|
نمايشگاه كتاب، يك نگاه گذرای ديگر
چند هفتهای از اتمام نمايش گاه كتاب در
اردیبهشت ماه میگذرد. اين مراسم امسال هم نمود خواندنیای در
وبلاگها يافت. اين گزارشیست خلاصه از سر زدن به سه وبلاگ كه
دربارهی اين نمايشگاه كه نوعی فستيوال و جشنواره است، نوشتهاند.
عكسهای اين محموعه را امير نريمانی تهيه كرده است (ساير كارهای وی را
در اين شماره در
اينجا
ببينيد).
برداشت اول: خستهگی، تنبيه و بيداری و دل خواستنی خوش گذرانه
بخشی از يك
نوشتهی شلمان، نويسندهی وبلاگ
فراموشخانه:
روز اول:
پنجشنبه
طی کردن يک مسير ده
دقيقهای
در يک ساعت و چهل پنج دقيقه!
سالم رسيدن به مقصد
بعد از دعوايی جذاب به نمايندهگی
يکی از عزيزان همراه!
حضور آدمهايی
که بيشتر
در پارکهای
روزهای گرم تابستان پيدا میشوند
تا نمايشگاه
کتاب!
نمايشگاه
مطبوعات و جای خالی همهی
آنهايی
که ديگر نيستند!
... پررنگ
شدن علامت سؤال
هميشهگی
که:
به کجا میخواهد
برسد اين کاروان؟
...
 |
 |
روز دوم:
جمعه
از آنجا
که ما زود متنبه میشويم
و در راستای اين که پشت دست داغکردهمان
خيلی میسوخت،
زود از خواب برخاستيم و زودتر راهی شديم تا ساعاتی چند پشت درهای
بستهی
سالنها
بمانيم و از هوای فرحبخش
لذت ببريم و حاليمان
بشود چرا بعضیها
اينجا
را با پارکها
اشتباه گرفتند و افسرده شويم که چرا به
هيأت
فرهيختهگان
کتابزده
به نمايشگاه
آمديم نه به هيأت
خوشتیپان
مامان! ...
روز سوم:
شنبه
خيلی وقت بود که دلام
میخواست
تنها بروم
نمايشگاه
... خيلی وقت بود که دلام
میخواست
بیدغدغه
از به انتظار گذاشتن کسی و منتظر بودن برای کسی زير سايه يکی از درختها
بنشينم و کمی نفس بکشم، کمی نگاه کنم، کمی فکر کنم، کمی تنهای تنها
باشم ...
خيلی وقت بود که دلام
میخواست
سرمست از عطر کتاب شوم. خيلی وقت بود که دلام
میخواست
بگردم و کتاب بخرم و بخرم و کسی نباشد تا در حملاش
کمکام
کند. کسی نباشد که اين بار سنگين را بردارد و منت را به جايش بکوبد
روی شانهام
... خيلی وقت بود که دلام
میخواست
همهی
اين بار سنگين را خود، بر دوش بکشم و اگر خسته شدم گوشهای
بنشينم و استراحت کنم و باورم بشود که بار هر
چهقدر هم
سنگين باشد،
من خم نمیشوم.
خيلی وقت بود که دلام
میخواست
همراه
اين خستهگی
شيرين روی چمنهای
کنار استخر بنشينم و زل بزنم به فوارهها
و گوش بسپارم به صدای موجگونهشان
تا در آن هياهو من باشم و اين صدا و سکوتی که در فاصلهی
خوردن قطرات سرنگون شده به سطح آب وجود دارد ... سکوتی که کم است،
اما هست!
مطلق است و آرامشبخش،
هم خودش هم
صدای سهمگين
بعد آن!
خيلی وقت بود که دلام
میخواست
در پس اين آرامش اندکی جلو بروم تا قطرات پخش شدهی
آب در فضا، شبنموار
روی گونهام
بنشيند تا خودم هم نفهمم
همهی
خيسی گونهام از
آب نيست ... تا خودم هم يادم برود که اين آب نمیتواند
که شور باشد ...
خيلی وقت بود که دلام
میخواست
با
وجود اين همه بار، آسوده خاطر و سبکبال
به منزل برسم و بلند بگويم:
خوش گذشت!
خيلی!
برداشت دوم: درك فلسفه و طعم سيبزمينی
فقط چند سطر اول از
نوشتهی خواندنی پرسونا در وبلاگ
مداد سفيد:
در خلاء گنگ اوهام راه میروم. ميان آدمهایی که بین درک فلسفهی چيستی
و طعم سیبزمینی سرخشده سرگردان ماندهاند. همچنان راه میروم. انگار
که از تیرهگی سایههایی که به خلوت من و دوستان خاموشام هجوم
آوردهاند، گریزی نیست ... بقيهی مسير را در ترديد ادامه پيمودن با
گامهای لرزان سپری میکنم. و بعد در آن همهمهی گفتن و شنودن، لحظهای
میایستم تا چشمانام را ببندم و از میان آن هزار آوا و صدا، مجالی
برای آسودن بیابم. اما اشارهی آشنای دستی بر شانهام، فرصت گم شدن در
خیال و رؤیا را از من میگیرد. برمیگردم و تو را میبینم. با همان
سکوت لبریز از ناگفتههای درد و با همان نگاه دریایی متلاطم ناب ...
گوشهی دنجی را مییابم و برايات همهی آنچه را که تا امروز
گذراندهام به تصویر میکشم. ...
برداشت سوم: چرخيدن ميان كتابها
يك
نوشتهی وبلاگی از
آلپر:
تقريبا از دوم
دبيرستان، هر سال به نمايشگاه
كتاب رفتهام. همان سال هم يادم هست كه سه روز در نمايشگاه
چرخيدم. روز اول با دوستانام
رفتم، روز دوم براي خريدن چند تا كتاب كه ديروزش
پول نداشتم و روز آخر هم براي ديدن چند تا غرفه كه تبليغاتاش
رو اينور و اونور ديده بودم.
امسال
هم همين طور است. يك بار پريروز
رفتهام، اما حدس ميزنم كه لااقل سه چهار روز ديگر هم وقتام
را در آنجا
خواهم گذراند،
و البته به بيان دقيقتر تلف خواهم كرد،
اما مهم نيست!
با كتاب باشيم، بهتر
از اين است كه در شهر ول بچرخيم، يا اين كه وقتمان
پشت چراغ قرمز و در ترافيك تلف شود، يا اين كه مثلا سر كلاسهاي دانشگاه
وقت تلف كنيم!
من اصولا شهوت عجيبي
در خريدن، چرخيدن و چشمچراني در بين كتابها
دارم. برخلاف حرفهاي
...
خيليهاي ديگر كه
گفته بودند بيهدف بين غرفهها نميچرخند، من اصلا يكي از اهدافام
از رفتن به نمايشگاه،
بيهوده
و بيهدف چرخيدن بين كتابهاست.
قصه نميخواهم بگويم، اما واقعا نمايشگاه
كتاب يه جورايي نبض حيات فرهنگي جامعه است. با ديدن كتابها
و ناشران و خريدهاي مردم و امثال اين ها ميشود فهميد كه جامعه در چه
حال و هوايي سير ميكند. مثلا اگر ما بدانيم كه تيراژ هر سالهی
مفاتيح الجنان و يا ميزان خريد زيارت عاشورا و آداب زيارات
[...] چهقدر
است، ديگر به راحتي از جامعهی
سكولار و جمهوريخواهي و اين قصهها صحبت نميكنيم!
علي اي حال،
به نمايشگاه
كتاب برويد و در بين جمعيت كثير آدمهاي
كتابخوان
جامعهتان، خود را فرهيخته حس كنيد.
é |