
بو پيدا كرد.
هنوز عدهی بسياری به واقعی بودن كيسی اطمينان داشتند. البته تنها چيزی كه
به واقع ايشان میدانستند، اين بود كه دختری به نام كيسی نيكول در شهری
كوچك در ايالت كانزاس درگذشته است و اما نشانهها:
-
وقتی كه خبر درگذشت كيسی اعلام شد، از سوی
خانوادهاش هيچ نشانیای برای ارسال كارتهای تسليت داده نشد. حتی آن
صندوق پست پيشين هم بسته شده بود.
- كم كم مردم پرده از مقابل واقعيتی پيش
چشمانشان برداشتند و آن اينكه، هيچ كس كيسی را ملاقات نكرده است، حتی
كسانی كه هر از چندی با او تلفنی حرف زده بودند.
-
كيسی در نوشتههايش از متن ترانههايی
استفاده میكرد كه در دهههای شصت و هفتاد ميلادی رواج و محبوبيت
داشتند. به نظر میرسيد كه آن نوشتهها را بايد كسی بنويسد كه بيش از
نوزده سال سن دارد.
-
هيچ اعلاميهی رسمی درگذشتی برای كيسی جايی
منتشر نشد. يك نفر به يكی از روزنامههای محلی شهر كيسی تماس گرفت و به
او جواب دادند كه اصلاً از دختری كه در اين شهر زندهگی كند و سرطان
خون داشته باشد، چيزی نشنيدهاند.
- و مهمتر اينكه هيچ كس نتوانست سندی دال بر
زندهگی كردن كسی به نام كيسی نيكول در اكلاهاما يا كانزاس پيدا كند.
از روی عكسهايی كه كيسی در حال بسكتبال كردن فرستاده بود، دبيرستاناش
را شناسايی كردند، اما به نظر نمیرسيد كه كسی دانشآموزی را به نام
كيسی به خاطر داشته باشد. البته در جست و جويی اينترنتی تعدادی پيدا
شدند كه نامشان كيسی بود، اما آنها هيچ ربطی به ماجرا نداشتند.
-
بالاخره يك نفر با مراجعه به مقاله نيويوركتايمز كه كيسی لينك آن را
در وبلاگاش گذاشته بود، متوجه شد كه از او به نام «كيسی سونسون» اسم
برده شده است. آن تنها باری بود كه نام خانوادهگی كيسی به ميان آمد.
بعد در كند و كاوی اينترنتی، شخصی به نام «كلی سونسون» پيدا شد كه اسم
مادرش «دبی» بود. حتماً به خاطر داريد كه نام مادر كيسی هم دبی بود؟
كلی كمی كوچكتر از آن بود كه بتواند كيسی باشد، اما شباهتهای زياد و
انكارناپذيری بينشان وجود داشت. كيسی گفته بود كه خانوادهاش در
اكلاهاما زندهگی میكرده و
در سال 1999 به كانزاس نقل مكان كردهاست. در صفحهی وب
متعلق به خانوادهی سونسون هم اطلاعاتی كاملاً منطبق بر اين اظهارات
ديده میشد. و تنها چيزی كه سؤالبرانگيز بود، اين بود كه چرا كلی
كوچكتر از كيسی بود!
- مدير سايت متافيلتر نشانی اينترنتی
كيسی را از روی يكی از نامههايی كه پيش از مرگاش رد و بدل كرده بود،
شناسايی كرد. آن نشانی متعلق به يك آی.اس.پی. در پيبادی كانزاس بود.
دبی سونسون هم ساكن پيبادی بود.
رو شدن حقه: يك روز صبح، با عيان شدن اين همه شاهد و دليل، خود دبی لب به اعتراف گشود.
او گفت كه میخواسته با خلق شخصيت كيسی داستان سه نفر را كه قربانی
سرطان بوده و او آنها را میشناختهاست، بازگويد. و همينطور عكسهايی
كه به نام كيسی در اينترنت منتشر شده بودند، متعلق به يكی از همان
قربانيان بود. بنا به گفته دبی، شخصيت صاحب عكسها بنای شخصيتی كيسی را
شكل میداد و مدتها قبل درگذشته بود. دبی معترف شد كه همه چيز را خودش
مینوشته است.
رندال سرخورده شد. محتوای وبلاگها را پاك كرد و اصرار كرد تا خود دبی
بيايد و توضيح دهد كه ماجرا چه بوده است. دبی هم قصهاش را باز گفت،
قصهای كه مشخص شده بخشی از آن ساختهگیست. از اين روست كه امروز از
آن داستان با كلك و حقه ياد میكنند. البته هنوز ابهامهايی وجود دارد.
آيا واقعاً دختر نوزده سالهای بوده تا از آن بيماری بميرد؟ اصلاً فردی
به نام دبی، واقعاً وجود خارجی دارد؟ بههرحال، چه دبی واقعی باشد چه
نه، گفتوگوی او با رندال خيلی مسائل را روشن كرد.
-
دبی مدعی شد كه نام خانوادهگی كيسی، سونسون
نبوده است، اما او در مصاحبه با نيويوركتايمز از فاميلی خودش استفاده
كرده تا هويت او محفوظ بماند. از اينجا معلوم شد كه نام خانوادهگی
دبی، سونسون بوده است. خوشبختانه، قبل از اين در جستوجوهای اينترنتی
ردی از شخصی به نام دبی سونسون گرفته شده بود، وگرنه هيچ دليلی برای
درستی اين حرف دبی وجود نداشت.
-
برخی متوجه شدند كه صفحه اينترنتی كلی سونسون
در هواداری از گروه موسيقی انسينك در همان جايیست كه اولين صفحه
اينترنتی كيسی، پيش از ابتلايش به سرطان، قرار داشت. همان شناسه شخصی
كلی در جئوسيتيز!
-
از روی عكسهايی كه خانواده سونسون در صفحه
اينترنتیشان گذاشته بودند، برخی مكانها در اكلاهاما شناسايی شدند. با
مراجعه به آنجا، عدهای آنها را به خاطر آوردند. حتی برخی يادآور عشق
و علاقه دبی به شعر سرودن گشتند. كيسی هم در نوشتههايش ذوق شعری قابل
توجهی داشت. و ميان يكی از شعرهای كيسی با يكی از كارهای گذشته دبی
شباهتهای بسيار زيادی پيدا شد.
به اين ترتيب، معلوم شد كه دبی وجود خارجی دارد و در كانزاس سكونت دارد و
كسی بود كه وبلاگها را نوشته است. اما هنوز معلوم نشده بود كه
نوجوانی مرده در ميان است يا نه! بايد به نحوی مشخص میشد آن كه در
عكسها و نوشتهها كيسی معرف شده، اصلاً زنده است يا مرده. و اين با
توجه به آنچه در اختيار بود، كاری بس دشوار!
- پيش از هر چيز بايد نسبت به اصالت عكسها
اطمينان حاصل میشد. بسياری از عكسها به گونهای غيرحرفهای با يك
برنامه گرافيكی اصلاح شده بودند تا مثلاً نام مدرسهی كيسی از روی
پيراهن بسكتبالاش پاك شود. برخی مدعی شدند كه آدرا لئا همان كسیست كه
عكسهايش به نام كيسی منتشر شده است، اما اين ادعا و فرضيه توسط كسانی
كه او را واقعاً میشناختند، رد شد.
- طی
گپ و گفتهايی كه به طور جدی در يك اتاق گفتوگو برقرار بود، چندين
سايت ديگر هم كه دربارهی كيسی بودند، پيدا شدند كه در آنها عكسهای
بيشتری از كيسی منتشر شده بود. در آنها نشان مدرسه شناخته شد و معلوم
گرديد كه شمارهی كيسی در تيم بسكتبال «ده» بوده است. با مراجعه به
شهری كه پيشتر خانوادهی سونسون در آن سكونت داشتهاند، مدرسهای كه
عكسهايش در اينترنت گذاشته شده بود، پيدا شد. يكی از مربيان
بسكتبال مدرسه، جولی را با شماره ده در سال
1999
به خاطر آورد. همان وقت با جستوجو در گوگل
روی نام كامل جولی، اولين چيزی كه پيدا شد، حسابی تعجبآور بود. عكسی
كه در صفحه مشخصات جولی بود، دقيقاً يكی از عكسهايی بود كه بدون هيچ
دستكاری به نام كيسی نيكول منتشر شده بود.
خوب، همهی مسائل و ابهامها حل شدند. جولی كماكان به بسكتبال بازی كردن
مشغول بود و بديهیست كه نمرده بود! به اين ترتيب، مشخص شد نه تنها
كيسی نيكول كاملاً غيرواقعی بوده بلكه هيچ ارتباطی هم با دختر جوانی كه
در دنيای واقعی به خاطر سرطان درگذشته باشد، نداشته است. مدير متافيلتر
بعد از پر شدن اين حفرههای خالی با روزنامهنگاری تماس گرفت و سپس آن
روزنامهنگار همه چيز را صريح و بیواسطه با دبی سونسون در ميان گذاشت.
بالاخره دبی لب به گفتن آنچه واقعاً رخ داده بود، گشود. تنها چيزی كه
از فاش كردناش طفره رفت، آن بود كه نگفت چه كسی به جای كيسی در
مكالمههای تلفنی حرف میزده است. و در ضمن هنوز باور داشت كه خطايی از
او سر نزده است.
بعد از آن با جولی هم تماس گرفته شد. روح او از هيچ چيز خبر نداشت.
سونسونها از هواداران او بودهاند و او خودش عكسهايش را بهشان داده
بوده است. همان عكسهايی كه با استفاده از آنها كيسی تصوير شد. با
توجه به اينكه جولی زنده و حی و حاضر است، تمام حرفهای دبی درباره
اينكه آن عكسها متعلق به دختر جوانی بودهاند كه به خاطر سرطان مرده
است، غلط از آب درآمد.
راستی، جالب است بدانيد كه در مقاله نيويورك تايمز، عكسی از كيسی به چاپ
نرسيد، چون او نخواسته بود عكسی از او در حال و وضع بيماری منتشر گردد
و گزارشگران هم به خواسته او احترام گذاشته بودند.
بگذريم! داستان عجيب و غريبی بود، نه؟ سر شما هم به دوار افتاده است؟
* اين
مقاله پيشتر در شمارهی پانزده ماهنامهی دنيای كامپيوتر و ارتباطات
منتشر شده، اما تا كنون هيچ پایگاه اينترنتیای آن را منتشر نكرده
است. اگر دوست داريد می توانيد به نتايج
جستوجوی گوگل هم در اين باره توجه كنيد.
é |