|
دريا در ميان خيابان
مائده م.
با قدمهای آهسته به پیش میرفت. گاهی هم میلنگید. آشکارا عصبی بود:
دستهایش میلرزیدند.
ساعتی از روز بود که کسی انتظارِ دیدنِ کسی با این شمایل را نداشت. اما
خیلی هم شباهت به بچههای مدرسهای نداشت. سردش بود، در روزهای اولیهی
پاییزی که هوا هنوز گرم بود، کت پوشیده بود، اما هنوز میلرزید.
هدفون گوشاش بود. آهنگِ مخدر و مخربی گوش میکرد. آرامشبخش نبود، اما همه
چیز را از یادش میبرد. سرش درد میکرد، آن قدر که دیگر حتا نمیتوانست
فکر کند.
ایستاد. خیابان خالی بود و صداها همه از فاصلهی دوری میآمدند. لرزش
دستهایش متوقف شده بود، با اطمینان کفش و جوراباش را درآورد و در
کیفاش، کنارِ کتاب و دفترها گذاشت.
برگشت. کفِ پاهای برهنهاش را روی زمین گذاشت. احساس عجیبی در پاهایش داشت.
نمیدانست اسماش را چه بگذارد. سرما نبود. حتا گرما هم نبود. نمیشود
گفت مثلِ آب، اما انگار روی ماسههای خیس ایستاده بود. سالها بود
کنارِ دریا راه نرفته بود. اولین قدم را مصمم برداشت.
دیگر خیابان را نمیدید. مدتها بود از آن خیابان گذشته بود. راه رفتن روی
ماسهها جذباش کرده بود. ماسهها کمی گرمتر شده بودند، شاید چون
خورشید دیگر وسطِ آسمان بود. ایستاد. مردم نگاهاش میکردند. پشتِ سرش
را نگاه کرد. ردِ پایش روی ماسهها مانده بود. راه افتاد. تعدادِ
آدمها رفته رفته کمتر میشد ... با خودش فکر کرد چرا با وجودِ
ماسههای خیس، دریا را نمیبیند؟
خندید. وقتی وسطِ تهران یکهو ماسهی خیس پیدا میشود، لزومی دارد دریا
داشته باشد؟ شاید هم لزوم داشت، چون حالا دریا را در دوردست میدید.
قدمهایش را تند کرد. بدجوری دلاش هوای دریا را کرده بود. به مرزِ آب
و ساحل رسید. پایش را آرام در آب گذاشت. احساس آرامش کرد.
در آن روز اوایل پاییز و در آن ترافیکِ عصرگاهی مردم دخترکی را دیدند که با
پاهای برهنهاش خیابان را میپیمود و ردِ پاهای خونآلود در پشتِ سرش
به جا میماند.
و دیدند که در وسطِ آن خیابانِ شلوغ، یکباره ایستاد. لبخندی زد و آن
هنگام بود که ماشین نتوانست ترمز کند.
دخترک روی آسفالت غلتید و خوناش به ماشینها پاشید.
پسرک بیتوجه به دخترکی که همان کنار تصادف کرده بود و حتا خوناش به ماشین
پاشیده بود، به راهاش ادامه داد.
é |