|
دو شعر بیعنوان ديگر
سعيد
1
سحرگاهان
تکيده
مردی بیقرار
کوهی
به بلندای پرواز عقاب را در مینوردد
رو بر
افقی آشنا
غمگين
اما
پرغرور
تا
حضورآفتاب خيره میماند
زانگاه فرياد میزند:
"ريشهام در خاک نيست."
2
میخواهمات بگویم اينك
رازی
برد ار سنگين
که
تحملاش بر شانههای روحام
ديگر
مرا توانی نیست.
میگويمات
_
بشنو و با ديگران مگويش باز
که
تويی
تنها
تويی
که
میخواهم بدانیاش:
"من کودکی کهنسالام!"
é |