سال دوم، شماره ده خرداد 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

وقتي با شيطان برقصی

ابوغريب و قاعده‌ی طلايی اخلاق

قيمتی‌ها (يك داستان كوتاه)

پنج ده

نمايش‌گاه كتاب، يك نگاه گذرای ديگر

از آسمان

دريا در ميان خيابان

ضيافت و كودكی ها ...

مه

گيتار من

نويسنده‌ی غربي، مستي يا ...

 

وقتي با شيطان برقصی

محمدهادی صباغ

(نويسندهء وب‌لاگ بودن و مجازی بودن) 

 

جوئل شوماخر فيلمي دارد به نام «هشت ميلي‌متري»، قصه‌ی آن از اين قرار است كه يكي از رجال متنفذ صاحب دولت و نام مي‌ميرد و هم‌سر پيرش ميان ماترك او يك فيلم هشت ميلي‌متري از شكنجه، تجاوز جنسي [به] و بالاخره قتل وحشيانه‌ی يك دختر نوجوان و بي‌پناه مي‌يابد. پيرزن ترسان و سرگردان مي‌شود، و به ناچار از يك كارآگاه خصوصي (نيكلاس كيج) مي‌خواهد كه به او كمك كند. كارآگاه در تحقيقات‌اش متوجه نكات تلخ و كثيفي مي‌شود كه زير زرق و برق هاليوود پنهان است. او نيز حين ماجراي تحقيق ذره ذره در منجلاب فرو رفته و كم‌كم از حالت طبيعي خود خارج شده و عاقبت در پايان فيلم در هم مي‌شكند.

كارآگاه در انتهاي فيلم شكنجه‌گر فيلم مذكور را، كه در تمام فيلم نقاب بر صورت دارد، مي‌يابد. به شدت كنج‌كاو است تا صورت او را ببيند. شكنجه‌گر عاقبت نقاب خود را برمي‌دارد، صورتي بسيار موجه پديدار مي‌شود، و مي‌گويد: "انتظار ديدن يك هيولا داشتي؟ احتمالا فهميده‌اي كه اسم من جرج است (جرج آنتوني هيگانز، يك نام متشخص و تقريبا مذهبي). من در كودكي كتك نخورده‌ام، آزار نشده‌ام، مورد تجاوز و تعدي نبوده‌ام. اين كار را مي‌كردم چون دوست داشتم بكنم ..."


اين اواخر كه فيلم‌ها و عكس‌هاي زندان عراقي و طريق معامله‌ی نيروهاي آمريكا با زندانيان بي‌چاره هويدا شد، ياد «هشت ميلي‌متري» افتادم. چهره‌ی دختر جواني كه بر سر جنازه‌ی زنداني لب‌خندزنان علامت پيروزي مي‌داد، معصوم و واقعا‌ كم سن و سال بود. اگر عكس‌اش را از زمينه سوا مي‌كردي مي‌توانستي روي يك صحنه‌ی ميهماني خانواده‌گي بچسباني، تنها لباس نظامي او جلب توجه مي‌كرد نه هيچ چيز ديگري.

ممكن است از خود سؤال كنيم: "قضيه چيست؟ سر اين دختر چه آمده كه بر سر ديگران اين چنين آورده است؟"

پاسخ من اين است: او در محيطي رشد كرده كه در طول روز انواع خشونت‌ها را در رسانه‌ها شاهد بوده، به گونه‌اي تربيت شده كه خاورميانه‌اي را چون پشه سمج و مزاحمي ببيند كه مزاحم خواب آرام شهروندان آمريكاست. يك ابر امپراتوري رسانه‌اي حساب شده خاورميانه‌اي را از پنجره «دروغ‌هاي حقيقي» (و امثال‌هم) به او معرفي كرده، تصاوير آدم‌هاي متوحش از وقايع يازده سپتامبر بارها به سر و صورت او كوبيده شده، مجله تايم را باز كرده و عكس عراقيان گريان و بي‌خانمان را زير تيتر «قيمت صلح» ديده است. و دست آخر او «انسان»‌ است، با تمام ضعف‌ها و قوت‌هاي انسان.

 

مطلب را با ديالوگ ديگري از هشت‌ميلي‌متري تمام مي‌كنم: "وقتي با شيطان برقصي او متحول نمي‌شود، بلكه تو عوض خواهي شد."

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.