|
بعد از يك سال: آزيتا، زن رشتی
شهاب مباشری
اين روزها بيش تر از يك سال است كه از
فوت آزيتا میگذرد. شايد ندانيد كه آزيتا كيست كه مرگاش چنين اهميتی
داشته كه موضوع اين صفحه و خطوط شده است. آزيتا همان «زن
رشتی»ست. همان كه در آخرين نوشتهاش ...
راهی كه در آن گام نهادهام
هر چيز پايانی داره و من نمیدونم كه آيا اين نقطهی پايان بلاگ من هست
يا قراره هنوز اين قصهی تكرار و تكرار ادامه پيدا كنه. میدونم كه اين
روزا خيلیها، به خصوص دوستان، از دست تنبلیها، بیحوصلهگیها و
بیوفايیهای من دلگيرند، اما همهی اينها دست من نيست. وقتی تمام
انرژی و توان آدم تموم میشه، وقتی تو حتا برای يه راه رفتن جزئی بايد
همهی قدرت و تمركز و مهارتات رو به كار ببری، اونوقت چهطور میشه
كار ديگهای كرد؟ من عين يه گنجشك بال زخمی كه نمیتونه پرواز كنه،
اينجا افتادم. از هراس خيلی چيزها قلبام تند تند میزنه و نفسام توی
سينه حبس میشه، اما من چارهای جز تحمل ندارم و بايد اين شرايط رو
بپذيرم تا يه روز اگه خدا خواست بالام خوب شه، اونوقت منتظر لحظهی
فرار باشم. با خودم میگم آيا اون روز میآد؟ آيا من يه بار ديگه، آره
فقط يه بار ديگه، میتونم تو آسمون آبی ِ زندهگی پرواز كنم؟ شايدم
ديگه پيش نياد. به هر حال، من هنوز هم اميدوارم.
غرض از نوشتن همهی اينها اين بود كه بگم من دارم میرم ...
و حالا میبينی كه بعد از اين همه وقت _
كه در چشم به هم زدنی گذشت _ هنوز صفحهاش از بسياری چون ما به روايت و
تصديق آمار بازديد هر روزهاش بيشتر رنگ و بوی زندهگی دارد. به همين
خاطر و برای گرامی داشتن ياد عزيزش _ به ويژه آخرين مرتبهی ديدارش _
يادداشتی را كه همان سال پيش دربارهاش نوشتم، در اينجا مینهم.
مرگ «زن رشتی»
چندی پيش خبر درگذشت نويسنده وبلاگ «زن
رشتی» كه به نام آزيتا نوشتههايش را امضا میكرد، و اعلام آن توسط برخی از
وبلاگهای پرخواننده باعث شد تا موجی از بازديدكنندهگان به سوی
وبلاگ او سرازير شوند كه در روزهای زنده بودناش، روزانه تنها بيست
الی سی نفر ديداركننده داشت. نويسنده وبلاگ «زن رشتی» دختر جوانی بود
كه از بيماری سرطان رنج میبرد، اما سرشار از روح زندهگی بود. چه بسا
راه انداختن وبلاگ در آخرين ماههای زنده بودناش هم نشانهای ديگر
باشد از باور او به واقعيت و جستن راهی عينی و شدنی برای ماندن و نه
گريز خيالی از مرگ محتوم. به هر حال، او در وبلاگاش با قلمی صميمی و
با استفاده از مراجعی كه مطالعهشان میكرد، صفحههای خاطرهانگيزی
برایمان به جا گذاشته است. خبر درگذشت او را يكی از دوستاناش به
عنوان آخرين نوشته رسمی آن وبلاگ و بنا به توصيه خود آزيتا نگاشت. همه
ماجرای آزيتا همين بود و بس. كسی تصميم نداشت تا از قِبَل مرثيهنويسی
و آب چشم گرفتن، چه در زمان حيات آزيتا چه پس از رفتناش، برای خود
پوستينی بدوزد. همانطور كه حضور بی سر و صدای آزيتا در روزهايی كه
مینوشت در وبلاگشهر و بسنده كردن به همان دوستهای واقعیاش در اين
سرزمين مجازی، بهترين شاهد و دليل است. و حتا بعد از رفتناش، دوستی
كه خبر رسان آن واقعه بود به جز نام كوچك خود كه بسياری همنام اويند،
هيچ ردی به جا ننهاد. به هر حال، ماجرا به آنجا كه گفتم ختم نشد. بنده
خدايی در صفحهی پيامها وجود خارجی آزيتا را زير سؤال برد كه اصلاً در
فلان روزها چنان زنی در رشت درنگذشته است و الخ، و بعد در صفحهی
وبنامهی ويژهنامهی تهران روزنامهی همشهری، به وبلاگ آزيتا اشاره
شد. آنجا ادعا شد كه نام واقعی نويسندهی «زن
رشتی» الناز نامداريان است و تنها از امضای آزيتا در اين وبلاگ استفاده كرده
است. دوستان نزديك آزيتا، بهتزدهاند كه اين ديگر كيست. جستوجوی
اينترنتی روی نام الناز نامداريان برای اين كه شايد ردی از اين نام در
سايت وب ديگری پيدا شود، هيچ نتيجهای در پی ندارد. نمیدانم! آيا
بهتر نيست در عرصهی روزنامهنگاری حرفهای و رسمی كه محيط قضاوت و
قصهپردازی نيست، پيش از رسيدن به اطمينان دم به حرف زدن باز نكنيم؟
آيا مدعی شدن و اتهام زدن و نام ساختن، هنری بزرگ است كه بیتأمل پا در
ميدان میگذاريم؟ بگذريم، میپندارم و باور دارم كه هيچ نشانی برای
واقعی بودن آزيتا، بهتر از همان رفتارش در انتشار وبلاگاش و كردار
دوستاناش بعد از رفتناش نباشد. و اگر نمیپذيريد، شايد بد نباشد،
مطلب «حقهی
كيسی نيكول» را بخوانيد. آنجا خود خواهيد ديد كه فريبكاری و
انگيزههای روانی نهفته در آن عمل، چه نمودهايی داشته و چه رفتاری را
سبب میشود، حال آن كه هيچ نشانی از آن بازیها در مرگ «زن
رشتی» ديده نمیشود.
راستی، «زن
رشتی» را گاهی خوانده بوديد؟
é |